نویسنده: حیاتالله رهیاب
نقش تخیّل در تصویرسازی، خوانشِ چند شعرِ عاصف حسینی
عاصف حسینی در حوزهی ادبیات چند مجموعهشعر و چند داستان بهچاپ رسانده است. از مجموعهشعرهای او میتوان از «چهار سیاره در اتاقم»، «من در اثر ماهگرفتگی» و «این کفشهای پیاده» نام برد. در ژانرِ رُمان و داستان، «خون خوابم را باطل نکرد» و «روزهای آخر پاییز» از کارهای عاصف یاد شده است. در ادامه به خوانشِ چند شعر از مجموعهی «چهار سیاره در اتاقم» میپردازم. در این شعرها چگونگی کارکرد تخیّل و نقش آن در تصویرسازی، شالودهشکنی و هنجارگریزی بررسی میشود.
بیشترین بخش سرودههای عاصف حسینی در فُرم و قالب سپید است. شاعر در این فُرم موفق عمل کرده است. میتوان گفت اگر سپیدسرایی در افغانستان جریانشناسی شود، کارنامهی عاصف حسینی تأملبرانگیز و قابل بررسی است. قالب نیمایی اگر بحور عروضی در آن مطابق با شعر کلاسیک فارسی رعایت نشده، حداقل وزن دارد و موسیقی کلام در آن از دست نرفته است. موسیقی و وزن یکی از عناصر مهم شعر فارسی تلقی میشود، در این میان، فُرم سپید جای خالی وزن و موسیقی را با چه عناصر دیگر پُر میکند؟ فُرم سپید برای خوانندهاش چه چیزی پیشکَش میکند تا باعث ایجاد شگفتی و انگیزش در وجود خواننده شود و کمبودیهایش نظر به شعر کلاسیک را جبران نماید؟
از نظر سیروس شمیسا، شعر سپید آهنگین است، اما وزن عروضی ندارد. (۱) بعضی از سپیدسرایان بر جنبهی موسیقایی شعرشان توجه کردهاند تا توزانها و تناظرهایی را در شعر ایجاد نمایند، ولی بیشتر شاعران سپیدسرا نسبت به جنبهی موسیقی در شعرشان نگاه جدی نداشتهاند.
از لحاظ تاریخچه و چگونگی شکلگیری و گرایش شاعران به این قالب در ادبیات معاصر افغانستان میتوان به این کارها اشاره کرد: پرتو نادری در کتابهای «پیشگامان شعر نو در افغانستان» و «کوتاههسرایی و پیشگامان آن» بیشتر بر محور نیماییسرایی بحث کرده و به سپیدسرایی و سپیدسرایان در افغانستان بهگونهی مشخص و جدی نپرداخته است. شجاعالدین خراسانی نیز در کتاب «شعر معاصر دری» بهگونهی مشخص فرم سپید و سپیدسرایان را مورد بحث قرار نداده است. در این میان، میتوان کار محمود جعفری: «شعر سپید چیست؟» را یکی از کارهای مغتنم و راهگشا در این زمینه برشمرد. این پژوهش در امر شناختِ بوطیقای شعر سپید، ویژگیهای این فُرم، چگونگی پیدایی آن در افغانستان و نمایندگان این قالب، یکی از منابع ارزشمند و مفید بهشمار میرود.
در ادامه چند شعر عاصف حسینی از نظر تخیّل، تصویرپردازی، چگونگی مواجهه با زبان، چگونگی مواجهه با اشیا و پدیدهها، شالودهشکنی و هنجارگریزی مورد بحث و مداقه قرار داده میشود.
تصویر در شعر عاصف
لارنس پرین در کتاب «شعر و عناصر شعری» میگوید زبان شاعر باید از زبان معمولی احساسیتر باشد؛ یعنی آکنده از تصویرپردازی باشد. لارنس، تصویرسازی را ارائهی تصویر ذهنی از طریق تجربهی حسی تعریف میکند. متداولترین نوع تصویرسازی را بهواسطهی حسِ بینایی و دیداری ممکن میداند. (۲) شاعر، اشیا را میبیند، به طبیعت نگاه میکند و در وجود اشیا و پدیدهها حلول میکند. رضا براهنی در کتاب «طلا در مس» شعر را زاییدهی بروز حالت ذهنی میداند که برای انسان در محیطی از طبیعت؛ به این معنی که به شاعر حالتی دست میدهد که در نتیجهی آن، او با اشیای محیط خود و با انسانها نوعی رابطهی ذهنی پیدا میکند و این رابطه، بهنوبهی خود، رابطهی روحی است که در آن اشیا، حالات مطلقاً فیزیکی و مادی خود را از دست میدهند و بخشی از احساس و اندیشهی شاعر را به عاریه میگیرند. شاعر در آن حالت تحت تأثیر افسون ذات اشیا قرار میگیرد. (۳) با درنظرداشت این نظریهها، نگاهی به شعر میاندازیم.
«حکایت از سر نو، قصه از سر نو
دوباره جنگلی از کاجهای مردانه
فرو نشسته به تاریکی مزمن
و سایه سایه دلهره و
سایه سایه باریدن
بدون شعر، بدون سخن
حکایت از سر نو، عاشقانه از سر نو
چقدر خستهام از حرفهای تکراری
از اینکه باز بریزم به پای بال و پرت
تمام عاطفهی این درخت تنها را…
حکایت اینکه دوباره پس از عبور شما
فرو نشسته به خود جنگل زمستانی
نه رد پای گوزنی که عاشقت شده بود
نه آسمان و عقابی که در هوای تو بود
به شاخههای من آیا پرندهای مانده است؟» (۴: ۴۶-۴۷)
این شعر در چهار بند، در قالب سپید سروده شده است. وزن عروضی ندارد. موسیقی کناری هم خیلی محسوس نیست و تکرارها و توازنها خیلی مورد توجه شاعر نبوده است. زبان شعر هم خیلی فاخر و پخته نیست. آنچه در این شعر مشهود است تناسبات بین بعضی کلمات است و تخیل که زمینهی ایجاد تصویر در شعر را مساعد ساخته است. شعر با زبانِ روایی آغاز میشود. نوعِ روایت هم با زبان نثر ادامه مییابد تا اینکه به پایان بندِ دوم میرسد. در جملهی «عاطفهی این درخت تنها» نوعِ پرداخت شاعرانه میشود. تخیل و تصویر وارد شعر میشود. متن برجستگی پیدا میکند. زبان از سطح عادی به سطح ادبی ارتقا مییابد. بند سوم نیز شاعرانه است. شاعر با ایجاد مناسبت بین اشیا و پدیدهها شاکلهی شعرش را شکل میدهد. اوجِ شعر اما، بند آخرِ شعر است: بهشاخههای من آیا پرندهای مانده است؟ شاعر از همان اول راوی (خود) را به درخت تشبیه کرده بود. در بند آخر این مانندگی را روشنتر بیان میکند. شاعر درختیست که بر شانههایش پرندهای نمانده است. در چنین وضعیتها قلمرو شعر آغاز میشود. سخن، سخنِ عادی نیست. سخن، سخنِ تأثیرگذار است. خواننده را میکشاند به فضا و محیط دیگر. یکی از شاخصههای شعر سپید، تأثیرگذاری است. در چنین وضعیتها که اشیا و پدیدهها در ذهن شاعر راه مییابند و در منشور و دستگاه تخیّلِ وی رنگ دیگر و ریخت دیگر پیدا میکنند، شعر آشکار میشود. در این وضعیتها نقش تخیل در تصویرسازی پررنگ است و باعث خلق زبان شاعرانه میشود.
شالودهشکنی و هنجارگریزی در شعر عاصف
عدول از هنجارِ متعارف و ایجاد غرابت در زبان، یکی از ابزارهای آفرینش شعر است. عاصف در بعضی از شعرهایش دست به هنجارگریزی و شالودهشکنی میزند. کلمات در شعر از نظر زبانشناسی، دالهایی است که به مدلولهای بیرونی دلالت میکند. دال در زبان عادی به مدلولهای مشخص دلالت میکند ولی در شعر، دالها به مدلولهای مشخص و صریح دلالت نمیکند و تداعی مدلولهای بیشمار را ممکن میسازد. ژاک دریدا از نظریهپردازان پساساختارگرا سیلان دالها را مطرح میکند و میگوید، دالها به مدلولهای مشخص و سرراست دلالت نمیکند و معنا همواره تکثر پیدا میکند. در شعری که در ادامه نقل میشود، موضوع هنجارگریزی و شالودهشکنی بررسی میشود.
«چه کسی میتواند ما را از هم جدا کند
ما دوگانیهای به هم چسپیده هستیم
چه کسی میتواند نبض ما را تشخیص دهد
موهای من در پوست تو میروید
و تو با گوشهای من میشنوی
من لبهای تو را میخندم
و این قصهی کوتاهی است
که دو تا آدم
دو تا درخت میشوند
با پرندههای یگانه
_ماهی که بالای سر این شهر میدرخشد
فقط این را میداند_
چه کسی میتواند ما را جدا کند
وقتی دستهایم در کمر تو فرو رفته
و انگشتهایم موهایت را پس میزند
تا شاهرگت را پیدا کند
همان جایی که مرغآبیها زندگی میکنند» (۴: ۷۶-۷۸)
این شعر نیز آرامآرام وقتی به پایانش نزدیک میشود، کمکم اوج میگیرد. شاعر در بند اولِ شعر، یکیشدگی خود و معشوق را توصیف میکند. در بند دوم، شعر بیشتر تصویر و فضای اروتیک پیدا میکند. در بند پایانی، تصاویر پارادوکسیکال میشود. پارادوکس در بلاغت یک آرایه محسوب میشود. این آرایه در شعر نو هم کارکرد ادبی دارد. اخوان ثالث میسراید: از تهی سرشار جویبار لحظهها جاریست. شاعران با بهرهگیری از پارادوکس و ایجاد ترکیبات پارادوکسیکال تصاویر شگرفی در شعرشان ایجاد میکنند. در این شعر عاصف نیز فضا، فضای پارادوکسیکال است: دستهایی که در کمر معشوق فرو رفته است، چگونه انگشتهای این دست، موهای معشوق را پس میزند؟ شاهرگ معشوق چگونه میتواند جای زندگی مرغآبیها باشد؟ شاعر بیشتر فضای متناقضنمایی ایجاد میکند. شاید شعر، قلمرو ممکناتِ ناممکن باشد. طوریکه دو تصویر یادشده در جهان واقعی ممکن و متصور نیست ولی در جهانِ شعر واقعیت ادبی بهشمار میرود.
«یک قلبِ کوچکِ پلاستیکی
که فقط مهربان باشد… چند؟» (۴: ۱۷۲)
شعر و اندیشه در بیشتر موارد همدیگر را همراهی میکند. شعر خوب همواره با اندیشه گِرهخوردگی گسستناپذیر دارد. یکی از ویژگیهای شعر به اندیشهواداشتن خواننده است. شعر زمینهی درنگ در هستی را امکانپذیر میسازد. در شعری که نقل کردیم، شاعر برای به فکرافکندن خواننده زمینهسازی میکند. بسیار با زبان ساده، روی یک واقعیت اجتماعی نگاهها را زوم میکند. در جامعهای که شاعر زندگی میکند، آدمها، مهربان نیستند. قلب مهربان ندارند. مهربانی بسیار کمیاب و نایاب است. شاعر به دنبال قلبِ مهربان است ولو کوچک و پلاستیکی… این شعر دارای معنای ضمنی است. از وضعیتِ پوشیدهی اجتماعی پرده برمیدارد. یک واقعیت اجتماعی که دوری آدمها و نبود مهربانی باشد، را آشکار میکند.
محمود جعفری در کتاب «شعر سپید چیست؟» یکی از ویژگیهای فُرم نیمایی را «کشف» میپندارد: چهارمین امری که میتواند مبنای شعر سپید قرار گیرد، کشف است. منظور ما از کشف در اینجا بیان نو و دید تازه و نگاهِ غیر معمول به طبیعت است. (۵) مکاشفه یکی از ویژگیهای هر نوع شعر است، در هر قالبی و در هر زبانی و در هر ملتی. مکاشفه تنها در آفرینش شعر سپید مطرح نیست. شاعران از دیرباز در تلاش ارائهی سخن نو و بیان بیسابقه بودهاند.
«سرفه میکنم
پشت شیشه باد میوزد
دلم را خوش میکنم
به صدای موترهایی که
دلهره آدمهایی را با خود حمل میکنند
صدای سرفه میآید
نه!
خش خش همین برگهای بیچاره است
من امیدوارم که برگها خلاص شوند
باران هم بیاید…
از نادر پرسان کردم: باران محلی؟…
گفت: نه
ابرها از مدیترانه میآیند
احتمالاً از همان حول و اطراف خانه شما
گفتم: پس امیدوارم که تپههای روبهرو و خانههایش را ببینم
هیچ چیز مهم نیست
فقط این چارچوب کوچکِ دردناک: بدن
و این چارچوب کوچکِ تنها: خانه
ما چقدر به هم محتاجیم
و در هم فرو رفتهایم» (۴: ۷۵-۷۶)
مکاشفه و رسیدن به کشف جدید، دریافت جدید و پرداخت جدید در شعر، امرِ ستوده و تحسینبرانگیز است. در واقع حیات و زندگی و جریان شعر در گامزدن آن در قلمروهای جدید و جهشهای جدید است. چنانکه فرخی سیستانی میگوید: «فسانه گشت و کهن شد حدیثِ اسکندر/ سخن نو آر که نو را حلاوتیست دیگر» در این شعر نیز، عاصف تجربههای انسان معاصر را بهگونهی بیپیشینه به تصویر میکشد. شعری را که خواندیم زبان ساده و گزارشی دارد، اما در چند جای، تجربههای انسانی را خیلی شاعرانه بهتصویر میکشد. «دلم را خوش میکنم/ به صدای موترهایی که/ دلهرهی آدمها را با خود حمل میکند» این نگاه، نگاه شگفت و شاعرانه است به انسان، به زندگی، به شهر و به دلهرههای انسان معاصر است … «این چارچوب کوچکِ دردناک: بدن» و این چارچوب کوچکِ تنها: خانه» شاعر با این مانندگیها دغدغههای انسان معاصر را بهصورت بیپیشینهای روایت میکند.
عاصف حسینی یکی از شاعران معاصر افغانستان است که در فُرم سپید طبعآزمایی نموده است. نام وی در میان سپیدسرایان افغانستان قابل بررسی است. محمود جعفری در کتاب «شعر سپید چیست؟» از عاصف یاد نکرده است و جای مطالعهی جدی مجموعهشعرهای این شاعر و چگونگی و سیر شعر وی در فُرم سپید خالی است. این یادداشت صرفاً به چند شعر از نظر زبان، تصویرسازی، تخیّل، شالودهشکنی و مکاشفه پرداخته است و راه را برای مطالعهی بیشتر در خصوص شعر وی باز میبیند.
کتابنامه
۱. شمیسا، سیروس (۱۳۹۱) سبکشناسی شعر، چاپ پنجم. تهران: میترا.
۲. لارنس پرین (۱۳۷۱) شعر و عناصر شعری. ترجمهی غلامرضا سلگی. تهران: سعید نو.
۳. براهنی، رضا (۱۳۷۱) طلا در مس. جلد اول.
۴. حسینی، عاصف (۱۳۹۳) چهار سیاره در اتاقم. کابل: میوند.
۵. جعفری، محمود (۱۳۸۶) شعر سپید چیست؟ کابل: انجمن قلم افغانستان.

