نویسنده: علیخان حلیمی
هرمان ملویل، رماننویس و شاعر بزرگ امریکا و یکی از بزرگترین نویسندگان امریکا و جهان است. او در سال 1819م و در خانوادهی متوسط به دنیا آمد و در 1891م از دنیا رفت. او سفرهای زیادی انجام داد. نوشتن را در بوستن آغاز کرد و چند اثر اولش شبیه خاطرهنویسی بود تا رمان. آثار او در زمان حیاتش چندان استقبال نشد، اما امروز همه او را بهعنوان یکی از نویسندگان بزرگ جهان میشناسند. امروز او را بیشتر با رمان «موبی دیک» یا «نهنگ بحر» میشناسند. اما داستان بارتلبی محرر یکی دیگر از شاهکارهای او است. تا حالا در مورد این داستان نقد و نوشتههای زیادی نشر شده است. اشخاصی چون ژیل دلوز، جورجو آگامبن، اسلاوی ژیژک و ژاک رانسیر در مورد این داستان بلند نوشته اند. نویسندگان نامبرده بیشتر به جنبهی فلسفی این داستان توجه داشته اند. در ادامه به معرفی این داستان خواهم پرداخت.
داستان بارتلبی محرر داستانی است که از زبان سوم شخص یعنی یک وکیل دعاوی روایت میشود. این وکیل دعاوی در دفتری که با ساختمانهای بلند خشتی احاطه شده است، اسناد حقوقی را نگهداری میکند و به رونویسی آن میپردازد. او که کارمندهای با ویژگیهای متفاوت دارد، به دنبال کارمندی است که آرام باشد و فکرش به کارش. بارتلبی بعد از مصاحبه کاری استخدام میشود و شروع به کار میکند. وکیل دعاوی او را در گوشهی اتاق خود جای میدهد و از اینکه بی سروصدا کار میکند خوشحال است. روزی وکیل دعاوی از او میخواهد تا در مقابلهی نسخههای رونویسی شده او را کمک کند، اما بارتلبی از انجام کار خوداری میکند و با یک جملهی ساده درخواست او را رد میکند. ترجیح میدهم انجام ندهم. این جمله همان جملهای است که بارتلبی در جواب وکیل دعاوی میگوید. از آن به بعد وکیل دعاوی هر درخواستی از او میکند او با همان جمله جواب میدهد و به کار رونویسی میپردازد.
او بیروح، بیرمق و ماشینوار کار میکند. بعد از مدتی وکیل دعاوی میفهمد که او شبها نیز در دفتر میخوابد. هر چه از او در بارهی گذشتهاش میپرسد، او باز همان جواب را میگوید. ترجیح میدهم نگویم. بعد از مدتی وکیل دعاوی نمیداند با او چه کار کند، زیرا او دیگر رونویسی هم نمیکند. هر چه برایش میگوید کار کن یا برو جای دیگه برایت کار پیدا میکنم و کار کن، او باز همان جواب را میدهد. ترجیح میدهم نه. این رفتار تا جایی ادامه پیدا میکند که وکیل دعاوی مجبور میشود دفترش را عوض کند. اما بارتلبی در همان دفتر میماند. حتا کسانی که بعد از وکیل دعاوی آنجا را اجاره میگیرند، نمیتوانند بارتلبی را از آنجا بیرون کنند. اگر هم بیرون میکنند او دوباره میآید و جلو در مینشیند. کار به جایی میرسد که پولیس را خبر میکنند تا او را به جرم مزاحمت به زندان ببرند. در زندان هم او را در سلول جدا میگذارد. در زندان هم او هیچ حرفی نمیزند و در سکوت مطلق است. بعد از مدتی او در زندان میمیرد. بعد از مردنش وکیل دعاوی میفهمد که او قبلا در دفتری کار میکرد و در آنجا نامههای مرده را میسوزاند. یعنی نامههای که برای کسانی نوشته شدهاند که حالا مردهاند.
این داستان همراه با سه جستار فلسفی که در بارهاش نوشته شده است به پارسی دری ترجمه شده است. این داستان روایت انسان مدرن یا کارمند مدرن است. کارمندی که در درون سیستم سرمایهداری و اقتصادی شبیه یک چرخدنده در یک ماشین بزرگ است که فقط باید کار کند. اما بارتلبی شروع میکند به پسزدن این نظام و با یک جملهی ساده سرپیچی میکند. شاید بشود گفت سرپیچی رندانه. یا به قول بلانشو انفعال شکیبانهی ناب. اینکه این عمل بارتلبی یک بیماری روانی است یا یک واکنش عاقلانه، به شکل دقیقی در داستان مشخص نیست. اما بارتلبی این سرپیچی را انجام میدهد.
از طرفی بارتلبی همان نمونهی کلاسیک ادبی از طغیان است. طغیان آگاهانه. همان طغیانی که کامو بدان پرداخته است. فرار از پوچی با طغیان و ایستادگی در برابر آن. مثل آن جملهی شاهکار کامو که سیزیف را خوشبخت میدانست به دلیل طغیان و ایستادگیاش در برابر عمل پوچ بالا بردن تختهسنگ. بارتلبی نیز با طغیان در برابر رونویسی ایستاد میشود. منتها با این تفاوت که کامو عاشق زندگی بود ولی هرمان ملویل شخصیتی خلق کرده است که پیچیده است و معلوم نیست از زندگی چه میخواهد. به قول دلوز قصد او این نبود که کار مقابلهی نسخهها را رد کند بلکه او در پی این بود که رونویسی کردن را ناممکن سازد. او میدانست که کار او عبث است برای همین او مقابلهی نسخهها را ترجیح نمیداد تا رونویسی را برایش ناممکن سازد. یعنی آنقدر رونویسی کند تا دیگر نتواند این کار را انجام بدهد که البته همینگونه هم شد. گویا او میخواست بودن را فقط به منزلهی بودن تجربه کند و دیگر هیچ. اگر او مقابلهی نسخهها یا هرچیزی را که از او خواسته شد، میپذیرفت یا همچنان به رونویسی ادامه میداد، او مغلوب میشد و بیمصرف حساب میشد. او با چرخیدن در نوعی تعلیق، یعنی نه پذیرفتن مقابلهی نسخهها و نه رد کردن رونویسی، همه را از خود دور نگه میدارد و همین راز بقایش بود. زندگی در حالت تعلیق.
از طرفی او با گفتن جملهی ترجیح میدهم نه، زبان دیگران را میبندد. یعنی وقتی این جمله را میگوید، شنونده هیچ واکنشی در برابر این جمله ندارد. برای همین دلوز میگوید این جمله زبان را دگرگون میکند. یا به قول ژاک رانسیر این جمله انسداد کلمات را به وجود میآورد. گویا نوعی زبان خارجی را در درون زبان حک میکند. البته این از خصلتهای یک شاهکار ادبی است. به قول ژاک رانسیر، بارتلبی در مغاک بالقوگی سکنا میگزیند. یعنی بین ماندن و شدن و بین توانستن و نتوانستن. در عین حال در هر دو است و در هر دو موفق میشود و منطقهی عدم تمایزی میان بله و نه و میان امر مرجح و نامرجح را میگشاید. این جمله بر اطرافیان او نیز تأثیر میگذارد و میبینیم که کلمات او آهسته آهسته راهاش را به زبان دیگران باز میکند. دلوز این عمل را فرمولی مینامد که بارتلبی آن را اجرا میکند. فرمولی که میان پذیرش و رد و نفی و ایجاب شناور است.
این داستان مواجههی کلیت با سکوت است. گویا نوعی سکوت ابدی را بشارت میدهد. همان طور که بارتلبی سکوت را برگزید و در سکوت مرد. بارتلبی در دفتر کار وکیل دعاوی در گوشهی دفتر بود و از بیرون با دیوارهای خشتی احاطه شده بود که هر کدام از این دیوارها میتواند نماد چیزی در زندگی راستین او باشد. این دیوارها نماد مرگ، راز و محدودیت است که سرتاسر زندگی بارتلبی را احاطه کرده است. از طرفی و از نگاهی، بارتلبی زندگی را نیز پس میزند. دلوز این عمل بارتلبی را امتناع زندگی مینامد و میافزاید ما زمانی که نه میگوییم نه تنها زندگی را برای خودمان ناممکن میکنیم، بلکه برای بقیه هم زندگی ناممکن میشود، زیرا آنها هم نمیدانند با ما چه کار کنند. خلاصه بارتلبی با انفعال شکیبانهی ناب و طغیان در برابر زندگی، حتا زندگی را هم به مبارزه میطلبد. آن جملهی معروفش را برای زندگی هم تکرار میکند: «ترجیح میدهم نه.» شاید یکی از دلایل ناامیدی بارتلبی این باشد که با خواندن آن نامههای ناخوانده که میسوزاند، دیگر امیدی برای زندگی نمییافت و اینگونه از زندگی امتناع میکرد. البته کار او به نحوی اعتراض هم بود. اعتراض و ایستادگی بدون خشونت که امروز اعتراض مدنی گفته میشود و نفی هر چه به او گفته میشد. به عبارتی نفی زندگی.
