نویسنده: رامین رازقپور
درآمد
اوریانا فالاچی، نویسنده، روزنامهنگار و مصاحبهکنندهی برجستهی ایتالیایی، در سال 1929 در فلورانس ایتالیا به دنیا آمد. در هنگام تولد او، موسولینی بر اریکهی قدرت تکیه زده بود. وقتی نُه سالش بود، آتش جنگ جهانی دوم، سرنوشت جهان را فراگرفت و هستیِ بسیاری را نابود کرد. پدرش از موسولینی، متنفر بود؛ بنابراین به جنبشهای مقاومت زیرزمینی پیوست. فالاچی در این دوران به کمک پدر شتافت؛ اما پس از چندی، به این پی بُرد که طرفهای درگیر، تفاوتی چندانی با یکدیگر ندارند. او از بیست سالگی نوشتن را آغاز کرد و برای نشریههای گوناگونی نوشت. وی قدرت کلمات را درک کرده بود؛ با تکیه بر آن، بهسرعت پیشرفت کرد و از یک ستوننویس معمولی در یک روزنامهی محلی، به روزنامهنگار جهانی تبدیل شد.
فالاچی در طی سالهای فعالیت خود، با رهبران سیاسی کشورهای بسیاری گفتوگو کرد. این مجموعه گفتوگوها باعث شد تا اوریانا فالاچی در جهان بیشتر از پیش مطرح و شناخته شود. محمدرضا شاه پهلوی، یاسر عرفات، ذوالفقار علی بوتو، روحالله خمینی، ایندیرا گاندی، گلدا مایر، ملک حسین، معمر قذافی، جرج حبش و هنری کسینجر؛ از جمله کسانی بودند که فالاچی با آنان به گفتوگو نشست. سرانجام، این گفتوگوها، در کتابی بهنام «مصاحبه با تاریخسازان»، در سال 1976 منتشر شد. از وی کتابهای چون «جنس ضعیف» (1961)، «پنه لوپه به جنگ میرود» (۱۹۶۲)، «اگر خورشید بمیرد» (۱۹۶۶)، «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» (۱۹۶۷)، «یک مرد» (1979)، «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» (1975) و «خشم و غرور» (2001) منتشر شده است. پس از آنکه فالاچی به سرطان علاجناپذیری مبتلا شد، دیگر ننوشت، در آمریکا و ایتالیا به استراحت پرداخت. ولی با رقمخوردن فاجعهی یازدهم سپتامبر، از استراحت دست کشید و کتابِ «خشم و غرور» را در انتقاد به اسلام سیاسی، منتشر کرد. انتشار این کتاب، دردسرهای بسیاری برای نویسندهاش پدید آرود؛ از سوی مسلمانان مورد خشم و تهدید قرار گرفت؛ به تبعید خانگی تن داد؛ حتا یک روز هم بدون گارد امنیتی از خانهاش خارج نشد. او سرانجام در پانزدهم سپتامبر 2006 به عمر هفتادوهفت سالگی در فلورانس ایتالیا درگذشت. او با آثاری که آفرید، مُهر جاودانگی را بر جریدهی عالم حک کرد و نقش کلمات را بهگونهای که میخواست بهاجرا درآرود؛ کلماتی که در «جنس ضعیف»، «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» و «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد»، حیات جاودانهای یافتند و هیچگاه به خاموشی تن درنمیدهند؛ همواره چون فانوسی بر تارک هستی خواهند درخشید.
من در این نوشتار به خوانش کتاب «جنس ضعیف» پرداختهام؛ با نویسنده به کشورهایی که رفته، سفر کردهام و آنچه دربارهی وضعیت زنان، دیده و شنیده است، بهگونهی مختصری مرور کردهام و نکات مهم آن در هر فصل شرح دادهام. این نوشتار، فقط ویژهی شرح وضعیت زنان در جهان است. منِ نگارنده، دیدگاهِ خاصی پیرامون هر آنچه نویسنده در این کتاب به آن پرداخته و مورد تحلیل و تفسیر قرارداده است، ندارم؛ زیرا از نخستین چاپ آن، عمر زیادی میگذرد. اکنون وضعیت زنان در گوشهوکنار جهان بهگونهای دیگر است که پرداختن به آن از حوصلهی چنین نوشتاری خارج است. اما یک مسأله همچون روشنیِ برف، قابل درک است که سرنوشتِ زنان در همهجای دنیا یکسان و شبیه بههم بوده؛ یعنی بر خطوط همسان و موازی در حرکت است.
دربارهی کتاب جنس ضعیف
«جنس ضعیف» گزارشی از وضعیت زنان در جهان است. این کتاب شامل یک مقدمه و شش فصل میشود. تاکنون ترجمههای زیادی از آن صورت گرفته. من تنها به ترجمههای ویدا مشفق، شنبم سلطانپور و یغما گلرویی، دسترسی داشتم. از میان این سه برگردان، ترجمهی مشفق و سلطانپور را بیشتر پسندیدم؛ چون به زبان معیار و ادبیتر ـ فاقد رنگوبوی گزارشگونه هستند. ولی یغما گلرویی ـ به گویش تهرانی، ترجمه کرده است. اگرچه ترجمهی خانم مشفق، عاری از عیب نیست؛ ولی بهدلیل انتقال عاطفه و احساسات زنانه در متن، خوشخوان و ذوقبرانگیز بوده و مخاطب میتواند عمیقاً با آنچه در فضای دورنیِ متن میگذرد، ارتباط برقرار کند.
در یک روز داغ تابستان، مدیر روزنامهی ال. اوروپئو (l. europeo) به اوریانا فالاچی پیشنهاد میکند که روانهی یک سفر به دور دنیا شود و به پژوهش در دنیای شرق بپردازد. او پاسخ میدهد که در شرق چه کاری باید انجام دهم. مدیر روزنامه با تأکید میگوید باید گزارشی دربارهی زنان شرق تهیه کنی. این مسأله، ذهن فالاچی را درگیر ساخته و میگوید: «من تا آنجا که برایم امکانپذیر باشد، سعی دارم دربارهی زنان و مسایلی که به آنان مربوط میشود، چیزی ننویسم. نمیدانم چرا در این مورد همیشه دچار ناراحتی میشوم و موضوع به نظرم مسخره میرسد. مگر زنها نژادها بهخصوصی هستند که موضوع جداگانه و خاصی را، بهویژه در مطبوعات، تشکیل دهند. خداوند زن و مرد را آفرید که در کنار یکدیگر زندگی کنند، دلیلی نمیبینم که با زنان همچون موجوداتی رفتار کنیم که در یک کرهی دیگر زندگی کرده و خود تولید مَثل میکنند.»
وقتی از او میپرسند که شما دربارهی زنان مینویسید؟ بهشدت عصبانی میشود و حالش بههم میخورد. میکوشد از سفر به شرق صرفنظر کند، اما اتفاق غیره منتظرهای برایش میافتد: دختری از دوستانش او را به صرف شام دعوت میکند. در هنگام صرفِ غذا، ناگهان بغض گلوی آن دختر ترکیده و در میان هقهق گریههای آبشارانهاش اظهار بدبختی میکند. در حالیکه دخترِ بسیار موفقی بوده و از زیبایی و استقلال کاملی برخوردار است. هیچ کموکاستی ندارد و شغل فوقالعادهای نیز دارد. خلاصه اینکه دختری بسیار خوشبختی است. حتا در تصور مردم نمیگذرد که همچون زنی – جنس غم و غصه را بشناسد. ولی او بهخاطر همین موهبتهای دورغین، اسیر غم و اندوه شده است. در نهایت، چنین میگوید: «ما زنها جنس بیفایده و بیبو و خاصیتی هستیم…»
این صحنهی اندوهناک، روح فالاچی را دگرگون ساخته و در سکوت معناداری فرو میرود. آنگاه به ذهنش میرسد که مشکلات عمدهی مردان از مسایل نژادی، اقتصادی و اجتماعی پدید میآیند؛ ولی مسایل اساسی زنان، بهیژه زاییدهی یک مسألهاند: «اینکه زن بهدنیا آمدهایم». بعد اضافه میکند: «منظورم فقط تفاوت بدنی با مردها نیست، بل منظورم «تابوهایی» است که این تفاوت بدنی بهدنبال دارد و بهوجود میآورد و زندگی زنانِ تمامِ نقاطِ جهان را تحت تأثیر قرار میدهد.»
باید گفت «جنس ضعیف» نه دربارهی حقوق زنان بحث میکند و نه به آنچه که مانیفیست فیمینسم ارایه میدهد، ارتباط دارد، بلکه این اثر گزارش محض از وضعیت زندگی زنان است؛ زنانی که در اسارت سنتها و آیینهای خودساختهای بشری، قربانی میشوند و رسم و رواجهای حاکم در جوامع کمتر توسعهیافته، سرنوشت آنان را تعیین میکنند. گاه این سنتهای متروکه، زنان را همچون هیزم خشکی بر شعلههای آتش گذارده که خاکستر شوند، یا باید پس از مرگ شوهرشان، از فرط تشنگی و گرسنگی، هلاک گردند، تا مرگ باشکوهی داشته و در ذهن خانوادههایشان ماندگار شوند.
در نهایت، فالاچی به شرق سفر میکند. همراه او در این سفر، «دوئیلیو پالوتلی» عکاس روزنامه است. دوئیلیو بهخاطر این سفر، سخت شگفتزده شده و پشتسرهم میپرسد: «راست است که در ژاپن زنهای لخت، مردها را میشویند؟ راست است که در هنگکنگ زنها مثل آب خوردن به رختخواب میآیند؟ راست است که زنان هندی با صدوچهلشش طریق همآغوشی، آشنایی دارند؟» این سفر از پاکستان آغاز شده و پس از عبور از هند، مالزی، چین و ژاپن در آمریکا به پایان میرسد.
در پاکستان، ماجرای عشقی وجود ندارد
در پاکستان، زن وجود ندارد، معنا و هویت ندارد، تنها در کنار یک مرد میتواند هویت پیدا کند و از مزایایی زندگی برخودار شود. حتا اسم ندارد؛ اما اسم یک مرد مهم است، نباید به صفحهی روزنامهها کشانده شود. اینهمه چشمدید نویسنده از اشتراک در یک محفل عروسی در شهر کراچی است. زنی را چون مجسمهی شکنندهای در میان پارچهها پیچانیده و بهسوی خانهی بخت میبرند. فاقد هرگونه حرکت است؛ گویی شئ بیجان است و یا یک بستهی شکستنی، که نباید تکان بخورد. توسط چند مرد سفیدپوش بهسوی دروازهی خروجی بُرده میشود. به اعتقاد نویسنده، همچون کرمی که بهطرف سوراخی میرود و کوچکترین اطلاعی ندارد که در آن سوراخ چه میگذرد.
سکوت مطلق حاکم است، نه صدایی هست و نه نجوای خندهای به گوش میرسد؛ انگار مراسم عزاداری باشد. اسم عروس مهم نیست. هنور عروس و داماد یکدیگر را ندیده است. داماد، عروس را از روی عکسش برگزیده؛ اگر هم مورد پسند واقع نشود، میتواند زنی دیگر بگیرد. عروس چهاردهساله است و داماد سیدو سال دارد. داماد، به اندازهی کافی پولدار است. غمانگیزتر اینکه چشمهای عروس را بستهاند که داماد را نبیند. لحظهی ورود به خانه، مردی یک گوسفند را دَم پای داماد، گردن میزند؛ اما عروس مانند یک «کوفتهی نخودی» وسط زنان مینشیند و سرش را در بین زانوانش فرو برده ـ هقهق گریه میکند. در این لحظه فالاچی کنجکاو میشود که چرا دخترک گریه میکند. ناگهان مادر عروس میگوید: «عروسها هیچوقت در شب عروسیشان خوشحال نیستند. خود من سهشب و سهروز بهخاطر عروسیام گریه کردم.»
در پاکستان زنی حق ندارد که شوهرش را انتخاب کند؛ اگر چنین کند در یک موقعیت تحقیرآمیز قرار میگیرد. هرچه پدر و مادر بخواهند، بهاجرا درمیآید؛ چون موجودِ زن بهاندازهی کافی فکر و تعقل ندارد، نمیتواند تصمیم درست و عقلانی بگیرد. در این قسمتی از کرهی خاکی، ازدواج عاشقانه مفهومی ندارد، کسی به عواطف و احساسات زنها وقعی نمیگذارد. اغلب، زنها را یک مشت گوشتِ گرم تصور میکنند؛ چون هیچگونه عشقی در میان زن و شوهر وجود ندارد. به گفتهی مادر عروس: «اصلاً چه لازمی دارد که زن و شوهر یکدیگر را دوست بدارند یا از هم متنفر باشند.» این زنان حتا از نور خورشید محروماند؛ چون از تاریکی شکم مادر، به درون تاریکی دیگر، که حجاب هست، وارد میشوند. این ظلمت در خانهی شوهر با انواع خشونت همراهشده و در قبرستان، کامل میشود. در این سیطرهی تاریکی، هیچکس متوجه حضور آنان نمیشود. کمتر اتفاق میافتد که یک مرد مسلمان با رضایت قلبی، دربارهی زن یا زنان خود اظهار نظر کند؛ زیرا چنین کاری را ننگ میپندارد. زنان پس از عروسی، ناموس مردان تلقی میشوند؛ یعنی دیگر خودش نیست، حرف و ارادهای ندارد.
اوریانا فالاچی، روز دیگر، در گفتوگو با مدیر روزنامهای در شهر کراچی، به این نتیجه میرسد که مسألهی بهنام زن پاکستانی وجود ندارد. در جریان گفتوگو، مدیر روزنامه با چهرهی خشمناک و تحکمآمیزی میگوید: «چه لزومی دارد که زنها خواندن و نوشتن بیاموزند؛ اصلاٌ برای چه کسی بنویسند؟ برای تنها کسی که میتوانند بنویسند، شوهرشان است، و وقتی در کنار شوهرشان زندگی میکند، چه احتااجی به نوشتن دارد؟»
پس از آن، به دیدار بیگم تازین فریدی، رئیس ادارهی سازمان زنان در شهر کراچی میرود. بیگم فریدی، چادر بهسر نمیکند، اسم خانوادگی دارد و هدف بنیادیِ او در زندگی، ترقی زنان مسلمان در پرتو قانون و قرآن است. از اینرو، شبیه یک گربهی خشمگین در برابر چندهمسری مبارزه میکند. فالاچی، در پی آن است که بیگم فریدی، یک ماجرای عشقی را تعریف کند، ولی او هرچه میگردد چنین ماجرایی به ذهنش نمیآید. پس از کندوکاوِ بسیار، میگوید: «در میان ما، ماجرای عشقی وجود ندارد.» اما ناگاه بهیاد ماجرای عشقی «بوتاسینگ» و «موهیندر» میافتد. بوتاسینگ، مردی سیوسهساله، دارای مذهب سیک بود که در کلکته میزیست. او عاشق یک دختر مسلمان بهنام موهیندر شد. این دو باهم عروسی کردند و صاحب دو فرزند شدند. موهیندر پس از شش سال بدون شوهر به پاکستان رفت و دیگر بازنگشت. بوتاسنگ به جستوجوی او به لاهور آمد، موهیندر، همسر مرد دیگری شده بود. وقتی موهیندر از دیدن بوتاسینگ میپرهیزد، او به خط ریل رفته و به زندگیاش پایان میدهد.
تاکنون چندین فیلم از این ماجرای عاشقانه ساخته شده و در برخی از روایتها، اسم آن دختر، «زینب» آمده است. با اینهمه، خانم فریدی، به این ماجرا میخندد و بهنظرش ابلهانه و مسخره میآید. او معتقد است تنها یک سیک میتواند از مذهبش بگذرد و چنین حماقتی را انجام دهد؛ زیرا آنچه در دنیا بسیار هست، زن است.
ساری، پرچم ما زنان هند است
هند، سرزمین شگفتیانگیزی است که خدایان بسیاری دارد و شمار آنها به دوصد هشتادمیلیون خدا میرسد. هیچکس حق ندارد به حیوانات آسیبی برساند. حیوانات در همهجا مثل زنان دیده میشوند و مردم به حیوانات احترام میگذارند. گاوها مقدساند و میمونها را کنار سفرهشان جا میدهند؛ در حالیکه کودکان بسیاری از فرط گرسنگی خوراک آتش میشوند. در این قلمرو شگفتیها، زن همیشه برابر با مرد بوده است، حتا از منظر مذهبی نیز مساوی است. بیشتر ارباب نوع آنها، همچون سارا سواتی (الههی عقل)، دورگا (الههی ترحم)، لَکَشمی (الههی ثروت) ساسفاتی (الههی موسیقی) و کالی (الههی انتقام) زن هستند. زنان هندی، آرام و مؤدبانه صحبت میکنند؛ بهندرت از عروسی و بچهدارشدن منصرف میشوند. در هنگام صرف غذا، هرچه را همسرانشان نپسندند، از آن نمیخورند؛ با حجب و حیا راه میروند؛ مطیع و فرمانبردار هستند. فقط یکبار ازدواج میکنند و بدترین واقعه در زندگی آنان، مرگ همسرشان است. پس از مرگ همسر، دیگر تن به ازدواج نداده و بقیهی عمر را در نوانخانهها میگذرانند. در حالیکه قانون ازدواج مجدد وجود دارد، اما این بیوهزنان در سوگ همسران خاکسترشدهیشان مینشینند، تا خود روانهی شعلههای آتش شوند.
اوریانا فالاچی، همین که وارد دهلی نو میشود، چراهای زیادی اطراف ذهنش را محاصره میکنند؛ چراهایی که هرگز پاسخ روشنی نمییابند. نباید بهدنبال پاسخشان بگردی، باید به همهچیز گوش بدهی و آنچه را میبینی، میشنوی، تکرار کنی. او پس از هفتروز اقامت در دهلی نو، با «راجکماری کاپور» ملاقات میکند. راجکماری، بهمدت شانزدهسال بهعنوان منشی در خدمت «گاندی» بوده است. او از شمارِ زنانی است که در انقلاب «ساتی آگواها» (مقاومت مسالمتآمیز و مبارزهی بدون خونریزی) در سال 1930، اشتراک کرده و بر علیه مالیات سنگین نمک، اعتراض کرده و زندانی شده بود. مردم به پاس خاطرهی گاندی، او را دوست دارند و حرمت بسیار برایش قایلاند. روزی که گاندی به قتل میرسد، راجکاری در محل حادثه حضور ندارد؛ به همین دلیل، هرگز خود را نمیبخشد.
راجکماری در آغاز گفتوگو چنین ابراز میدارد: «من سوای هندی بودنم، مسیحی هستم؛ بنابراین تمام گاوها را موجودات خدا میدانم. گیاهخوار هستم؛ بنابراین نمیتوان مرا متهم کرد که حیوانات را دوست نمیدارم. اما آن روزی که هندیان یاد بگیرند گاوی را که وسط خیابان لم داده است با لگد دُور کنند، میتوانم در آرامش از این دنیا بروم. مشکل ما این است که اعتقادات بیاساسِ متعدد داریم. گاوها یکی از آنهاست!» او در پارهای دیگر، به دخترانی که با ساری، تنیس بازی میکنند، میگوید: «آیا دستزدن به انقلاب بدون خوداری از فرمانبرداری امکانپذیر است؟» او همچنان معتقد است که زنان هند از زمان انقلاب گاندی عوض شدهاند؛ زیرا گاندی چنین گفته بود: «انقلاب وقتی میتواند عظیم تلقی شود که زنان یک کشور و شرایط زندگی آنان را بهکلی تغییر دهد. بدون زنان، انقلاب ممکن نیست. شاید زنان از نظر جسمانی ضعیفتر از مردان باشند؛ ولی بدون شک از نظر روحیه و اخلاق نیروی صدبرابر بیشتر از مردان دارند. اگر قادر میبودم ارتشِ آزادی را تنها از زنان تشکیل دهم، شکی نداشتم که در عرض یکسال، جنگ را میبُردم.»
در همین دوران بود که زنان هندی در برابر کارخانههای «منچستر» و «لانکا شایر» که لباسهای اروپایی عرضه میکردند، اعتراض کرده و به خیابانها رفتند، تا کارخانههای «چیتبافی» و «ابریشمبافی» نابود نشوند. و خطاب به مردم میگفتند: «خواهش میکنم لباس اروپایی نپوشید؛ از ساری خودمان استفاده کنید!»
به عقیدهی فالاچی، هندوستان خانم راجکماری، هندوستان تمام زنان هند نیست؛ زیرا در خیابانهای کلکته مردم فقیر یکی در کنار دیگری، همچون گلههای گوسفند به خواب میروند و شب را به صبح میرسانند، و هنوز از گرسنگی یا وَبا جان میدهند. با اینوجود، شمار زنان سرشناس و مهم هند، چشمگیر است. تعداد داکتران زن هندوستان بهمراتب بیشتر از داکتران پکن و شانگهای است.
اوریانا فالاچی روز دیگر به درخواست جمیله ورگز به مهمانی زنانهای دعوت میشود که در آنجا، زنان شاغلی گرد آمدهاند تا از یک روزنامهنگارِ زنِ خارجی، استقبال نمایند. جمیله را از قبل میشناسد؛ چون در دانشگاه فلورانس درس خوانده است. او نقاش، نویسنده و بازیگر است. در این مهمانی، بحثهای گوناگونی صورت میگیرد؛ تا اینکه موضوع به نحوهی پوشیدن ساری کشیده میشود. در این هنگام یکی از زنان میگوید: «ساری بر تن زنان غربی نیز بسیار برازنده است، در حالیکه لباسِ غربی بر تن زنان هندی گریه میکند.» اما فالاچی میکوشد فضا را تحت کنترل عقاید خود دربیاورد که ساری لباس مناسب و راحتا نیست. در این لحظه، صدای نازکی از سوی دیگر سالن بلند میشود: «نه، ما بهخاطر زبیایی یا راحتا نیست که ساری به تن میکنیم؛ بلکه برای آن ساری میپوشیم که قبل از آنکه زن باشیم، هندی و متعلق به سرزمین هند هستیم. ساری پرچم ما زنان هند است. کنار گذاشتن این لباس، خیانت بزرگی است. درست مثل آن است که از ملیتمان صرفنظر کنیم.»
این عقیدهی یک داکتر زن هندی در برابر ساری است. او به هندوستان کمک میکند تا بچههای کمتری بهدنیا بیاورد. مهمترین مسألهی هند را فقر میداند؛ چون تعداد نفراتشان بیشمار است. همچنان بیشتر از چینیها فرزند بهدنیا میآورند. از این منظر هند، عظیمترین کارخانهی انسانسازی بهشمار میرود. او معتقد است که در هندوستان به همان سهولتی که مگسها و ماهیان زاد و ولد میکنند، انسانها بچه بهدنیا میآورند. شمار زادگان بیشتر از مردگان است. در حالیکه قانون کنترل موالید از سال 1952 در هندوستان شروع شده است. اما زنان هندی بهخاطر عشق پای سفرهی عقد نمیروند؛ ازدواج میکنند تا بچه بهدنیا بیاورند. هرچه بیشتر فرزند بزایند، به هماناندازه راضی و خوشبختتر هستند. آیا این نوعی جنایت نیست که فرزندان زیادی بهدنیا بیاورند؛ و این فرزندان از فقر و گرسنگی تلف شوند.
فالاچی صبح روز بعد، به دیدار همسر مهاراجهی جایپور میرود. مهاراجه سه همسر دارد، که همسر اولیاش به علت پیری از اعتیار افتاده و دیگر زیبا نیست؛ همسر دومیاش از اعتیار ویژهای برخوردار است، و همسر سومی جایگاه و اهمیت فوقالعادهای دارد. این زن، «آشا» نام دارد که یکی از زیباترین زنان هند است. آوازهی زیبایی و جواهراتش در اروپا نیز غوغا برپا کرده بود. مهاراجه به آشا علاقهی بسیار دارد که ششصد خدمه در قصر، حاضر در خدمت او بودند. اما پس از چندی، بهخاطر وضع مالیات سنگین، قصر را به هوتل تبدیل میکند. او که تحصلکردهی غرب است، چنین میگوید: «من در گذشته زندگی میکنم و با هیچ ساعتی به جلو نمیروم. منظورم این است که نه اینطرفی هستم و نه آنطرفی؛ یعنی نه مدرن و امروزی هستم و نه قدیمی. نه غربی و نه شرقی میفهمید؟ خدایا هیچکس نمیتواند مرا بفهمد… منظورم این است که انگلیسی صحبت میکنم؛ ولی هندی فکر میکنم. اتومبیل میرانم و در عینحال ساری بر تن میکنم. به موسیقی جاز گوش فرامیدهم و در عینحال از اینکه کسی در قصر من بخوابد، رنج میبرم.»
آشا از آنچه در هندوستان میگذرد، راضی نیست. او معتقد است که ما در مملکتِ ضد و نقیضی زندگی میکنیم. پنجاهمیلیون میمون در این کشور زندگی میکنند که میزان خورد و خوراکشان بهاندازهی خوراک پنجاهمیلیون کودک است. بچهها از گرسنگی تلف میشوند؛ ولی هیچکس میمونها را نمیکشد. میلیونها گاو داریم که مزاحم ترافیک شهری هستند، ولی گاوها را نمیخورند؛ چون گاوها مقدس هستند. زنان هند، قانون وضع میکنند تا حق طلاق بهدست بیاورند، ولی جشن «سیتا» را هم برگزار میکنند. سیتا؛ نام خدای وفاداری است. زن بهخاطر شوهرش روزه میگیرد و از سیتا میخواهد کاری کند که همسرِ فعلی او در هفت زندگی بعدی نیز همسر او باشد. حتا اگر از شوهرش متنفر باشد. تمام زنان هندی از خدای وفاداری چنین درخواستی میکنند.
فالاچی در بازگشت از قصر به هوتل، متوجه واقعهای میشود که از تعجب و تأثر درمیماند و لحظاتی را در اعماق افکارش سیر میکند. میبیند که زنی خود را بر روی جسد همسرش میاندازد، در حالیکه شعلههای آتش، گوشت و پوست جسد را گداخته و به خاکستر داغ بدل کرده است.
مادرسالارهای مالزی
در این فصل، اوریانا فالاچی به سراغ زنان مادرسالار میرود؛ مادرسالارهایی که در دل جنگل زندگی میکنند و ارادت خاصی به زمین؛ بهویژه مزارع برنج دارند. از هیچکسی فرمان نمیبرند و تحت فرمان هیچ مردی نیستند. اینان بهاندازهی پشیزی به مردان اهمیت نمیدهند. قدرت آنان، زادهی عوامل اقتصادی است. خود مالکان زمینهای خویش هستند و زمین را برای دخترانشان بهارث میگذارند و پسر را نادیده میگیرند. با یک مرد ازدواج میکنند و تا پایان عمر به او وفادار باقی میمانند؛ اما از اسم خانوادگی مرد استفاده نمیکنند، حتا آن را روی فرزندانشان نمینهند. بعد از عروسی در کنار شوهرشان زندگی نمیکنند. مردان در خانهی مادر خود زندگی میکنند و فرزندان هیچ قدرتی برای پدرشان قایل نبوده و از مادر، فرمان میبرند. در واقع، در قلمروِ حاکمیتِ مادرسالارها، مردان موجودات فرومایهای هستند که هیچگونه نیروی مقابله با زنان را ندارند. هرگاه دلِ زنان بخواهد، شوهرانشان را به خانه فرامیخوانند. مردان نمیتوانند بدون خواست و خواهش زنان وارد جنگل شوند. این زنان حتا در شرایط جنگی، هنگام حملهی ژاپنیها، از جنگل فرار نکرده و برای حفظ مزارع خود به مبارزه برخاستند و قربانی هنگفتی پرداختند. برخلاف مردان، حاضر بودند تیرباران شوند؛ ولی از زمینهایی که مظهر قدرت و ارادهی آنان است، حتا یک وجب عقبنشینی نکنند.
این گروه همچون کولیها هنور وجود دارند و در قسمتهایی از جهان مثل ژاپن، آسترالیا، ساحل طلایی، ساحل عاج و برخی از مناطق هندوستان زندگی میکنند. به گفتهی لوئیس مورگان، مردمشناسی آمریکایی: ریشهی مادرسالادری به دوران ماقبل تاریخ میرسد. زمانی که مردان و زنان، زندگی آزادی داشته و خویشاوندی را تنها از طریق مادر مشخص میکردند. همچنین هرودوت، تاریخنگار یونان باستان اعتقاد دارد که ملل آسیای صغیر به شیوهی مادرسالاری زندگی میکردند و وقتی مردان بهدنبال شکار یا جنگ میرفتند، زنان قدرت را در دست گرفته و در مزارع، بهمنزلهی ارباب تلقی میشدند.
فالاچی در دل جنگل با یکی از این زنان بهنام جمیله، دریچهی گفتوگو را گشوده است. از جمیله دربارهی شوهرش میپرسد. او نیز میگوید: «شوهرم در خانهی مادرش است؛ برای اینکه من او را به خانهی مادرش روانه کردهام؛ چون کار نمیکرد، حتا به جمعآوری شیرهی درخت هم که از سبکترین کارها است تمایلی نشان نمیداد. نه قادر بود درختی را اره کند و نه میتوانست چوب ببرد و نه بلد بود برنج بپزد. من هم بیرونش کردم. موقع آن رسیده است که مردها خودشان گلیمشان را از آب بیرون بکشند. زمانه عوض شده است، دروغ میگویم؟»
نورپا، زن دیگری از آن جمع میافزاید: «وقتی که زمین هنوز ناف دنیا بهشمار میرفت و آسمان هم چتر زمین خوانده میشد، و زمین بهاندازهی یک سینی کوچک بود و آسمان ابعاد سایهی خورشید را داشت، آن زمانها مرد، غلام و زن ارباب بود. زمین را زمین و آسمان را آسمان نام نهادند، و زن، مرد را مساوی خود دانست. ولی زمین هنوز متعلق به زن است: فرزندان و جهیزیهی مرد نیز همینطور…» اغلب دختران مادرسالارها زمین دارند، اما پسرانشان فاقد زمین هستند. پسری که شغل و ثروتی نداشته باشد، نمیتواند با دختری که صاحبِ زمین است، ازدواج کند. اکثر مادرسالارها دندانهای طلایی دارند که سرمایهی پسرانشان محسوب میشوند. آنها، دنیای مردان را، دنیای انباشته از سختی و بدبختی میدانند. برای اینکه پسرانشان با دختران زمیندار ازدواج کنند، دندانهای طلایی خود را میفروشند تا پسرانشان تحصیل کرده و شغل بهتری پیدا کنند.
زنان چین چگونه زنانی هستند؟
اوریانا فالاچی در این فصل بهدنبال زنان چینی میرود و زندگی دیروز و امروز آنان را مورد بررسی قرار میدهد. در روزهای نخستینِ اقامتش در چین با زنی مواجه میشود که پاهای کوچکی دارد. با آن پیرزن، دریچهی گفتوگو را باز کرده و از او دربارهی سنتِ باندپیچیکردن پاهای زنان میپرسد. در حالیکه این رسم هنوز هم در روستاهای چین سرخ و هنگکنگ وجود دارد. اگرچه زنان در سال 1911 علیه این ارزش اجتماعی اعتراض کردند. در چین باستان، پاهای دختران را در پنجسالگی باندپیچی میکردند، تا از نُه سانتیمتر بیشتر رشد نکند. اگر پاهای دختری از نُه سانت، بزرگتر میبود، هرگز شوهر پیدا نمیکرد. در این دوران، دختر بهدنیا آمدن، فاجعهی غمانگیزی بود. در خانهای که دختر متولد میشد، همه عزادار میبودند. زن تا لحظهی برگزاری مراسم عقد، شوهرش را نمیدید؛ حتا او را نمیشناخت که چه شکل و قیافهای دارد. اغلب شوهر نسبت به زن، کوچکتر و جوان میبود. وقتی زنی بیوه میشد، دیگر نمیتوانست عروسی کند. اگر میخواست که بار دوش خانوادهاش نشود، باید تن به گرسنگی میداد، تا لحظهای که روح از بدنش کوچ میکرد؛ اینطور اهمیتی پیدا میکرد. اگر زنی قبل از ازدواج، بکارتش را از دست میداد، به مرگ وحشتناکی محکوم میشد. حتا این کار، جرم یا گناه بهشمار نمیرفت، بل گونهای از افتخار و سربلندی بود. در سال 1935 در یکی از شهرهای شانگهای، دختر بیستدو سالهای را بهخاطر اینکه پس از غروب خورشید با نامزدش به گردش رفته، زندهبهگور کردند. و زن دیگری که شهامت به خرج داده بود و در تابستان در حویلی خانهاش به خواب رفته بود و عابران، بدنش را دیده بودند، محکوم به تشنگی و گرسنگی شد تا اینکه به کامِ مرگ فرو رفت.
پیرزن در پاسخ به پرسشهای فالاچی میگوید: «مادرم بهجز پاها، سینههایم را نیز میبست و میگفت اندام زیبا نباید پستی و بلندی داشته باشد، سینه باید صاف و نامرئی باشد. این کار درد و رنج زیادی به همراه داشت. خواهر من در هژدهسالگی با یک پسر هفتساله ازدواج کرد. از او همچون مادری مراقبت میکرد، تا پسر بزرگشده و او را باردار کند؛ اما پسر در دوازدهسالگی از دنیا رفت و به این ترتیب، خواهرم بیوهای شد بدون آنکه هرگز زن و مادر شده باشد. اما حالا زمانه فرق کرده است و دخترها میتوانند در مقابل پسرها زور بگویند. در دورهی من هیچ فاجعهای شدیدتر از دختر متولدشدن نبود.»
با اینهمه، وضعیت زنی که در هنگکنگ زندگی میکند متفاوت است. زنِ هنگکنگی خیلی زیباست و بیشتر به خود میرسد. لباس «چه اونگ سام» به تن میکند. تا اندازهای آزادی فردی و احتماعی دارد. در هر گوشهای از این شهر، فاحشهخانهای نیز وجود دارد. اما زنی که در چین سرخ بهسر میبرد، هیچوقت نمیتواند دوشادوش همسرش در خیایان قدم بزند، ببوسدش؛ زیرا بوسیدن در ملاءعام ممنوع است؛ چون همیشه واژهی عشق، مترادف با «تابو» بوده است. فالاچی معتقد است که هنوز هم چه در چین سرخ و چه هنگکنگ تابوهایی در زمینهی عشق وجود دارد. چینیها عشق میورزند؛ ولی پنهان از نگاه دیگران و تنها در صورتی که ازدواج کرده باشند.
در چین امروزی، رابطهای خارج از ازدواج، قابل درک نیست. زن و مردی که بدون ازدواج در کنار همدیگر زندگی کنند، گناهکار محسوبشده و به هیچ صورتی مورد قبول جامعه قرار نمیگیرند. هرکسی که عاشق میشود، باید ازدواج کند؛ زیرا در چین، عشقی که جنبهی قانونی نداشته باشد، عشق نیست. طلاق کمتر اتفاق میافتد و خیانت به همسر قابل بخشش نیست و از گناهان بزرگی بهشمار میرود. از اینرو، حکومت کمونیستی، احترام فوقالعادهای به حفظ اتحاد خانوادگی میگذارد. همچنین زنان چینی پایبند به عفت و اصول اخلاقی هستند و حتا کلمهی عشق را با زیور اخلاق آراستهاند. زنی خطاب به سیمون دوبوار، گفته است: «انقلاب، ما را از شرِ عشق رهانید.»
آوسیان، روزنامهنگار چینی در مصاحبه با فالاچی میگوید: «گذشت آن زمانهایی که کنفوسیوس میگفت: جهل در زنان نشانهی فضل است.» همینگونه، هان سوین، رماننویس چینی معتقد است که زنان چینی، قویترین زنان دنیا هستند و در مقابل خستگی بیش از تمام زنان دنیا، از خود مقاومت نشان میدهند.
شبهای توکیو
برای اوریانا فالاچی، درککردن زنان ژاپنی، همچون درک توکیو، کار دشواری است. او در لحظهی ورود به توکیو، درگیر عصبانیت، هیجان و شادی، تعجب و کنجکاوی میشود. پس از چندی، زنان ژاپنی را الگوی ادب و اخلاق معرفی میکند؛ زنانی که لباسهای اروپایی میپوشند؛ در حالیکه کمدهایشان پر از کیمونوهای قدیمی و گرانبها است. به موسیقی جاز گوش میدهند و با ریتم غربی میرقصند. علاقهی بسیار شدید به جراحی پلاستیک دارند و در زبیاییِ آسیایی خود دستکاری میکنند. گیسوانشان را به رنگ بلوطی یا شرابی درمیآورند؛ رنگهایی که بهتدریج تغییر کرده و شوهرانشان متوجه نمیشوند. این زنان وقتی کیمونو به تن میکنند، همچون عروسکهای شیشهای، ظریف و شکننده بهنظر میآیند؛ اما وقتی لباس غربی میپوشند، جلوهی دیگری پیدا کرده و آشوبگر مینمایند، برجستگیهای اندامشان آشکار میشوند، دیگر آن زنان معصوم و فرمانبردار و عاری از هرگونه نقایص اخلاقی نیستند، بلکه حالتی برازنده و پرخاشگرانهای مییابند. این زنان، برای کلمهی «نجابت» چندان اهمیتی نمیگذارند و هیچگاه درگیر تابوهایی جنسی نبودهاند، بهراحتا در کنار یکدیگر بهشکل عمومی حمام میکنند. همچنین از وسایل ضدبارداری استفاده میکنند.
ولی با اینهمه، میزان خودکشی زنان در ژاپن، بیشتر از مردان بوده است. هر سال، شمار زیادی از زنان به زندگی خویش به شیوههای گوناگونی پایان میدهند. در واقع، حضورِ خود را از کانون زندگی، پاک میکنند. یکی از دلایل عمدهی آمارِ بلندِ خودکشی، عدم احترام به زنان است. زنان ژاپنی به امید اینکه مورد حرمت و احترام قرار بگیرند، انتظار میکشند تا به دوران پیری برسند. در این کشور، که شاعرانهترین زنان را دارد و مهد خِرد و فرهنگ بهشمار میرود، باید هر زنی سه راه فرمانبرداری را در مسیر زندگیاش طی کند: اطاعت از پدر تا زمانی که ازدواج میکند؛ اطاعت از شوهر وقتی ازدواج میکند؛ و اطاعت از پسر وقتی شوهرش میمیرد. اما در گذشتههای نهچندان دور، زنان را در بدل یک کیسهی برنج میفروختند.
بیشتر زنان ژاپنی، عشق را یک قرارداد اجتماعی میدانند؛ حتا به رابطهی عاشقانه اعتقادی ندارند؛ زیرا معتقدند که رابطهی عاشقانه، فرجام خوبی نخواهد داشت؛ بنابراین، هشتاددرصد ژاپنیهایی که از مرز سیسالگی عبور کردهاند، پیوند ازدواج را روابطِ احترامآمیز بین دو خانواده تلقی میکنند. آنها بر این باورند که یک زن خوب در منزل خود میماند و مثل یک رقاصه ـ خود را در معرض نمایش نمیگذارد. اما مردان ژاپنی، صندوق اسرار خود را به نزد همسرشان نمیگشایند؛ هرچه در سینه دارند در دامن «گیشا»ها میریزند. آنان نسبت به رازداری همسرشان اعتمادی ندارند، حتا با آنها به رستوران نمیروند؛ بلکه ترجیح میدهند با یک «گیشا» به غذاخوردن بروند یا در یک نشست رسمی اشتراک کنند.
گیشاها؛ زنانی که به معشوقههای تجملی معروفاند و اغلب در اختیار ثرومندان قرار میگیرند. موجوداتی که ساکت و آرام هستند، بهندرت ازدواج میکنند و با مفهوم عشق، بیگانهاند. از سن ششسالگی به مکتب گیشاگری میروند و در آنجا به تحصیل میپردازند. یکی از شرایط گیشاشدن، زبیایی و درایت است. همیشه در خدمت مشتریها قرار دارند و میکوشند منبع لذتآفرینی باشند. «برخی از آنان بر اثر تحمل انضباط شدید، در مقابل هرگونه غرایز و عواطفی از خود ایستادگی نشان داده و تبدیل به موجوداتی سردمزاج میشوند. بعضی عقیده دارند که علاوه بر وظایف دشوار گیشاگری، پذیرایی در رختخواب از آقایان، کار بسیار مشکل و خستهکنندهای است.» (فالاچی، 1360: 159) این زنان، زندگی باشکوهی داشته و از احترامِ مردان بیشماری برخوردارند؛ مردانی که همچون پروانهها در اطرافشان بالبال میزنند. در صورتی که با مردی ازدواج کنند، بخشی از امتیازهای زندگیشان را از دست میدهند. گیشاها چنان میرقصند که عاشق خود میشوند.
با اینوجود، شماری از زنان ژاپنی با ارزشهای گذشتهی جامعهیشان، ارتباط چندانی ندارند؛ اما به آنها احترام میگذارند. یکی از آنها؛ ازدواج عاشقانه است. خالهی «سوگا» ملکهی کاخ سلطنتی در گفتوگو با فالاچی میگوید: «گذشت آن زمانی که زنان ژاپنی به طریقی غیرمنطقی برای کلمات «فداکاری»، و «فرمانبرداری» احترام قایل بودند. خواهش میکنم برای خوانندگان بنویسید که روی خرابههای شهرهای ما که طعمهی آتش شدهاند، نسل جدیدی از زنان پا به عرصهی حیات نهاده است که دیگر نهتنها مظهرِ زیبایی و یا شئ شکننده نیست؛ بلکه قادر است خود دربارهی سرنوشتش تصمیم بگیرد. همهی اینها نتیجهی جنگ است. زنان ژاپنی تنها انسانهایی هستند که در جنگ پیروز شدهاند.»
وضعیت زنان در آمریکا
اوریانا فالاچی، پس از پایان سفرش در ژاپن، بهسوی مجمع جزایر هاوایی میرود. جزایر هاوایی، پنجاهمین ایالت در آمریکا است. این جزایر پس از ورود مبلغان پروتستان دگرگون شده است. اکنون زنان این جزایر، لباس «مومو» به تن میکنند که سراتاپای آنها را میپوشاند، عریان در برابر نور خورشید نمیخوابند، گیسوانشان را آزاد و رها نمیگذارند که دیگران از تماشای آن لذت ببرند. این جزایر، بزرگترین مرکز پیردختران در آمریکا بهشمار میرود که زیباترین زنان را در آغوش خویش پرورده است. بیشتر این زنان در تنهایی مطلق، زندگی را میگذرانند؛ زیرا مردان بسیاری از اینجا مهاجرت کردهاند. اغلب زنانشان را ترک میکنند به این دلیل که معلون هستند و لیاقت آمیزش را ندارند. بعضی از زنان میگویند که مردان نسبت به گذشته، خیلی سختگیر شدهاند و از ما میخواهند که مانند مادرانمان در خانه بمانیم. اما در نتیجهی این آگاهی و پیشرفت، آمار طلاق زنان افزایش یافته است. زنان مجبور میشوند که درخواست طلاق بدهند؛ چون دیگر زنان اصیل هاوایی وجود ندارند.
فالاچی پس از آن به سراغ زنانی میرود که در خیابانهای نیویورک، فرمانروایی دارند. حتا وقتی راه میروند، کمترین توجهی به مردان نکرده و همواره در پی براندازی اقتدار مردانه هستند. در عینحال، سخت احساس تنهایی میکنند. این در حالی است که زنان، سه چهارم نیروی اقتصادی آمریکا را در اختیار خود دارند. صاحب شصتوپنج درصد سهام کارخانههای بزررگ هستند. همچنین هشتاد میلیارد سهام صنعتی در آمریکا متعلق به زنان است. در حوزهی آموزش و پرورش، هفتادوپنج درصد آموزگاران را زنان تشکیل میدهند. از منظر فرهنگی، هشتادوچهار درصد نگارخانههای هنری توسط زنان اداره میشوند. پنجاهوهشت درصد زنان در صنعتِ سینما و تلویزیون کار میکنند. همچنین، همهی امور خانه توسط زنان اداره میشود. میتوان گفت که مردِ آمریکایی از تولد تا مرگ، تحت حاکمیت زن قرار دارد. یک مرد آمریکایی در دوران کودکی خود میآموزد که نسبت به جنس زن، موجود پستتری هست؛ چون همواره تحت مراقبت یک زن (مادر) قرار دارد. زن آمریکایی، عمر طولانیتری نسبت به مرد آمریکایی دارد. شماری زنان در آمریکا بیشتر از مردان است. اغلب مردان به عمر پنجاه سالگی دچار سکته قلبی میشوند. «در آمریکا زنان پیر فراوان مشاهده میشوند، اما مردان هرگز هفتادساله و حتا شصتساله بهنظر نمیرسند و غالباً بیش از پنجاه سال ندارند؛ بنابراین، آمریکا مملو از بیوهزنان است.» (فالاچی، 1360:195)
اوریانا فالاچی در پایان سفرش به دور دنیا، مینویسد: «در نهایت چنین نتیجه گرفتم که هرقدر در مغازههای توکیو لباسهای دوخت فرانسه بفروشند، هرقدر در خیابانهای بمبئی شعارهای زنانه بدهند، به فرض آنهم که دانشگاههای جنگ پکن و آنکارا، درهای خود را برای زنان بگشایند، باز هم اختلاف بین زن و مرد همیشه پای برجاست و زن، زن است و مرد، مرد.» بعد لورین، معشوقهی دوئیلیو میگوید: «بهنظر من زنان در سرتاسر جهان باهم برابرند.» در تأکید دیدگاه لورین، گفتههای راجکماری، عاقلترین زن جهان را نقل میکند: «عزیزم، زنان در سرتاسر جهان سروته یک کرباساند. به هر نژاد و آب و هوا و مذهب که تعلق داشته باشند، در اصل باهم یکساناند؛ زیرا طبیعتِ انسان، تغییرپذیر نیست.» همینگونه نویسنده در پارهای دیگر میافزاید: «وردی که امروز بر سر زنان تمام جهان جاری است عبارت از استقلال و پیشرفت است. در هر نقطهای از جهان که فرود میآمدم؛ به همین دو کلمه برمیخوردم که گویی مانند آدامس در دهانها جویده میشود، غافل از اینکه این آدامس ممکن است معدهی آن را سخت ناراحت کند.»
او معتقد است در این گردش جز چرخیدن یکنواخت و یکسان همهی زنان را دور یک محور رنج و بدختی احمقانه، چیز جالبی ندیده و به این نتیجه رسیده بودم که هیچکدام چنآنچه باید راه نیکبختی حقیقی را تشخیص ندادهاند.
باید افزود که این کتاب شصتویک سال قبل نگاشته شده است. آنچه در سطور بالا گفتهشده، همان دورهی تاریخی و اجتماعی را دربرمیگیرد. اکنون در برخی از کشورها، زنان در شرایط بهتری بهسر میبرند؛ ولی باز هم از چنگ سنتهای حاکم در متن جوامع، رهایی نیافته و اغلب مورد گونههای خشونت قرار میگیرند. با وجود اینهمه، در پاکستان، شماری از زنان در صعنت سینما حضور دارند و از آن طریق بر علیه سلطهی مردانه و خشونتهای درونخانوادگی مبارزه میکنند. در ضمن، میکوشند زنان را از حاشیه ـ وارد متن جامعه نمایند؛ جامعهای که زنان را ناموس خود تلقی میکند. در هندوستان، هنوز هم زنان بهدلیل ناتوانی در تهیهی جهیزیه برای داماد، کشته میشوند یا پس از مرگ همسر، دیگر تن به ازدواج نمیدهند. بنابراین، زنان به شیوههای گوناگونی طعم بدبختی را میچشند یا تاوان زن بودنشان را میپردازند. و این بدبختی، در گرو جغرافیا هم نیست، تنها گونهای رنجکشیدن و در اندوه ماندنشان از هم تفاوت میکنند. همچنین زنِ شرقی و غربی هم ندارد؛ یکی قربانی سنتها و خرافهپرستی میشود، دیگری بهخاطر به حاشیهراندن مردان در منجلابِ تنهایی دچار پوسیدگی میگردد. در واقع، رنگِ بدبختی زنان در هر کرانهی این کرهی خاکی، مشابه هست. فقط گونهای رنجکشیدن و طریق تجربه کردن نابرابریها از همدیگر فرق میکند.
1. فالاچی، اوریانا (1360)، جنس ضعیف، چاپخانهی نوبهار، تهران، انتشارات: صفیعلی شاه.

