ویدیو: افتتاح انجمن سید کیان

تازه ها

پربیننده ها

در شناخت گُل‌سنگ‌ها| آشنایی با شاعران معاصر افغانستان

نویسنده: حیات‌الله ره‌یاب نقش تخیّل در تصویرسازی، خوانشِ چند شعرِ...

اندیشیدن در فرایندِ آزمون

نویسنده: یعقوب یسنا به برداشتِ من، ما در اندیشیدن و...

زاویه‌ی دید در داستان «عبدل بیتل آمده بود این‌جا بمیرد»

نویسنده: علی‌خان حلیمی زندگی‌نامه محمدحسین محمدی در سال 1354 خورشیدی...

عقب‌نشینی لایتناهی مدلولِ متعالی در غزلی از مولانا

یعقوب یسنا چندی پیش، این غزل مولانا را «آن‌که بی‌باده...

معرفی دیوان غزلیات سید نادرشاه الحسینی کیانی

نویسنده: یعقوب یسنا دیوان غزلیات پیر سید نادرشاه الحسینی کیانی...

در شناخت گُل‌سنگ‌ها| آشنایی با شاعران معاصر افغانستان

نویسنده: حیات‌الله ره‌یاب

شعر یا تاریخ؛ نگاهی به چند شعر سید ‌ابوطالب مظفری

زندگی‌نامه

«سید ابوطالب مظفری فرزند سید عبدالله فرزند سید رجب‌علی است و در سال ۱۳۴۴ خورشیدی در منطقه‌ی «باغچار» دای‌چوپان ولایت ارزگان به ‌دنیا آمد. مظفری در سال ۱۳۶۱ در حوزه‌ی علمیه‌ی مشهد به حیث دانشجو پذیرفته شد و در آنجا به فراگیری علوم پرداخت. در دوره‌ی اشتغال به کار دانشجویی در همان حوزه‌ی علمیه کم‌کم به شعر و شاعری علاقه گرفت و به‌قول خودش متوجه شد که گاهی در کتاب‌خانه‌ی حوزه‌ی علمیه به‌جای کتاب «لُمعه» سر از «بوف کور» صادق هدایت در آورده است. مظفری بعدها با کاظم کاظمی، جواد خاوری، حمزه واعظی، قنبرعلی تابش، شریف سعیدی و سرور دانش، فصل‌نامه‌ی «درّ دری» را پایه‌گذاری کرد که بعداً به‌نام «خط سوم» به نشرات پرداخت. مظفری از بنیان‌گذاران انجمن ادبی مهاجران افغانستان در مشهد است و چند سالی مسوول بخش شعر در دفتر ادبیات انقلاب اسلامی افغانستان در مشهد بود. او در بسیاری از قالب‌های شعری طبع‌آزمایی نموده اما در غزل و مثنوی بلند حماسی، بیش‌تر مهارت دارد. زبان اشعار وی بسیار فخامت دارد و در کاربرد واژه‌ها در شعر در بافت‌های مناسب توان‌مند است، تصویرها و آرایش‌های اشعارش نیز خوب است و به سبک نیمایی و سپید نیز شعرهایی آفریده است. شعرهای مظفری بیش‌تر روحیه حماسی دارد. دل‌تنگی دوری از وطن، مسایل سیاسی و اجتماعی، جنگ‌های داخلی در افغانستان و موضوعات نظیر آن درون‌مایه‌ی اشعار مظفری را شکل می‌دهد. از آثار او، (سوگ‌نامه‌ی بلخ، تهران، ۱۳۷۲)، (شعر مقاومت افغانستان، ۱۳۷۲)، (مجموعه‌ی ۴۲ از گزیده‌ی ادبیات معاصر، تهران، ۱۳۷۸) به‌ چاپ رسیده است. علاوه بر آن‌ها مقاله‌های پژوهشی ادبی، نقد و بررسی ادبیات معاصر افغانستان و مقاله‌های اجتماعی و سیاسی از مظفری به‌دست چاپ سپرده شده است» (قویم، ۱۴۰۰: ۲۴۶-۲۴۷). در سال‌های اخیر دو مجموعه‌شعر مظفری با نام‌های «شهریاری و شتربانی» و «تنباکوی تلخ وطنی» توسط مؤسسه‌ی انتشارات عرفان در تهران و کابل چاپ شده است. «شهریاری و شتربانی» در قالب‌های کلاسیک است و «تنباکوی تلخ وطنی» در فُرم نیمایی و سپید سروده شده است. یکی از کارهای ارزش‌مند مظفری کتاب تحقیقی «پای‌تخت پری‌ها» است. این کتاب با روی‌کرد تاریخ ادبیات‌نویسی بیش از ۱۲۰ شاعر افغانستان را معرفی کرده است و از آن‌ها چند قطعه شعر نقل کرده است. این کتاب در سال ۱۳۹۳ توسط انجمن شاعران ایران نشر شده است.

مظفری و دُرّ دری

تلاش‌های مظفری در زمینه‌ی ادبیات مهاجرت که به شعر و داستان آفر‌یده‌شده‌ی مهاجران افغانستان در ایران توجه داشت، قابل قدر است. او با فعالیت مستمر و پایدار در فصل‌نامه‌ی دُرّ دری، توانست اشعار، داستآن‌ها و مقالات زیادی حول محور ادبیات مهاجران افغانستان را چاپ و نشر و پخش نماید. تعداد زیادی از شاعران و نویسندگان مهاجر در ایران با محوریت سید ابوطالب مظفری و محمدکاظم کاظمی رشد کرده‌اند و در آسمان ادبیات بالیده‌اند.

رد پای تاریخ در شعر مظفری

این یادداشت نمی‌کوشد، شعر را به تاریخ و گزارشِ واقعیت‌ها و رخ‌دادها فروکاست دهد و در پی اثبات این ادعا نیست که شعر مظفری را به تاریخِ صرف تقلیل دهد بل هدف این نوشته اشاره به پیوندِ معنادار شعر و تاریخ در لایه‌ی ژرف‌تر می‌باشد. این‌که چگونه شعر علاوه بر این‌که رسالت شعری خود را انجام می‌دهد، روی واقعیت‌های تاریخی انگشت می‌گذارد و به‌گونه‌ی هنری واقعیت‌های تلخ تاریخی را بازنمایی می‌کند.

بی‌گمان وقتی صحبت از شعر و تاریخ می‌شود، سخن مشهور ارسطو به‌یادمان می‌آید: «شعر فلسفی‌تر از تاریخ است» ارسطو در کتاب ارزش‌مند «فنِ شعر» در باره‌ی شعر و نظریه‌ی شعر، فلسفی بحث می‌کند. ارسطو می‌گوید تاریخ آن‌چه اتفاق افتاده را برای ما روایت می‌کند ولی ادبیات آن‌طور که باید اتفاق بیفتد را بازنمایی می‌کند. تاریخ با امر جزئی سر و کار دارد اما ادبیات با امر کلی. ادبیات روبه‌روی بسیاری از اتفاقاتی که تاریخ نمی‌تواند ببیند، آیینه می‌گذارد و آنرا بازتاب می‌دهد. بنابراین قدرت تعمیم‌پذیری ادبیات بسیار بالاتر از تاریخ است. یا بهتر است بگوییم ادبیات فرامکانی‌تر و فرازمانی‌تر از تاریخ عمل می‌کند.

شعرهای سیدابوطالب مظفری با تاریخ و مهاجرت و غربت و دردِ بی‌وطنی آمیخته است. بسیاری‌ها که غم غربت، دوری، بی‌جاشدگی را تجربه کرده‌ باشند با شعر مظفری هم‌ذات‌پنداری می‌کنند و بازتاب وضعیت‌شان را در آیینه‌ی شعر مظفری می‌بینند. بسیاری از هموطنان ما در صد سال اخیر، به کشورهای ایران و پاکستان و دیگر کشورها مهاجر شده‌اند و از این مهاجرت‌ها و مهجوری‌ها خاطراتی هرچند جگرسوز و درد‌آور و خوش و ناخوش زیاد دارند. بسیاری‌ها که دستی به‌قلم و اُنسی با نوشتن داشته‌اند، دردها و دغدغه‌های‌شان را در قالب شعر، داستان، دلنوشته، نامه، پیام و … مکتوب کرده‌اند و بسیاری‌ها با غم و درد و بغضِ گلوگیر فرصت و چانس حداقلِ روایت‌گری را نیز نداشته‌اند. کم‌تر از یک ماه پیش، جوانی به‌نام حیات‌الله با جمعی از هم‌سفران و دوستانش در دشت‌های گرم و توفانی و سوزان نیمروز راه گُم کردند و در برزخِ دنیا جان باختند. حیات‌الله از دقایق آخر زندگی‌اش ویدیوی کوتاهی گرفته بود و در آن کلیپ تصویری به خانواده‌اش توصیه کرده بود، قرض‌هایش را بپردازند و سلام و پیامی هم به مادر عزیزش فرستاده بود. این قبیل تجارب برای افغانستانی‌ها از تجربیات بسیار مکرر و شناخته‌شده است و چندان شگفت و جدید نیست و چقدر دردآور است که غم‌ها و غصه‌های انسان به یک امر عادی تبدیل شود. یکی از کارکردهای شعر مظفری آمیزش تاریخ و رخدادهای تاریخی با ادبیات و شعر است. بعضی از اشعار مظفری روایت دردها و آرزوهای همین حیات‌الله‌ها است. حیات‌الله‌ هایی که یکی در آب‌های بزرگ یونان خوراک نهنگ‌ها و ماهی‌ها می‌شود، یکی و تعدادی هم در دشت‌های سوزان نیمروز و تفتان تلف می‌شوند… مظفری در شعر تنها کار هنری و زیبایی‌شناسانه نمی‌کند بل با بهره‌گیری از زبان و بیان هنری به بازنمایی دردها و آرزوهای انسانِ سرزمینش می‌پردازد.

در شعر مظفری تاریخ و ادبیات (امر واقع و امر هنری) به‌هم می‌آمیزد و امیزه‌ای این دو هم کارکرد روایت‌گری می‌یابد و هم کارکرد التذاذ هنری. پیش‌تر از دردِ دوری و مهجوری از وطن و خاک آبایی و لانه‌ی نخستین یاد کردیم، با این پیش‌زمینه‌ی ذهنی این غزل مظفری را می‌خوانیم:

«پرسیده‌ای که: ماه چه شده، اختران چه شده؟

من مانده‌ام که وسعت این آسمان چه شد؟

دوشیزگان قریه‌ی بالا کجا شدند؟

گل‌چهره و گل‌آغه و گل‌شاه کجا شدند؟

گل‌شاه شکوفه داد، جوان شد، عبوس شد

در دشت‌های تفته‌ی تفتان عروس شد

گل‌چهره خوش به‌حال غمش، غصه سیر خورد

یک شب کنار مرزِ وطن ماند و تیر خورد

از او نشان سرخ پری مانده است و هیچ

اما فقط شکسته‌سری مانده است و هیچ

اینک زمین پیاله‌ی خون است و هیچ نیست

زخم است، آتش است، جنون است و هیچ نیست

امشب هجوم دوزخی باد دیدنی است

این گیرودار گردن و پولاد دیدنی است

در چارسو دمیده و در چار سو دوان

اینک منم چو باد دی آواره در جهان

اینک منم دو پای ورم‌کرده در مسیر

اینک منم مسافر این خاک سردسیر» (مظفری، ۱۴۰۲: ۴۳-۴۴)

گُل‌چهره فقط یک گل‌چهره نیست که سر مرز تیر می‌خورد. گل‌چهره از فردیت عبور می‌کند و کارکرد سمبولیک می‌یابد. گل‌چهره مثالِ دختران زیادی‌ست که تیر می‌خورند. گل‌شاه هم نمونه‌ی گُل‌شاه‌های زیادی‌ست که به ‌اجبار و از جبر روزگار عروس می‌شوند و بی‌آنکه خود بخواهند و رضایت داشته باشند، از انتخاب خودشان بی‌نصیب می‌مانند و تن به جبرِ عُرف و عنعنه و صلاح‌دید دیگران می‌دهند. «اینک منم چو بادِ دی آواره در جهان» باد دی‌ماه بادِ سراسر وزان است و آرامش و سکون ندارد. شاعر خودش را به این باد مانند می‌کند. این‌جا نیز زبان شاعر زبان صدها و هزارها انسان دردمند و بی‌وطن و مهاجر است که بی‌جا شده‌اند، ریشه‌کَن شده‌اند و امید جوانه‌زدن در باغ‌های بیگانه را ندارند. شعر مظفری از منِ فردی به منِ اجتماعی عبور می‌کند. یکی از نشانه‌های موفقیت شعر، بسامد رسوب آن در ذهن خوانندگان است. شعر خوب و شعر ویژه در ذهن خواننده رسوب می‌کند. بعضی شاعران کم می‌سرایند ولی ویژه می‌سرایند. من می‌پندارم، اخوان ثالث غیر از شعر بُلند «زمستان» اگر هیچ شعری نمی‌سرود، بازهم این شعر در اثبات شاعر بودنش بسنده بود. شعر نقل‌شده‌ی مظفری نیز چنین ویژگی دارد. این مثنوی در ذهن خیلی‌ها رسوب کرده است. این مثنوی روایت دردها و آرزوهاست.

«بیا، دمبوره! قصه‌ای ساز کن

سر عقده‌های کهن باز کن

بخوان مَخته‌ای از بهار و خزان

به‌ اسطوره‌ی کوچ چِل دختران

بخوان تا برآرد ز گودالِ تنگ

چهل قطره گُل، نعره از چاک سنگ

حکایت کن، ای پیر بسیار سال!

زِ گل‌چینیِ باد پیرار سال

من امشب دل از خشم خون می‌کنم

اگر لب ببندم، جنون می‌کنم

بیا دمبوره، سازِ آوارگی!

بیا، نغمه‌پرداز آوارگی!» (همان: ۱۶)

مظفری در شعرش داستآن‌های مردمش را بازنمایی می‌کند و به بازخوانی رویدادهای تلخ می‌پردازد. داستان «چِل دختران» (چهل دختران) ماجرای چهل دختر ارزگانی است که برای رهایی از دست دژخیمان امیر عبدالرحمان، امیر مستبدِ وقت، خودشان را از فراز صخره‌های بلند به زیر افکندند. مظفری در شعرش شر و ظلم را نکوهش می‌کند و از قربانی حمایت می‌کند. گُل‌هایی که از چاک سنگ فریاد می‌زنند، استعاره از همان چهل دخترانی است که قربانی ظلم و دژخیم شدند. بنابراین می‌توان گفت تاریخ و رویدادهای تاریخی در شعر مظفری جاری و ساری است. ممکن است روایت تراژیک چهل دختران در کتاب‎های تاریخی آمده باشد و رسانه‎ها و روزنامه‎های کنونی هم از تیرباران‌شدن، تلف‌شدن و ناپدیدشدن مهاجران افغانستانی در دشت‌ها و مرزهای ایران و پاکستان و غرق‌شدن آن‌ها در آب‌های بزرگِ جهان گزارش‎هایی تهیه کرده باشند، ولی ادبیات و شعر به این واقعیت‎ها ماندگاری می‌بخشد. این واقعیت‌های تراژیک به‌واسطه‌ی شعر و ادبیات درونی می‌شود. عباس معروفی، رُمان‎نویس معروف ایران در صحبتی می‌گوید: روزنامه را باد خواهد برد، این ادبیات است که می‌ماند. ماندگاری ادبیات و شعر از این کارکردهایش ناشی می‌شود. ابیات مظفری که حول محور مهاجرت و درد بی‎وطنی سروده شده است، به زمان و مکان مشخص محدود نمی‌شود. این اشعار فرازمانی عمل می‌کند.

سوژه در شعر مظفری

افلاطون شعر را در نتیجه‎ی الهام، ممکن می‌داند. به‌باور او بر شاعران الهام می‌شود و آن‌ها در حالت بی‌خودی شعر می‌سرایند. بوعلی‌سینا در کنار موزون و مقفابودن، خیال‌انگیزی را نیز در شعر الزامی می‌داند. شمس قیس و خواجه نصیر طوسی نیز بر خیال‌انگیزی و وزن در شعر تأکید دارند. هدف ما در این‌جا تعریف شعر نیست و صرفاً برای تأمل در چگونگی شکل‌گیری سوژه‌ی نخستین شعر به این تعاریف اشاره کردیم، بل هدف ما چگونگی پیدا شدن سوژه در ذهن شاعر است. سوژه ممکن است از دیدن پدیده‌ای مثل دریا، پرنده، ابر، درخت، کوه، انسان و … در ذهن شاعر شکل بگیرد. یا ممکن است در نتیجه‌ی درک مفهومی در ذهن شکل بگیرد و یا ممکن است در اثر درک و حسِ دردی در وجود شاعر شعله زند و به‌ شیوه‎های دیگر. در شعرهای مظفری، سوژه بیش‌تر با حسِ درد و اندوه شکل می‌گیرد، چنان‌چه در مقدمه‎ی مجموعه‌شعرِ «شهریاری و شتربانی» می‎خوانیم: «در این مجموعه کم‎تر شعری باشد که به مناسبتِ تلخ و اندوه‌بار سروده نشده باشد» (مظفری، 1402: 12). در ادامه اشعاری را مرور می‌کنیم.

«خونِ رسیده‌ایم و ز لب می‌چکیم ما

گاهی به بلخ و گاه حلب می‌چکیم ما

خون سفید و سرخ و حبش هست در زمین

خون می‌دهیم و باز عطش هست در زمین

ضحاک پیر، غازه طلب می‎کند ز ما

هر روز، خون تازه طلب می‌کند ز ما

هی می‌کشند و باز ز نو تازه‌ایم ما

در مرگ از قدیم خوش‌آوازه‌ایم ما

این پاره پاره، بدن ماست، چاره نیست

این قلب خون‌چکان، وطن ماست، چاره نیست» (مظفری، 1402: 67)

این ابیات بخشی از شعری است که به‌ مناسبت «انفجار ده‌مزنگ» سروده شده است؛ رخ‌داد تراژیکی که در اثر آن جوانان بی‌شماری گلوی عدالت شدند و با تیغ بی‌عدالتی بریده شدند.

در پایان، می‎توان گفت اشعار مظفری با مناسبت‌های اجتماعی و رویدادهای تاریخی کشورش پیوند خورده است. رویدادها و واقعیت‌های تاریخی؛ به‌ویژه رویدادهای تلخ و تراژیک در شعر مظفری بازتاب پُررنگ دارد. سروده‌های مظفری روایت‌ دردها و آرزوهاست. تاریخ در شعر مظفری حضور پرشور دارد.

کتاب‌نامه

قویم، عبدالقیوم. (1400). مروری بر معاصر دری. کابل: سعید.

مظفری، سیدابوطالب. (1402). شهریاری و شتربانی. تهران: عرفان.

spot_imgspot_img