ویدیو: افتتاح انجمن سید کیان

تازه ها

پربیننده ها

در شناخت گُل‌سنگ‌ها| آشنایی با شاعران معاصر افغانستان

نویسنده: حیات‌الله ره‌یاب نقش تخیّل در تصویرسازی، خوانشِ چند شعرِ...

اندیشیدن در فرایندِ آزمون

نویسنده: یعقوب یسنا به برداشتِ من، ما در اندیشیدن و...

زاویه‌ی دید در داستان «عبدل بیتل آمده بود این‌جا بمیرد»

نویسنده: علی‌خان حلیمی زندگی‌نامه محمدحسین محمدی در سال 1354 خورشیدی...

عقب‌نشینی لایتناهی مدلولِ متعالی در غزلی از مولانا

یعقوب یسنا چندی پیش، این غزل مولانا را «آن‌که بی‌باده...

معرفی دیوان غزلیات سید نادرشاه الحسینی کیانی

نویسنده: یعقوب یسنا دیوان غزلیات پیر سید نادرشاه الحسینی کیانی...

اندیشیدن در فرایندِ آزمون

نویسنده: یعقوب یسنا

به برداشتِ من، ما در اندیشیدن و نوشتن از جایی بیرون از خطا آغاز نمی‌کنیم، یعنی چنان نیست که نخست به حقیقتی کامل و قطعی دست یافته باشیم و سپس آن را در قالب اندیشه و زبان بیان کنیم. ما در فرایندِ اندیشیدن، فرض می‌کنیم، پیش می‌رویم، می‌آزماییم، دچار خطا می‌شویم، خطای خود را تشخیص می‌دهیم و حتا ممکن تشخیص ندهیم، فرضِ پیشین را اصلاح می‌کنیم و دوباره به اندیشیدن ادامه می‌دهیم. از این دیدگاه، اندیشه‌ی انسانی بیش‌تر یک «فرایند» است تا یک «محصولِ نهایی». در این فرایند، هم‌چنان خطا و اشتباه، می‌تواند جای خود را داشته باشد و همیشه در فرایند اندیشیدن، استمرار یابد.

بنابراین، شاید بهتر باشد به جای آن‌که بگوییم یک اندیشه یا نوشته «صددرصد درست» یا «صددرصد نادرست» است، از منطقِ آزمون-خطا سخن بگوییم. اندیشه در این منطق، می‌تواند در مرحله‌ای درست‌تر، موجه‌تر یا سازگارتر با شواهد باشد، اما همین اندیشه در مرحله‌ای دیگر ممکن است با پرسش، تجربه، متن یا استدلال تازه‌ای روبه‌رو شود و نیاز به اصلاح پیدا کند. درست‌بودن در این معنا یک وضعیتِ کاملاً بسته و نهایی نیست، بلکه می‌تواند نتیجه‌ی موقت یک فرایند باز باشد.

این سخن البته به معنای آن نیست که درست و نادرست هیچ تفاوتی با یک‌دیگر ندارند یا هر اندیشه‌ای به یک اندازه درست است. اگر چنین بگوییم، به نسبی‌گرایی مطلق می‌رسیم و اساساً امکان نقد و اصلاحِ اندیشه از میان می‌رود. چنان‌که اشاره شد، کاملا از فرایند اندیشیدن بیرون شده نمی‌توانیم، تا بر اندیشیدن خود مانند یک ابزار و ابژه تسلطی کامل داشته باشیم، اما نسبتا معیارها و سنجش‌های وجود دارند که ما در فرایندِ اندیشیدن، می‌توانیم با آن‌ها سیرِ فکرِ اندیشه و نوشته‌ی خود را آزموده و اصلاح کنیم. بنابراین، می‌توان میان اندیشه‌ای که با شواهد و استدلال بیش‌تری سازگار است و اندیشه‌ای که با شواهد و استدلال کم‌تری سازگار است تمایز گذاشت، بدون آن‌که اولی را الزاماً حقیقت نهایی و تغییرناپذیر بدانیم.

از این چشم‌انداز، نوشتن نیز نوعی اندیشیدن است. نویسنده هنگام نوشتن الزاماً تمام آن‌چه را می‌خواهد بگوید از پیش در اختیار ندارد. گاهی خودِ نوشتن، اندیشه‌ای را به نویسنده نشان می‌دهد که پیش از نوشتن برای او روشن نبوده است. جمله‌ای نوشته می‌شود، جمله‌ی دیگری آن را محدود می‌کند، پاراگرافی نوشته می‌شود و پاراگراف بعدی ضعف یا امکان تازه‌ای در آن آشکار می‌کند. به همین دلیل، متن می‌تواند برای نویسنده نیز نوعی میدان کشف باشد. نویسنده تنها اندیشه‌ی ازپیش‌آماده را روی کاغذ نمی‌آورد؛ در جریان نوشتن، اندیشه نیز ساخته می‌شود.

این مساله در خواندن نیز اتفاق می‌افتد. ما متن را با پیش‌فرض‌ها و مفاهیم ذهنی خود می‌خوانیم و معنایی از آن استخراج می‌کنیم، اما متن می‌تواند در برابر خوانشِ ما مقاومت کند. ممکن است چیزی در متن پیدا شود که فرضِ اولیه‌ی ما را تغییر دهد. در این حالت، خواننده نیز واردِ فرایندِ آزمون-خطا می‌شود: در خوانشِ نخست، فرضیه‌ای هست؛ خوانشِ بعدی آن را می‌آزماید؛ وَ اگر متن با آن سازگار نباشد، خوانش باید تغییر کند.

از همین‌جا می‌توان به مساله‌ی تفسیرِ متونِ فلسفی و ادبی رسید. آیا باید یک تفسیرِ نهایی و استاندارد از یک فیلسوف وجود داشته باشد که همه‌ی خوانش‌های دیگر نسبت به آن سنجیده شوند؟ به برداشتِ من، چنین تصوری با ماهیتِ خودِ اندیشیدنِ انسانی سازگار نیست. برای مثال، وقتی مفهومی از فلسفه‌ی دریدا را در خواندن شعری از مولانا به کار می‌بریم، لزوماً قرار نیست به همان نتیجه‌ای برسیم که خودِ دریدا، اگر با آن شعر مواجه می‌شد، به آن می‌رسید. ما در یک وضعیتِ تاریخی، زبانی و تجربی دیگر قرار داریم و از نقطه‌ی دیگری به متن نگاه می‌کنیم.

این تفاوتِ خوانش الزاماً نشانه‌ی خطای خواننده نیست. البته هر خوانشی می‌تواند خطا داشته باشد و باید امکانِ نقدِ آن وجود داشته باشد، اما نمی‌توان انتظار داشت که تمام خوانش‌های فلسفی و ادبی به یک معنای واحد و نهایی ختم شوند. خودِ فهم نیز در معرضِ آزمون و اصلاح است. بنابراین، به جای جست‌وجوی «برداشتِ صددرصد درست»، شاید بهتر باشد درباره‌ی خوانشی سخن بگوییم که در یک موقعیت مشخص، توان بیش‌تری برای توضیح متن دارد. در این معنا، حتا نظریه نیز برای ما چیزی کاملاً بسته و تمام‌شده نیست. ما نظریه را می‌خوانیم، آن را به مساله‌ای دیگر می‌بریم، در آن‌جا بخشی از توان آن آشکار می‌شود و شاید بخشی دیگر محدودیتش را نشان دهد. سپس خود نظریه را نیز از زاویه‌ای دیگر می‌فهمیم. در نتیجه، رابطه‌ی ما با نظریه فقط رابطه‌ی دریافت و اجرای دستورالعمل نیست؛ رابطه‌ای است میان خواننده، نظریه و مساله‌ای که هر سه در برخورد با یک‌دیگر تغییر می‌کنند.

به این مساله، من در خوانشِ «عقب‌نشینی لایتناهی مدلولِ متعالی (خدا) در غزلی از مولانا» نسبتا پی بردم. خواندنِ غزلِ مولانا با مفاهیمی مانند حضور و غیاب، مرکز، تقابل‌های دوتایی، تمایز و تعویق، به این معنا نیست که باید ثابت کنیم مولانا پیشاپیش همان چیزی را گفته است که دریدا قرن‌ها بعد گفته است. چنین ادعایی هم از نظر تاریخی بی‌جنبه است و هم شعر را به نمونه‌ای برای اثبات یک نظریه تقلیل می‌دهد. آن‌چه اهمیت دارد این است که یک متن فلسفی و یک متن ادبی را در برابر یک‌دیگر قرار دهیم و ببینیم از برخورد آن‌ها چه امکان تازه‌ای برای فهم هر دو پدیدار می‌شود.

از این چشم‌انداز، حتا برداشت ما از دریدا نیز می‌تواند در جریانِ خواندنِ مولانا تغییر کند. ما ابتدا تصور می‌کنیم مفهومِ «تعویق» را فهمیده‌ایم؛ سپس آن را در غزل به کار می‌بریم و چیزی تازه در آن می‌بینیم؛ آن‌چه در غزل دیده‌ایم، دوباره ما را به مفهومِ دریدایی برمی‌گرداند و باعث می‌شود آن مفهوم را از نو بخوانیم. بنابراین، حرکت فقط از نظریه به متن نیست؛ از متن به نظریه و از نظریه دوباره به متن نیز است.

این حرکت دوطرفه را می‌توان نوعی آزمون-خطای تفسیری دانست. خوانشِ ما فرضیه‌ای است که در برخورد با متن آزموده می‌شود. اگر متن در برابر آن مقاومت کند، فرضیه باید اصلاح شود؛ اگر بتواند بخشی از ساختار متن را روشن کند، می‌تواند موقتاً معتبر تلقی شود، اما هم‌چنان امکانِ خوانشِ دیگری باقی می‌ماند.

از این نظر، شاید یکی از مشکلاتِ اندیشه‌ی انسانی، میلِ ما به تبدیلِ نتایجِ موقت به حقیقت‌های نهایی باشد. انسان پس از رسیدن به یک پاسخ، گاهی فراموش می‌کند که آن پاسخ نیز حاصل یک فرایند بوده است. آن‌چه در یک مرحله پایانِ پرسش به نظر می‌رسد، در مرحله‌ای دیگر خود به پرسش تبدیل می‌شود. پاسخ، پرسش بعدی را تولید می‌کند و اندیشه از همان نقطه‌ای که تصور می‌کرد به پایان رسیده است، دوباره آغاز می‌شود.

به همین دلیل، فکر می‌کنم «درست» و «نادرست» را نیز باید درونِ همین حرکت دید. یک اندیشه می‌تواند درست‌تر از اندیشه‌ی پیشین باشد، بدون آن‌که ضرورتاً آخرین اندیشه‌ی ممکن باشد. یک خوانش می‌تواند خطای خوانش قبلی را آشکار کند، بدون آن‌که خودش از خطا مصون باشد. یک نظریه می‌تواند مساله‌ای را روشن کند و هم‌زمان مساله‌ای تازه پدید آورد. این وضعیت نه ضعفِ اندیشه، بلکه شرطِ حرکتِ اندیشه است. من در این باره در کتابِ «روشن‌گری افسون» بیش‌تر پرداخته‌ام و توضیح داده‌ام.

شاید انسان دقیقاً به این دلیل می‌اندیشد که نمی‌داند. اگر همه‌چیز از ابتدا روشن و قطعی بود، اندیشیدن به معنای واقعی کلمه، ضرورتی نداشت. اندیشیدن در فاصله‌ی میان نادانستن و دانستن اتفاق می‌افتد، اما دانستن نیز خود می‌تواند آغاز نادانستن تازه‌ای باشد. بنابراین، اندیشه حرکتی است که در آن هر پاسخ می‌تواند موقتاً جای پرسش را بگیرد و هر پرسش می‌تواند ثباتِ پاسخ را برهم بزند.

در این معنا، نوشتن نیز نه ثبت حقیقتی ازپیش‌کامل، بلکه ثبت یک مرحله از فرایند اندیشیدن است. نوشته‌ای که امروز برای نویسنده قانع‌کننده است، ممکن است فردا با پرسشی تازه روبه‌رو شود. نویسنده‌ی امروز می‌تواند خواننده‌ی منتقدِ نوشته‌ی دیروز خود باشد. حتا ممکن است بهترین نتیجه‌ی یک نوشته نه پاسخی که ارایه می‌کند، بلکه پرسشی باشد که در ذهن خواننده باقی می‌گذارد.

پس شاید بهتر باشد اندیشه را نه هم‌چون ساختاری که یک بار ساخته می‌شود و سپس باید از آن حفاظت کرد، بلکه هم‌چون فرایندی ببینیم که پیوسته ساخته و بازساخته می‌شود. در این فرایند، خطا صرفاً چیزی نیست که باید از آن پرهیز کرد؛ خطا می‌تواند یکی از راه‌های کشفِ محدودیتِ اندیشه و حرکت به سوی صورت‌بندی دقیق‌تر باشد. آزمون بدون امکانِ خطا معنایی ندارد و اصلاح بدون خطا ضرورت پیدا نمی‌کند.

از این دیدگاه، هیچ اندیشه‌ای را نمی‌توان صرفاً با این معیار سنجید که آیا «حقیقتِ نهایی» را در اختیار دارد یا نه. پرسشِ مهم‌تر این است که آیا این اندیشه توانسته است چیزی را روشن‌تر کند، پرسشی تازه ایجاد کند، فرضی پیشین را اصلاح کند یا ما را وادار کند مساله را از زاویه‌ای دیگر ببینیم.

شاید ارزشِ اندیشه، دقیقاً در همین ناتمام‌بودن آن باشد. اندیشه‌ای که خود را پایان اندیشه می‌داند، دیگر چندان نیازی به اندیشیدن باقی نمی‌گذارد. اما اندیشه‌ای که امکانِ خطا، اصلاح و بازخوانی را در خود نگه می‌دارد، هم‌چنان زنده است. ما می‌اندیشیم، می‌نویسیم، خطا می‌کنیم، اصلاح می‌کنیم و دوباره می‌اندیشیم؛ نه به این دلیل که هیچ معیاری برای درست و نادرست نداریم، بلکه به این دلیل که خودِ رسیدن به درست‌تر، فرایندی پایان‌ناپذیر است. در این صورت، شاید «درست» نه نقطه‌ی پایان، بلکه یکی از ایستگاه‌های موقت در مسیرِ اندیشیدن باشد؛ ایستگاهی که باید بتوان از آن عبور کرد، دوباره به آن بازگشت و حتا اگر لازم بود، آن را اصلاح کرد. اندیشه تا زمانی که امکان چنین بازگشتی را حفظ کند، اندیشه‌ای زنده است.

spot_imgspot_img