نویسنده: علیخان حلیمی
داستان عشق پیری اثری است از سید حبیبالله بهجت که به احتمال زیاد در سال 1342 نوشته شده است و در روزنامهی انیس و ژوندون نشر شده است. بیشتر داستانهای حبیبالله بهجت، داستانهای جنایی و پلیسی و گاهی عاشقانه است. فضای حاکم بر داستانهای او بیشتر فضای جنایی است و داستان عشق پیری نیز داستانی استکه فضای جنایی دارد. نویسنده با اقتباس از دنیای اطرافش فضایی را خلق کرده است که روایتگر جنایتی فجیع و در عین حال غیراخلاقی است. این داستان از جهتی ذهن خواننده را متوجه رمان بردران کارامازوف اثر داستایوفسکی میکند، زیرا در آن رمان هم پدرکشی داریم و در این داستان هم ما شاهد پدرکشی استیم که شخصیت اصلی داستان پدرش را میکشد. اما پرسش اصلی این استکه این داستان چقدر به حقیقت نزدیک است و حقیقتمانندی داستان به چه شکلی است؟
اگر متوجه شده باشید وقتی به نویسندهای میگوییم داستان تو حقیقتمانندی کافی را ندارد، شاید اولین جوابش این باشد که این داستان در دنیای بیرون اتفاق افتاده و من با چشم خودم دیدم. یا اشخاصی که این اتفاق را تجربه کردهاند همه زندهاند، یا حتا گاهی میبینیم نویسنده برای اینکه داستانش را واقعی جلوه بدهد در پشت جلد کتابش بر علاوهِ عنوان کتاب، مینویسد: «داستانی بر اساس واقعیت» و امثالهم. باید بگویم منظور از حقیقتمانندی این نیست که داستان چقدر واقعی است و حتماً در جهان بیرون اتفاق افتاده باشد، بلکه منظور این استکه نویسنده چطور داستان را خلق کرده است تا واقعی جلوه کند.
زندگی مملو از حوادث متنوع و وقایع گوناگون است. هر اتفاقیکه در دنیای اطراف نویسنده رخ میدهد میتواند در حکم مواد خامی باشد برای او. نویسنده با نگاه به وقایع اطرافش دست به گزینش میزند و با خلاقیت هنری خود آن را در دنیای داستان خلق میکند. پس حقیقتمانندی کیفیتی استکه داستان را پیش چشم خواننده قابل قبول و محتمل جلوه میدهد و موجب پذیرش حادثههای آن میشود.1
طبق این تعریف، این کیفیت میتواند در بارهی تمام عناصر داستان صادق باشد. یعنی اگر یک بخشی از عناصر داستان درست نباشد، در واقع همهی داستان زیر سوال میرود. از نام داستان گرفته تا شخصیت پردازی و پیرنگ و… نویسنده هرقدر هم که داستان عمیق و معنادار بنویسد و وقایع جالب خلق کند، اگر داستانش این ویژگی را نداشته باشد، داستان موفقی نخواهد بود.
حقیقتمانندی در داستانها به دو گونه است: یکی حقیقتمانندی داستانهای واقعگرا که در آن داستان باید واقعگرا باشد و شرح دقیق وقایع آمده باشد و دیگر حقیقتمانندی داستانهای مدرن که در آن شرح دقیق حوادث شرط نیست.2
نخست، خلاصهی از داستان «عشق پیری» را ذکر خواهم کرد و بعد به حقیقتمانندی در این داستان خواهم پرداخت.
داستان «عشق پیری» داستان سلیمان، جوان شانزده یا هفده سالهای استکه در دادگاه حضور دارد و قرار است محاکمه شود. او به جرم کشتن پدرش در دادگاه حضور دارد. او در محکمه داستان خودش را تعریف میکند و اینکه چه باعث شد تا پدرش را بکشد. سه سال قبل از این اتفاق، مادرش را از دست میدهد و با خواهرش تنها زندگی میکند، زیرا پدرش اکثر اوقات خانه نبوده و به قول خودش کارهای چون قاچاق مواد مخدر انجام میداد. پدرش به ندرت به دیدار آنها میآمد و بعد از مدتی، پیرزن و دختری ناشناسی را به خانه میآورد. دختر که همسن سلیمان است، از سلیمان خوشش میآید و سلیمان هم از او خوشش میآید. اسم دختر نجیبه است. اما زمانیکه پدرش میآید، سلیمان میفهمد که پدرش دختر را برای خودش آورده است و در بدل سرپناه دادن به نجیبه و مادر بزرگش، تقاضای ازدواج با نجیبه را دارد. سلیمان هر قدر تلاش میکند، حریف پدرش نمیشود و پدرش حرف او را گوش نمیکند. پدرش با آن دختر ازدواج میکند و در شب ازدواج، زمانی که همهی مهمانها میروند، سلیمان روبهروی پدرش ایستاد میشود و در گیرودار، تفنگ پدرش شلیک میشود و پدرش کشته میشود.
اول اینکه نام داستان با داستان همخوانی ندارد و اصلاً با محتوای داستان ارتباطی ندارد. «عشق پیری» اشاره دارد به عشق پدر سلیمان به نجیبه. دوم اینکه پدر سلیمان عاشق نبود، بلکه او فقط دنبال یک هوس بود و کسی که عاشق بود، سلیمان بود. از طرفی فضای حاکم بر داستان، جنایی است و اسم داستان هم باید طوری باشد که بتواند انتقال دهندهی پیام داستان و درونمایهی آن باشد. پس از این لحاظ باید گفت، اسم داستان، آن کیفیت لازم را ندارد تا با بقیهی عناصر داستان هماهنگ باشد.
نکتهی دوم در عمل داستانی است. یعنی عمل شخصیتها با خود شخصیتها سازگار نیست. در جامعهی اسلامی افغانستان، معمولاً خیلی به ندرت اتفاق میافتد تا پسری در برابر پدرش ایستاد شود و پدرش را بکشد. از طرفی، سلیمان فقط شانزده سال یا هفده سال دارد، زیرا هنوز دانشآموز است و از یک دانشآموز برنمیآید تا در برابر پدرش ایستاد شود و در شب اول عروسی پدرش، وارد اتاق او شود و بر سر تصاحب دختر و رهانیدن او تلاش کند و حتا پدرش را بکشد، آن هم پدری که به شدت ترسناک است و پدری است که دایم فرزندش را لت و کوب میکند.
نکتهی سوم در شخصیتپردازی داستان است. خواننده در تشخیص شخصیت اصلی داستان دچار سردرگمی میشود و نمیداند قهرمان داستان کیست. پدرش یا سلیمان. از آن جاییکه داستان با سلیمان آغاز میشود، احتمال میرود قهرمان داستان سلیمان باشد. اما اسم داستان در مورد عشق پدرش به نجیبه است و این نشان میدهد و احتمال این میرود که پدرش قهرمان داستان باشد. قهرمان که در پایان داستان کشته میشود. شبیهی یک تراژدی غمناک که قهرمانش در راه عشقش کشته میشود. اما از آن جاییکه داستان، داستان سنتی است، و در داستانهای سنتی معمولاٌ قهرمان داستان در داستان حضور دارد و با شرایط میجنگد و در برابر سرنوشت ایستاد میشود. احتمال اینکه سلیمان شخصیت اصلی باشد نیز وجود دارد. پس خیلی روشن نیستکه چه کسی شخصیت اصلی داستان است.
نکتهی چهارم در مورد پیرنگ داستان است. پیرنگ داستان، پیرنگ ضعیف است. یعنی اتفاقات و حوادث داستان طوری بیان شده استکه خواننده باور نمیکند، در دنیای واقعی همچنین اتفاقی بیفتد. مثلاٌ اینکه سلیمان چطور عاشق نجیبه شده و نجیبه چطور عاشق سلیمان شده، واضح نیست. یعنی در دنیای امروز بیشتر عشق را پدیدهی میدانند که در مرور زمان اتفاق میافتد و نه ناگهانی.
نکتهی پنجم در مورد حادثهی داستان است. حادثهی داستان گسترده است و همین باعث شده است تا عناصر دیگر داستان مانند پیرنگ و شخصیت پردازی و … دچار کلیگویی بشود و به شکل واضح و روشن مشخص نگردد.
نکتهی ششم در مورد زاویهی دید داستان است. زاویه دید داستان، زاویه دید اول شخص استکه برای حقیقتمانندی داستان و داستان این چنینی، زاویه دید مناسبی نیست، زیرا خواننده وقتی داستان را میخواند، خودش را در جایگاه روای فرض نمیکند چون تا حالا در چنین موقعیتی قرار نگرفته و این باعث میشود تا خواننده با داستان همزاد پنداری نکند و داستان برایش قابل باور نباشد.
حقیقتمانندی ممکن عام باشد، یعنی اتفاقاتیکه دیگر خلاقیتی ندارد و هی تکرار میشود و نویسنده فقط دست به گزینش میزند و خلاقیتی به خرج نمیدهد یا ممکن اتفاقی باشد که به ندرت رخ میدهد. در هر دو حال، حقیقتمانندی داستان ضعیف است. حقیقتمانندی باید چیزی بین اینها باشد.
در آخر باید گفت، حقیقتمانندی، موضوعی استکه ممکن در جریان زمان دچار تغییر و تحول شود، البته نه تمام آن بلکه بخشی از آن. شاید این داستان در زمان خودش حقیقتمانندی داشته و داستان خوبی بوده. اما باید گفت بعضی قسمتهای حقیقتمانندی، قابل تغییر نیست. مثل شخصیتپردازی و پیرنگ و زاویهی دید و غیره.
کتابنامه
1-میرصادقی، جمال. (1394). عناصر داستان، چ9. تهران: سخن.
2- همان

