نویسنده: علیخان حلیمی
زندگینامه
محمدحسین محمدی در سال 1354 خورشیدی در مزارشریف متولد شد و در سال 1361 به ایران مهاجر شد. تا صنف دوازدهم در مشهد درس خواند و بعد به وطن بازگشت و با آمدن طالبان دوباره به ایران آمد و مدتی مشغول خیاطی بود. بعد وارد دانشکدهی صدا و سیمای ایران شد و تا مقطع فوق لیسانس در رشتهی کارگردانی درس خواند. در سال 1389 دوباره به وطن برگشت و سپس به سویدن مهاجرت کرد. محمدی از دوران مکتب به نوشتن روی آورد و برای نوجوانان و جوانان مینوشت. از آثار او میتوان به یک آسمان گنجشک، قصهی دختر آفتاب و دیو سیاه، خوشهها و ملخ، پروانهها و چادرهای سفید، انجیرهای سرخ مزار، تو هیچ گپ نزن، از یاد رفتن، ناشاد، پایان روز و دو کتاب تحقیقی فرهنگ داستان نویسی افغانستان و تاریخ تحلیلی داستاننویسی افغانستان اشاره کرد. او در طی سالهای متفاوت، برندهی جایزهی صلح افغانستان، بنیاد گلشیری و انجمن نویسندگان و منتقدان ایران شد. بعضی از آثار او به زبانهای ایتالیایی و فرانسوی نیز ترجمه شده است.1
زوایهی دید
یکی از عناصر داستان که در پیشبرد داستان و در کل در ساختار داستان نقش عمده دارد، زاویهی دید یا کانون روایت است. زاویهی دید یا کانون روایت، نمایش دهندهی شیوهای است که نویسنده با آن مواد و مصالح خود را به خواننده ارائه میکند و در واقع رابطهی نویسنده با داستان را نشان میدهد.2 زاویهی دید میتواند بخشهای دیگر داستان را نیز تحت تأثیر قرار بدهد. اگر زاویهی دید عوض بشود باید لحن داستان و شخصیتپردازی و بقیه عناصر داستان هم عوض شود. در کل سه نوع زاویهی دید وجود دارد. اول شخص و دوم شخص و سوم شخص. زاویهی دید دوم شخص کاربرد چندانی ندارد و یکی از محدودیتهای خیلی بزرگ آن این است که اگر نویسنده خلاقیت زیاد در روایت به خرج ندهد داستان از حالت روایی خود بیرون میشود و تبدیل به یک گزارش صرف میشود و برای همین نویسندگان ترجیح میدهند از این زاویهی دید زیاد استفاده نکنند؛ ولی دو زاویهی دید دیگر کاربرد زیاد دارد و هر کدام مزیتها و محدودیتهای خود را دارد که در این نوشته به دنبال آن نیستم تا مزیتها و محدودیتهای آن را ذکر کنم.
زاویهی دید در داستان «عبدل بیتل آمده بود اینجا بمیرد»
داستان «عبدل بیتل آمده بود اینجا بمیرد» در مجموعه داستان انجیرهای سرخ مزار چاپ شده است. آغاز داستان با زاویهی دید سوم شخص است. البته زاویهی دید سوم شخص دانای کل محدود. یعنی شخصی در درون داستان حضور دارد و نویسنده از دید آن شخص داستان را روایت میکند و از طریق او وارد ذهن بقیه شخصیتها میشود و قضاوت میکند. خط زمانی داستان از زمان حال شروع میشود. پاراگراف اول داستان در مورد انتظار کشیدن کاکا بیتل است که روی زینه نشسته و منتظر آمدن فرزندش عبدل است که خبر شده است بعد از سالها فرار و دوری، به شهر برگشته است. در پاراگراف دوم داستان، خط زمانی داستان میشکند و از زمان حال به زمان گذشته میرود. در این شکستن زمان داستان است که در واقع کشمکش داستان شروع میشود و نویسنده با روایت داستان و گرهگشایی، داستان را پیش میبرد. در پاراگرافهای بعدی داستان، زاویهی دید داستان عوض میشود و داستان از زاویهی دید سوم شخص خارج میشود و از دید دوم شخص روایت میشود. در این قسمت داستان شخصیت مرکزی داستان مورد خطاب قرار میگیرد و انگار نویسنده در حال مکالمه با شخصیت اصلی است که البته معمولاً وقتی خواننده داستان را میخواند، خواننده مخاطب میشود. در این قسمت داستان، عمل داستانی مدام با جابجایی میان گفتن و شنیدن پیش میرود؛ یعنی خطاب و مخاطبه. در این مرحله از داستان، حوادثی از داستان نقل میشود که شخصیت اصلی داستان در گذشته انجام داده است.
یکی از محدودیتهای این شیوه روایت یعنی زاویهی دید دوم شخص همان است که گفتم. یعنی اگر نویسنده خلاقیت به خرج ندهد، داستان از حالت روایی خود خارج میشود و تبدیل به گزارش میشود. در این داستان هم این اتفاق افتاده است. یعنی نویسنده به جای اینکه حوادث را به شکل نمایشی و تصویری بیان کند، به گزارش صرف بسنده کرده است. یعنی به جای اینکه نشان بدهد، گزارش میدهد. برای نمونه به پاراگراف زیر دقت کنید:
« و هر بار احوال عبدل از جایی میآمد. آخرین بار احوالش را از بامیان آورده بودند و تو خیالت آسوده بود که اینجا نیست و همیشه نگران که اگر برگردد چه. و هر دفعه به سماوارچی گفته بودی که عبدل نباید پس بیاید. اگر پس بیاید دیوانهگی کرده، میگفتی برایش احوال روان میکنی که اینجا نیاید. بچههای ابضل به خونش تشنه اند. و میدانستی که سماوارچی وقتی از پهلویت میخیزد و به سماوار خانهاش میآید، همهی گپهایی را که بین تو و او گفته شده با صدای بلند برای ما میگوید و اطمینان داشتی که احوالات به عبدل میرسد.»
با دقت در پاراگراف بالا میبینیم که این جملات فقط گزارش اند و خبری از روایت نیست. سه پاراگراف داستان اینگونه نوشته شده است و نقل حوادث است. بعد از این پاراگرافها داستان دوباره از زبان سوم شخص روایت و نقل میشود و تا آخر داستان زاویهی دید داستان عوض نمیشود.
داستان از اول با زبان سوم شخص دانای کل محدود روایت میشود و بعد از زوایه دید دوم شخص روایت میشود و بعد دوباره زوایه دید سوم شخص دانای کل محدود. در این میان اما در یک جا زاویهی دید داستان از سوم شخص دانای کل محدود به دانای کل تغییر پیدا میکند. انگار به جای آن شخصیتی که داستان را روایت میکند کسی دیگری دارد داستان را روایت میکند. کسی به جز راوی اول. بعد از جملاتی دوباره همان راوی اول پیدایش میشود و داستان را پیش میبرد. گویا در لحظهی خود نویسنده در داستان پیدایش میشود و شخصیت حذف میشود و بعد دوباره بر عکس. به جملاتی از پاراگراف داستان دقت کنید:
« …چراغ بالاخانهی روبهرویی روشن شده بود و گاهگاهی سایههایی از ماها از پشت آن میگذشت. کاکا نگاهمان میکرد. کاکا به سوی مان میدید، شاید متوجه او بشویم و از پشت کلکین کنار برویم. صورت پشت کلکین اول به کوچه و بعد به کاکا نگاه کرده؛ ولی پرده را نینداخته. دل کاکا شور میزد. صورت پشت کلکین نگاهش بین کوچه و حویلی کاکا در رفت و آمد بود…»
با خواندن جملات بالا خواننده اول متوجه میشود که داستان را یکی از اشخاص پشت آن پنجره روایت میکند که البته همین گونه هم است. چند نفر پشت پنجره است و شاهد حادثه. اما وقتی ما به جملهی مثل «صورت پشت کلکین اول به کوچه و بعد به کاکا نگاه کرده؛ ولی پرده را نینداخته.» مواجه میشویم حس میکنیم راوی در آن خانه روبهرویی و پشت آن پنجره نیست بلکه راوی جای دیگری است که هم کاکا بیتل و هم آن اشخاص پشت پنجره را میبیند و داستان را روایت میکند. ولی در جملات بعدی دوباره داستان از زبان یکی از همان اشخاص پشت پنجره روایت میشود.
نویسنده در داستان سعی کرده از چندین زاویهی دید استفاده کند و خواننده را به چالش بکشاند تا داستان را با دقت بخواند و در جملات داستان تأمل کند. خواننده از همان اول و از اسم داستان متوجه میشود که داستان در مورد عبدل است و نویسنده هم با برگزیدن زاویهیهای دید متفاوت، داستان را تا نقطه اوج داستان پیش میبرد و عبدل کشته میشود.
زاویهی دید در داستان از جایگه مهمی برخوردار است و دیدیم که اگر زوایه دید به شکل دقیق انتخاب نشود میتواند روی کل داستان تأثیر بگذارد و داستان را از حالت روایی خارج کند. هرچند به صورت دقیق نمیدانم نویسنده دنبال چه بوده و چرا از دو زاویهی دید در داستان استفاده کرده است. شاید دست به ترفندی زده باشد که نمیدانم چقدر مؤثر است ولی معایبی در پی داشته است.
کتابنامه
1-محمدی، محمدحسین.(1399). داستان کوتاه در افغانستان، تهران: نشر آمو.
2-میرصادقی، جمال. (1394). عناصر داستان، چ9. تهران: سخن.

