حیاتالله رهیاب
زبانِ ایماژیک و تصویری در غزلهای محمدشریف سعیدی
«محمدشریف سعیدی در سال ۱۳۴۸ خورشیدی در روستای المیتوی جاغوری از توابع ولایت غزنی متولد شد. در سال ۱۳۶۶ به ایران رفت و در قم به تحصیلاتش ادامه داد… واصف باختری در مقدمهی مجموعهشعرِ سعیدی بهنام «ماه هزارپاره، تهران، ۱۳۸۲، ص۱۴» مینویسد: محمدشریف سعیدی در کار شاعری بهویژه سرایش غزل به آمیزهای دست یافته است، از زبانِ بوطیقایی و تألم شاعرانه و نوستالوژی، و نیز توانسته است، بیآنکه در پرتگاه عامیگری سقوط کند، در جاهایی مفردات و ترکیبات زبان روزمره را در مسامات شعر خویش نفوذ دهد… از آثار شعری چاپشدهی او میتوان از اینها نام برد: (وقتی کبوتر نیست، قم، ۱۳۷۶)، (تبر و باغ گل سرخ، قم، دفتر یکم)، (تبر و گل سرخ، تهران، دفتر دوم، ۱۳۷۴)، (ماه هزارپاره، تهران، ۱۳۸۲)» (قویم، ۱۴۰۰: ۲۶-۲۶۸). همانطور که واصف باختری میگوید، سعیدی شعر را به زندگی نزدیک میکند بیآنکه از واقعیتِ صرف روایت کند. او زبان شعر را به زبان زندگی و روزمرهی مردم نزدیک میکند ولی کارکردِ هنری زبان را از یاد نمیبرد. واژهها در شعر او رنگِ دیگری میگیرد.
یکی از کارکردهای «واژه» خلقِ تصویرِ ذهنی است؛ آنچه در علم بلاغت، تداعی ذهنی میگوید بهواسطهی واژه شکل میگیرد. همان بحث دال و مدلولی که فردینان دوسوسور در زبانشناسی مطرح میکند. بیجهت نیست که مارتین هایدگر، فیلسوف آلمانی، زبان را خانهی هستی نام نهاده است و لودویگ ویتگنشتاین میگوید: «محدودیت زبان من بهمثابهی محدودیت جهان من است»:
«The limits of my language is the limits of my world»
در شعر نیز یکی از کارکردهای بنیادین زبان و الگوهای زبانی ایجاد تصویر در ذهن خواننده است. تصویر هم روبرداشتی از واقعیت است؛ واقعیتی که ممکن است برای بعضیها آشکار باشد و برای بعضیها پوشیده. تصویرپردازی و آفرینشِ ایماژهای تازه تنها با کاربرد نامتعارف زبان ممکن است و بهقول فرمالیستها، آشناییزدایی یکی از ابزارهای آفرینش شعر است که با کاربرد نامتعارف زبان ممکن میشود. محمدشریف سعیدی یکی از شاعران معاصر افغانستان است که توانسته در آفرینش تصاویر و ایماژهای تازه و بهکاربستن زبانِ ویژه در غزلهایش، تجربیات تازهای برای مخاطب و خوانندهی شعر خویش ایجاد کند. در ادامه در مورد زبان تصویری در غزلهای سعیدی بحث میکنیم.
محمدحسین فیاض در (۲۸ جوزای ۱۴۰۳) یادداشتی با عنوان «فهم اجتماعی «واسکت انتحاری»» در روزنامهی اطلاعات روز نشر کرده است. فیاض در این یادداشت دیدگاههای خود در بارهی غزلِ «واسکت انتحاری» و تأثیرات آن بر خواننده بیان میکند. فیاض در این یادداشت رویکرد تجویزی و لحن اندرزی را در پیش گرفته است و بر شاعر تاخته است. من فکر میکنم، برداشت یکسویه از «متن» بهچنین داوریها و برداشتها میانجامد. فیاض شعر را همانند متونِ دیگر میخواند و دنبال یک معنا میگردد و از آن یک تفسیر و یک خوانش را ممکن میداند که به این نوع نگاه «استبداد تفسیری» میگویند. در شعر بایستی به عدمِ قطعیت، و تکثرِ معنا باورمند بود تا زمینهی برداشتها و خوانشهای متعدد ممکن گردد. فیاض این غزل را زیبا درنمییابد و شاعر این غزل را در بازنمایی واقعیت اجتماعی کمتوان توصیف میکند. بهنظر من، کارکرد زیباییشناسانه و جمالشناسانهی این غزل را نباید نادیده گرفت و آنرا بهدلیل برجستهسازی ابزارِ دلآزاری مثل «واسکت انتحاری» و «بمب دستی« عاری از کارکرد هنری دانست. نوسازی هنرسازهها و آرایههای بلاغی مثل تشبیه، استعاره، نماد و … یکی از راههای نوجویی و نوگرایی در بستر شعر است. در صورتیکه این نوجوییها و نوگراییها به آفرینش هنر بینجامد، نباید آنرا با خطکشِ اخلاق، عُرف و ایدئولوژی سنجید و محدود کرد.
محمدشریف سعیدی شاعر نوگراست و میخواهد مخاطب خود را در موقعیتهای متفاوت قرار دهد. این واقعیت در غزلهای او مشهود است. گرچند قالب غزل، یک قالبِ کهنسال در شعر فارسی است ولی ظرفیتها و توانشهای این قالب آن را از روزگاران دور به امروز رسانده است و خیلیها این قالب را که از ویژگیهای جمالشناسانهی زیادی برخوردار است، عروس شعر فارسی عنوان کردهاند. آنچه مهم است، این است که غزل توانسته است مَحمِل موضوعات مختلفِ عاشقانه، عارفانه، تعلیمی و … باشد و امروز نیز با پوشیدن لباسهای جدید و بهروز هنوز هم برای مخاطب طنازی و دلبری میکند.
غزل «واسکت انتحاری» را در ادامه نقل میکنم:
«دو چشم سرمهکشِ قندهاریات زیباست
دو گونهی تر و سرخِ مزاریات زیباست
مرا ببند به رگبار تیر مژگانت
بکار زخم و ببین زخمکاریات زیباست
تو قصر آیینهام را خراب خواهی کرد
در این مسیر تِیوتاسواریات زیباست
دو بمب دستی بیتاب روی سینهی توست
چقدر واسکت انتحاریات زیباست
دویده خون من و تو به جان یکدیگر
به روی کشتهی من خون جاریات زیباست
نه خون جاری ما یخ نمیزند هرگز
تو رود خون منی، بیقراریات زیباست
من و تو هر دو شهیدان زندهی عشقیم
شهید من، دل من! پایداریات زیباست» (دیوان شریف، ص52).
معشوق در شعر فارسی دری بیشترینه جفاکار است و با فراق و دوری و بیتوجهی عاشق را زجر میدهد. توصیفات شاعران نیز از دیرباز همینگونه بوده است: عاشق وابسته و نیازمند است ولی معشوق بیتوجه و بینیاز. معشوق با افسونگری و عشوهگری همواره عاشق را فریفتهی خود میسازد. مضمون سعیدی نیز در این غزل همین مضمون است. او کار خیلی شگفتی نمیکند. از نظر فُرمالیسم او دست به نوسازی و ایجاد غرابت در «هنرسازهها» و تمهیدات میزند. او تشبیهات امروزی و نو بهکار میبرد و با این کار خوانندهاش را در موقعیت متفاوت و شگفتآور قرار میدهد.
گرچند تصویر و پرداخت این غزل خیلی تازه و شگرف نیست، چون لطیف ناظمی نیز در یک رباعی، تشبیهات و تصویرسازیهای مشابه و تقریباً یکسان با تشبیهات و تصاویر غزلِ سعیدی بهکار برده است. حالا ممکن است این موضوع را «توارد» بگیریم که (شاعران بیخبر از همدیگر به کشف و دریافتِ همسان رسیده باشد) و یا اینکه ممکن است شاعران این تصویر را در کار یکدیگر دیده باشند. رباعی ناظمی چنین است:
«در چشم تو صد بازِ شکاری دیدم
یک حملهی سرخ انفجاری دیدم
در پیرهنت زِ گوشهی واسکتت
ای وای! دو بمب انتحاری دیدم!» (من باغ آتشم، ۱۳۹۹: ۴۵۲)
نقدهایی که به غزل محمدشریف سعیدی، وارد شده بیشتر از این جهت بوده که شاعر تشبیهات خوب و مرغوب بهکار نبرده و زیباییهای معشوق را با جنگافزارهای ناخوشایندی مثل «واسکت انتحاری» و «بمب دستی» مانند کرده است. این تشبیهات از جهت اینکه تازه و بیپیشینه است، زیبا و پذیرفتنی است و بیش از اینکه تصویر وحشتناک و خوفانگیز خلق کند، تصویر اروتیک خلق میکند.
زبان ویژه، پرداختهای جدید، ترکیبات نو، بازنمایی تجربیات امروزین از ویژگیهای غزلهای سعیدی است. او ذرهبینِ تخیل را روی پدیدهها و مناسبات آشنای انسان امروز، زوم میکند و این ویژگی او را از سبک و سیاق قُدمایی و معمول دور میسازد و به شعرش اسلوب ویژهی خودش را میبخشد.
«بهشرطِ چاقو آوردند در بازار، ترکاری
که هر کَس چِک کند دلهای چون تربوزهی ما را» (دیوان شریف، ص۲۲)
در این بیت، شاعر از زبان ساده و خبری بهره میبرد و صرفاً دل را به تربوزه مانند میکند. بنابراین نمیتوان چنین بیتها را بسیار شاعرانه و شگفتیآور قلمداد کرد. آنچه به این ابیات و مانند آنها رنگ دیگری میبخشد، مناسباتی است که بین واژگان اتفاق افتاده است. «چاقو»، «بازار»، «ترکاری»، «چِک» و «تربوزه» کلمات شاخص و تصویرساز این بیت است. مناسبتهای زیادی میان این کلمات وجود دارد و حضور و کاربرد این کلمات، زبان شعر را برای مخاطب امروز، ویژه جلوه میکند، چون دورخیال و دیریاب نیست. دورخیالی و دیریابی برای شعر هم قوت است و هم ضعف. در ادبیات فارسی برای این مقوله میتوان عمر خیّام و بیدل دهلوی را مثال زد. یکی زبانش سرراست است و دیگری بسیار پیچیده و چندلایه و دیریاب. این صراحت زبان خیام هم دوستدار دارد و این دیریابی شعر بیدل هم دوستدار دارد. برای مخاطبی که دنبال ابهام در شعر است و دوست داشته باشد لایههای معنایی شعر را آرام آرام بگشاید، شعر بیدل ارزشمند و خواستنی است و در صورت کشف رمزها و رازهای شعر بیدل شیفتهی آن میگردد، چنآنکه شفیعیکدکنی در مقدمهی کتاب «شاعر آیینهها» میگوید، شعر بیدل کشوری است که به هر کس ویزای ورود نمیدهد، اما هر کس قادر به دریافت ویزا شد، خواهان اقامت دائم در این کشور میشود. این مثال اشاره به حلاوت و مرغوبیت شعر بیدل دارد. شعر خیام اما گرچند با چیستی زندگی و شادی و مرگ درگیر است ولی برای خوانندهی آگاه، دیریاب نیست. در این میان شعر سعیدی را با ذکر این نمونهها نمیتوان گفت از واژگان دمدستی بهره میبرد، چون شعر او باعث تأمل و اندیشه در ذهن مخاطب میگردد.
این بیت در محور افقی، و در محور عمودی تمام غزل، دلگویه و شکوایه است. شبیه آنکه احمد شاملو میگفت: «دهانت را میبویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم…» سعیدی نیز از دلی سخن میگوید که ریشریشش کردهاند. در نگاه نخستین، این بیت برای خواننده یک تجربهی آشناست و غیر از قراردادن او در یک فضای آشنا، کار دیگری نمیکند، ولی با تأمل بیشتر این بیت یک واقعیت تلخ و یک شکاف اجتماعی را بازنمایی میکند.
«کی دیده مثل خال لیلیاش بر آن لبِ شیرین
بهروی چشم نرگس، رقص زلفان ایازش را» (دیوان شریف، ص26)
عاشقانههای سعیدی نیز تصاویری شگفتی دارد. زیبایی لیلی به تنهایی کافی نیست، زیبایی شیرین نیز بهتنهایی ژرفای زیبایی معشوق را برنمیتابد. بایستی زیبایی مضاعف شود. معشوقهی شاعر در یک موقعیتِ ویژه قرار گیرد؛ موقعیتی که زیباییهای زیادی را یکجا داشته باشد. محبوب در این بیت خالِ لیلی، لبِ شیرین و زلف ایاز را یکجا دارد. این بیت برای خوانندهای که با توصیفات نظامی گنجوی از لیلی و شیرین آشنا باشد، تصویر شگفتانگیزی خلق میکند. اگر بهدنبال صور خیال در این بیت باشیم، جالبترین شگرد بدیعی، ایهامی است که در کلمهی «شیرین» است؛ یکی شیرینی و حلاوت لب و دیگری لبِ شیرین (معشوق فرهاد) که با قرینهی داستان لیلی در ذهن تداعی میشود.
سعیدی آرایهها و «هنرسازه« های شعرش را نو میکند. تشبیهات نو در شعر سعیدی به وفرت بازتاب یافته است. یکی از عاملهای تصویریبودن شعر سعیدی کاربرد همین شگردها است. به این دو بیت نگاه کنید:
«خدا رها نکند از غم تو این دل را
وگرنه من چه کنم این کلولهی گِل را
گره گره شده بگذار گیسوانت را
بدون شرح بِهل مثنوی بیدل را» (دیوان شریف، ص27).
شفیعیکدکنی در کتاب «این کیمیای هستی» میگوید، کار هنر خلق زیبایی و جمال است. جملهی «خدا رها نکند از غم تو این دل را» جملهی ساده است بدون هیچ نوع آشناییزدایی و پرداخت نو، ولی مصرع دوم «وگرنه من چه کنم این کلولهی گِل را» دیگر شعر را از عادتهای زبانی معمول عبور میدهد. تشبیه «دل» به «کلولهی گِل» در مناسبت با مصرع دوم؛ دلی که از غم محبوب خالی شده باشد، بسیار زیبا و شگفتیآور است. در بیت دوم نیز با چنین سناریو روبهرو استیم. «گره گره شده گذاشتن گیسوان، کار شگفتی نیست، ولی تشبیه این گرهاندازی در گیسوان، به مثنوی بیدل که وجه شبه، پیچیدگی و تودرتویی باشد، بسیار شگفت و نو است. چنین است که اشعار سعیدی با تشبیهات جدید و تصویرپردازیهای نو خواننده را به جهان متفاوت میکشاند.
«و شسته است آوازِ شفافِ اَشکم
محیط غریبانهی دامنم را
فرو ریخت توفان بیخانمانی
در آغوش خود، پارههای تنم را» (دیوان شریف، ص29)
صناعت و آرایهبندی همواره دست شعر را نمیگیرد؛ یعنی در نتیجهی صنعتپردازیِ صرف تصویرسازیهای شگفت خلق نمیشود. پیادهکردن تجربه در زمین شعر، یکی دیگر از ترفندهای شعری است که به شعر تصویر و رنگ دیگری میبخشد. آنچه در دو بیت یادشده ملاحظه میشود بیانگر این است که شاعر به کشف جدید و دریافت شگفتی دست نیافته و صرفاً تجربهی خویش را دیگرگونه بیان کرده و این کار شعر را دلانگیز و زیبا و تأملبرانگیز ساخته است.
یکی از موضوعاتی که در بین تمام شاعران عام و همهشمول است، این است که تمام شاعران هم شعر خوب دارند، هم شعر ضعیف. سعیدی نیز از این قاعده مستثنا نیست. شعرهای ضعیف هم در بین اشعار او بهچشم میخورد. شعرهایی که رد پای تخیل در آنها بسیار کمرنگ است، تصویرپردازی به سادگی میگراید و در بعضی حالات، زبان نیز بسیار ساده و گزارشی میشود. به این شعر نگاه کنید:
«جان، کابل و جان، کابل؛ شور و هیجان کابل
جان دو جهان کابل، جان کابل و جان کابل
آبش خوش و نانش خوش، شب بادوزانش خوش
روز عشق بتانش خوش، شب ماه روان کابل
باغش خوش و کوهش خوش، پغمان و شکوهش خوش
طاق ظفرش زیبا، خود بام جهان کابل
خوش قرغه و قایقهاش، معشوقه و عاشقهاش
دارد به بغل هر دم صد غنچه دهان کابل…» (دیوان شریف، ص203)
واژهی «بتان» در بیت دوم، خواننده را به شعر کلاسیک و تشبیهات بسیار تکراری پرتاب میکند.
با مرور و خوانش اشعار سعیدی؛ بهویژه غزلیات به این نتیجه میرسیم که سعیدی با آمیختن تجربههای انسان معاصر، تخیل، زبان تصویری و ایماژیک و همچنان توجه به نوجویی در آرایهها و شگردهای شعری، اشعارش را رنگ دیگری میدهد و این تمهیداتِ بهکاررفته در شعر او خواننده را در موقعیتهای متفاوت قرار میدهد.
کتابنامه
ناظمی، لطیف. (1399). من باغ آتشم. کابل: تاک.
قویم، عبدالقیوم. (1400). مروری بر ادبیات معاصر دری. کابل: سعید.
سعیدی، محمدشریف. دیوان شریف.

