نویسنده: حیاتالله رهیاب
۲) سادگی زبان، و گرایش نهیلیستی در شعر عفیف باختری و کاوه جبران
در دورههای مختلف تاریخی، ادیبان، اندیشمندان، منتقدان، نظریهپردازان، فیلسوفان و شاعران از شعر تعریفهای گوناگون به دست دادهاند. در روزگار معاصر، یکی از تعریفهای علمی که مورد توجه خیلیها قرار گرفته است، تعریفی است که محمدرضا شفیعیکدکنی از شعر ارایه میدهد. گرچند نقدهای هم بر این تعریف وارد شده است ولی کمتر تعریفی را میتوان پیدا نمود که به اندازهی تعریف کدکنی جوانب شعر را پوشش داده باشد. کدکنی در تعریف شعر مینویسد: «شعر گرهخوردگی عاطفه و تخیل استکه در زبانی آهنگین شکل گرفته است.» (شفیعی کدکنی، ۱۳۸۷: ۸۶). در این تعریف، نظر بر این استکه عاطفه و تخیل بایستی در زبانِ آهنگین بههم گره بخورد. فُرمالیستهای روس، شعر را حادثهای تعریف کردند که در بستر زبان اتفاق میافتد. هم در تعریف شفیعیکدکنی و هم در تعریف فرمالیستها، زبان یکی از عناصر بنیادین شعر تلقی شده است.
در نوشتههای بسیاری از پژوهشگران و نقدنویسان در بارهی شعرِ شاعران متوجه شدهایم که مینویسند، شاعر با زبان چه نوع مواجههای داشته است و یا از زبان چگونه در شعر خود بهره برده است. نویسندهی این سطور هرگاه از عفیف باختری و کاوه جبران شعر میخوانم، متوجه سادگیِ شگفت زبان در شعر این شاعران میشوم. هدف از سادگی زبان در شعر عفیف باختری و کاوه جبران، به کارگیری کلمات، ترکیبات، مفاهیم و نشانههای عامفهم نیست، بل روانی و رسایی زبان در شعر این شاعران است.
عفیف باختری یکی از شاعران معاصر افغانستان اهل بلخ بود. بنابر گفتهی سیدابوطالب مظفری، «عفیف، زندگی ساده و رفتار متواضعانه داشته است و بیشتر غزل میگفته است. غزلیاتش بدایع مضمونی و تصویری بسیار دارد و شعرش با زبان انتقادی و طنزگونه از تِمِ اجتماعی برخوردار است.» (مظفری، ۱۳۹۳: ۴۱۶).
از کاوه جبران، شاعر، نویسنده و استاد اسبق دانشگاه البیرونی ولایت کاپیسا، علاوه بر رُمان و شعر، مقالات و جستارهای پژوهشی و نقدنامههایی نیز به نشر رسیده است. جبران در دو ژانر (شعر و داستان) طبعآزمایی کرده است. در داستان و رُمان، نام کاوه با رُمان «زندگی به سفارش پشهها» و «لوهاران» گِره خورده است و از مجموعهشعرهای او میتوان از «آفتاب تعطیل»، «یک روز مانده بهپایان عاشقی» و «ترانه و تروریست» نام برد.
چگونگی مواجهه با عنصرِ زبان در شعر این دو شاعر
زبان در شعر بهمثابهی خاک برای دانه است. دانه هستی و زندگی و نشاط خود را مدیون خاک است. هیچ دانهای بالای صخره نمیروید و زیست نمیتواند. همینطور شعر هم بر بستر زبان شکل میگیرد. وارد بحثهای فلسفی و میتافیزیکی در بارهی زبان نمیشویم. در اینجا با زبان بهمثابهی یکی از عناصر و ارکانِ بنیادین شعر برخورد میکنیم. بسیاری از رویکردهای فُرمالیستی و ساختارگرا، توجه چندانی به محتوا نداشتهاند و برای آنها بیشتر از چگونگی معنا در شعر، چگونگی بهکارگیری زبان حیاتیتر بوده است. چنانچه بسیار شنیدهایم: «در شعر چگونه گفتن مهمتر از چه گفتن است.» بنابراین زبان یکی از اثرگذارترین عنصر شعر در آفرینش و کاربست ساختمان شعر نقش مهمی دارد. هدف ما در این مقال، واکاوی چگونگی مواجهه با عنصر زبان در شعر عفیف باختری و کاوه جبران است.
باز آمدم که فکر تو را آب و گِل کنم
مادر اجازه هست کمی درد دل کنم
مادر! اجازه هست که چیزی بگویمت
از حس دردناک مریضی بگویمت
از حس دردناک خودم، کودکِ خرت
اصلاً بلای بد شده این بچه بر سرت
هرگز بنای کاخ امیدت نبودهام
دستی به روی موی سپیدت نبودهام…(جبران، ۱۳۸۸: ۱-۲)
در این چند بیت آغازین این مثنوی، شاعر اصلاً دنبال تکلف و آرایهبندی و خیالپردازی در شعر نیست [بهجز کنایهی آب و گِل کردن و تشبیهی امید به کاخ] آرایه و شگرد بلاغیِ دیگری در شعر دیده نمیشود، بل کوشیده است بسیار به سادگی گفتوگوی همدلانهای داشته باشد با مادرش. سادگی و روانی زبان در شعر کاوه جبران بسیار مشهود است و شعر بیشتر از اینکه ژانر پیچیده و چندلایهای زبانی باشد، زبان و بیان ساده است برای بروز خواستهای عاطفی و احساسی او. همین رویکرد در شعر عفیف باختری نیز وجود دارد:
امشب شبیست سرد و غمانگیز قصه کن
از روزهای رفته یگان چیز قصه کن
چیزی که تا هنوز برایم نگفتهای
از روزهای آخر پاییز قصه کن
از تلخی صدای کلاغان دلم گرفت
قدری شکر به قصه بیامیز قصه کن… (باختری، ۱۳۸۸: ۳)
در بیتهای آغازین این غزل از عفیف باختری نیز آرایهبندی و هنجارگریزی زبان خیلی به چشم نمیخورد. بهجز هنجارگریزی معناییای که در «صدای کلاغان» رخ داده است. در اینجا کلاغان معنای فراقاموسی و ضمنی دارد و استعاره از آدمهایی استکه شاعر خوشش نمیآید. دیگر مصرعها و بیتها در سادهترین شکل و زبانِ نزدیک به نثر بیان شده است. این سادگی و روانی در شعر این دو شاعر نهتنها ضعف و کاستی نیست، بل میتوان این مشخصه را بهعنوان یک ویژگی سبکی در شعر این شاعران برشمرد. بیشترینهی اشعار عفیف باختری و کاوه جبران زبان ساده و رسا دارد و خواننده را با پیچیدگی کلامی و گِرهاندازیهای بلاغی روبهرو نمیکند. برای جلوگیری از اطالهی کلام از نقل نمونههای بیشتر پرهیز میکنم و صرفا دو غزل که سادگی زبان در آن مشهود است از این شاعران در ادامه نقل میکنم.
باخون خود دوباره رقم میزنم ترا
ای زندگی ساده بههم میزنم ترا
امروز اگر به کام دلِ خسته نگذری
فردا مگر به فرق سرم میزنم ترا؟
گیرم به گوش هر که صدای تو خوش نخورد
گیتار من! برای خودم میزنم ترا
تو خوشترین فروغ حیاتی به چشم من
کی پیش آب و آینه کم میزنم ترا؟
در جذر و مد، سرود من از تو لبالب است
در ساز زیر و نغمهی بم میزنم ترا
آهسته، اشپلاقزنان، درد دل کنان
در جاده صبحِ زود قدم میزنم ترا
(عفیف باختری)
آمدم تا زندگی را زنده تقدیمت کنم
این دل دیوانه را یکباره تسلیمت کنم
آمدم تا چشمهایت را بدزدم یک رقم
یک رقم با این دل دیوانه تقسیمت کنم
مثل یک دیوار گردم مثل یک برجِ بلند
فارغ از هرگونه ترس و فارغ از بیمت کنم
خط زدم بر روی هرچه شعر بود و فلسفه
آمدم تا روی قلبم خوب ترسیمت کنم
آنقدر گاهی حریصت میشوم پرسان نکن
دوست دارم مثلِ سیبی از وسط نیمت کنم
باز بازار تو گرم و باز عاشق لندغر
چشمهایت چند؟ مریم! میشود قیمت کنم؟ (جبران، ۱۳۸۸: ۳۳-۳۴)
ردِ پای گرایشِ نهیلیستی در شعر عفیف باختری و کاوه جبران
از لحاظ مفهومی میتوان اشتراکات و همسانیهای زیادی در شعر عفیف و کاوه پیدا کرد. نگاهِ نهیلیستی، یکی از این همسانیها استکه رگههای این گرایش را میتوان در لابهلای شعر این دو شاعر حس کرد. نهیلیسم که از آن در زبان دری، نیستانگاری و پوچگرایی ترجمه شده است، از رهگذرِ ترجمهی آثار نویسندگان غربی مثل آلبر کامو، فرانتس کافکا و غیره وارد ادبیات ما شده است [گرچند نمیتوان با قطعیت بهاین باور بود، زیرا دنیاگریزی و هیچوپوچپنداری زندگی و نمودهای دنیایی در شعر و کلام قُدما نیز بازتاب یافته است]. در ادبیات معاصر ایران، این گرایش فکری در آثار صادق هدایت بازتابِ بیشتر یافته است. بعضی از شاعران و داستاننویسان معاصر در افغانستان در اثر خوانش آثار و کتابهایی که از مایههای نهیلیستی برخوردار بوده، متاثر شدهاند و در شعر و داستان و تولیدات ادبیشان ردِ پای نهیلیسم مشهود است.
عاقبت مثلِ سگی، روی سرک خواهی مُرد
آنقدر فکر نکن، مردِ لُچک خواهی مُرد (جبران، ۱۳۸۸: ۶)
اگر هنر برای هنر و زیبایی برای زیبایی برای ما امرِ مقبولی نباشد و هنر را فراتر از زیباییِ صرف، رسالتمند و متعهد بپنداریم و هنری برای ما پسندیده باشد که در کشاکش و مواجههی متواتر با زندگی و اجتماع قرار داشته باشد، باید بگوییم کاوه جبران در شعرش از زندگی فردی و اجتماعی و واقعیتهای آن پرده بر میدارد. شعر او بیشتر از عرش، از فرش میگوید و زندگیِ ناب ولو ناخوشایند را بازنمایی میکند. زندگی در افغانستان برای خیلیها زندگی آرمانی و ایدهآل نیست. از این نوع زندگی کاوه در شعرش زیاد گفته است. گرچند او از منِ فردی سخن میگوید، اما میتوان آنرا در کانتکست منِ اجتماعی نیز تعمیم داد.
گفته بودی خودکشی هم چارهای باشد ولی
مرگ هم در باورت مفهوم تکراری شده
…
درک پوچی واقعا تلخ است اما چاره نیست
اشک تو جان برادر! بیسبب جاری شده (همان: ۱۳-۱۴)
در این دو بیت، شاعر از خودکشی و پوچی یاد میکند. هیچ انسانِ امیدواری بهخودکشی نمیاندیشد و دغدغهها و دلمشغولیهای زندگی او را بهزندگی وا میدارد، ولی بعضی اوقات نومیدی که ناشی از ناملایمات اجتماعی است، مرگ را در باور شخص، مفهوم تکراری نشان میدهد و پوچی را فراراه او مینهد.
امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
یکتا رفیق خوب نداری در این جهان (همان: ۱۷)
همدل و همکلامی که بتواند به گلایههای سخنگو گوش فرا دهد و درد دل او را درک کند، وجود ندارد، بنابراین سخنگو بایستی در کنار تنِ بیروح خویش که از امید و نشاطِ زندگی تهی شده است، ساعتی درنگ کند. این بیت بهگونهی نمادین حکایت از درز و شکاف اجتماعی دارد. جامعهای که در آن حسِ همدلی و قاعدهی محبتورزی بهکلی از بین رفته و انسانها به درد همدیگر واقف نیستند و هر کس سرش در لاک خودش گرم است. شاعران بیشتر از اینکه روایت کنند، نشان میدهند و القا میکند.
زندگی فلسفهی باطل سرگردانی
زندگی چرخزدن در دل سرگردانی
…
صبر کن تا که اجل روح ترا هم ببرد
یک قدم مانده به سرمنزل سرگردانی (جبران، ۱۳۸۸: ۱۹-۲۰)
زندگی برای سخنگو سراسر سرگردانی است. مثل اینکه قُدما رندگی و زندگانی را چرخِ دوار نام نهادهاند. در این دو بیت نیز، سخنگو زندگی را مثل چرخزدن در دل سرگردانی میداند. چرخشی که روی خط و مسیر مشخص در حرکت نیست، بل نامعلوم و سرگردان چرخ میزند. سخنگو در بیت بعدی نیز به مرگ میاندیشد و میگوید صبور باش تا اجل روح ترا نیز ببرد.
دفنم کنید مردهی من بو گرفته است
نعشی که با تعفن خود خو گرفته است (باختری، ۱۳۸۸: ۳)
کلمات «دفن، مرده، نعش و تعفن» در نخستین نگاه و نخستین برخورد تداعیکنندهی پدیدهی مرگ است و از نگاه نهیلیستی حکایت میکند. سخنگو در این بیت از بدنی میگوید که از نشاط و امید و حس زندگی خالی است و صرفاً به این نفسکشیدنِ صرف خو گرفته است.
ای مرگ! سرنوشت مرا آشکار کن
بگذار تا دوباره شوم در تو ناپدید (همان: ۱۰)
سیگار میکشی و تخیل … چه میکنی؟
دیوانه! با زمانه تقابل چه میکنی؟
دیوانگیست، پوچی محض است، خودکشیست
تحلیل رفتن تو در الکُل- چه میکنی (همان: ۱۳)
فضای غزل تا پایان یکی است و سخنگو از پوچی و خودکشی سخن میگوید. ریشههای چنین گرایشها را نمیتوان منحصر به فردیت شاعر دانست، بل موتیفهای اجتماعی را نیز میتوان در نظر گرفتکه سبب چنین گرایشها میشود.
مرا به حال خودم زرد و زار بگذارید
دلم گرفته از این روزگار، بگذارید!
ولو نیاید و تا مرگ یاد من نکند
مرا به حال خودم انتظار بگذارید (همان: ۱۵)
باختری در آغاز غزل دیگر نیز از مرگ میگوید:
میمیرم و به مرگ خودم گریه میکنم
ای زندگی برای تو کم گریه میکنم؟ (همان: ۲۵)
و همچنان از باختری میخوانیم:
حلزونکم روان طرف… هیس! خفه شو!
مرگ آمده که لِه کندش زیر پای من (همان: ۳۳)
جمعبندی
زبان را یکی از عناصر بنیادین شعر تعریف کردیم و گفتیم بنای شعر روی بستر زبان شکل میگیرد. عفیف باختری و کاوه جبران در شعرشان از زبان ساده و بیپیرایه بهره بردهاند. در شعرشان نوعِ زندگی عینی و مناسبات ناب اجتماعی جاری است؛ میتوان این روایتگری از مناسبات و عینیت زندگی برای مخاطب دلپذیر باشد و میتواند آزاردهنده و دردآور هم باشد. عفیف باختری و کاوه جبران در شعرشان دنبال تکلف و آرایش بیش از اندازهی کلام نیست، بل کوشش میکنند خالصترین عواطف و درونیاتشان را در ظرف زبان و شعر بهسادهترین و روشنترین شکل بریزند.
از منظر مفهومی و محتوایی اگر به شعر عفیف باختری و کاوه جبران بنگریم، شعرشان علاوه بر اینکه از عشق، محبت، درد، دوری، خوشی، نگرانی و … میگوید، در گوشهگوشهی کلامشان حکایت از پوچی زندگی و گرایش به مرگاندیشی نیز مشهود است. ابیات زیادی را میتوان در شعر عفیف و کاوه پیدا کرد که صریح و روشن از پوچی زندگی روایت میکند. آبشخورها و ریشههای تفکر نهیلیستی در ادبیات معاصر افغانستان از لحاظ نظری و تیوریک از رهگذر ترجمهی آثار غربی وارد ادبیات ما شده است. از لحاظ عملی اما، فقدان زندگی آرمانی در افغانستان خیلیها را در دام پوچگرایی گیر انداخته است و طبیعتاً بعضی شاعران نیز از این قاعده مستثنا نیست.
کتابنامه
باختری، عفیف. ۱۳۸۸. دو بوسه سیب. کابل: میوند.
جبران، کاوه. ۱۳۸۸. آفتاب تعطیل!. کابل: میوند.
شفیعیکدکنی، محمدرضا. ۱۳۸۷. ادوار شعر فارسی. تهران: سخن.
مظفری، سیدابوطالب. ۱۳۹۳. پایتخت پریها. تهران: انجمن شاعران ایران.
