نویسنده: خداداد محمدی
مقدمه
زنان در طول تاریخ تحت ظلم و ستم واقع شده و در موقعیت نابرابر نسبت به مردان قرار گرفتهاند. این تبعیض و نابرابریها با اشکال مختلف روانی، جنسیتی، جسمی، زبانی و غیره صورت گرفتهاند. حتا این نابرابری و ستم در بعضی جوامع و فرهنگها در چارچوب نوعِ ساختاری بر زنان روا داشته شدهاند. فلهذا فمینیستها به عنوان مدافع حقوق زنان تلاش کردهاند که پاسدارِ حقوق طبیعی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی زنان باشند و از آنها دفاع کنند.
شری اورتنر، یکی از انسانشناسانی استکه در پیوند به نابرابریهای اجتماعی و جنسیتی صدا بلند کرده و ابراز نظر نموده است. او با در نظر گرفتن موقعیت زنان در جوامع و فرهنگهای گوناگون و با تأثیرپذیری از سیمون دبوار و لویاشترواس به این استدلال رسیده که زنان به طور کلی در موقعیت پایینتر از مردان قرار گرفته/میگیرند و سلبِ ارزش میشوند. او اندیشه (زن/طبیعت، مرد/فرهنگ) را در پیوند به موقعیت زنان در جوامع و فرهنگهای گوناگون بیان میدارد. اورتنر نظرش را کلی میپندارد و به تمام زنان نسبت میدهد. بر این اساس، زنان در جوامع جهان سوم مثل افغانستان از این کلیت استثنا نیستند، بهخصوص که درصدی بالای آن روستانشین اند. در این نوشته به بررسی نظر اورتنر در پیوند به زنان و مردان پرداخته میشود. در ضمن به بعضی اشکالات در پیوند به این استدلال و اندیشه اشاره خواهد شد.
زن/طبیعت، مرد/فرهنگ
شری بی. اورتنر در سال 1941 در نیویرک ایالت نیوجرسی متولد شد (گوردن و دیگران، 1393: 45). او انسانشناسی بسیار تأثیرگذار استکه تحقیقات و نوشتههایش به بررسی یک موضوع دایماً مطرح میپردازد: پویایی فرهنگی میان معنای نمادین و نابرابریهای اجتماعی بر مبنای جنسیت، پایگاه، قومیت و ثروت. در صورتیکه نوشتههای اورتنر در ابتدا مولفهها و واحدهای مجزایی را تشکیل میدادند: مانند مردمنگاری شرپا (1978، b1973)، مطالعات مربوط به نمادگرایی (1975، a1973) و انسانشناسی فمینیستی (a1996) (مور، 1389: 333). اندیشهها و استدلال اورتنر در ابعاد مختلف برجستگیهای خود را دارند، اما باور او در نسبت زن به طبعیت و مرد به فرهنگ بسیار قابل توجه است.
او استدلال (زن/مرد، طبیعت/فرهنگ)، را با توجه به وضعیت زنان و تبعیض جنسیتی شدیدی که در جوامع و فرهنگهای گوناگون وجود دارد، کلی میپندارد. طوریکه جریدی. مور به نقل از وی مینویسد: «اورتنر با تکیه بر اندیشههای دبوار (14مور، 1389: 339؛ 14: b1996، Ortner) و نیز با استفاده از یک جفت قیاس دوطرفه ساختارگرایانه چنین استدلال نمود که زنان به طور کلی بیارزش به حساب میآیند و در تمام فرهنگها تا حدی پایینتر از مردان تلقی میگردند (همان منبع، 339؛ 24-23: a1996، Ortner). بر این اساس اورتنر از اندیشههای سیمون دبوار و لویاشترواس در پیوند به نابرابری میان زنان و مردان متأثر است. از طرف دیگر میبایست گفت که گویا یک نوع نابرابری دیگر در بین طبیعت و فرهنگ وجود دارد که نسبت و شباهت استدلال اورتنر دربارهی ارزش و موقعیت زن و مرد به آن گره خورده است.
«فرهنگ و طبیعت»، به عنوان دو قلمرو انسانی از ارزش بالایی برخوردار است. صرفِ نظر از اینکه کدام یک از این قلمرو بر دیگری برتری دارد، میباید گفت هردو از اهمیت بالایی برخوردارند و انسانها بدان نیاز دارند. اما برخی که متأثر از ایدیولوژی تطورگرایی بوده، نگاه گسست در پیوند به طبیعت و فرهنگ دارند. اینها باور به نوعی جوامع «ابتدایی» و جوامع «مدرن» دارند که آنها را نزدیک به طبیعت و فرهنگ میپندارد. طوری که آقای فکوهی مینویسد: «در رویکرد انسانشناسی کلاسیک، از نیمهی قرن نوزدهم تا اواخر قرن بیستم، یکی از اصول پذیرفتهشده آن بود که مفهوم «انسان» را باید در رابطهای گسستی با طبیعت درک کرد.» در ادامه مینویسد: تقابل کاملاً «بدیهی» شکل گرفت که رابطهی جوامع بدوی در برابر جوامع مدرن را با رابطهی طبیعت و فرهنگ مقایسه میکرد (فکوهی، 1400: 55-56).
گرچند این مقایسه بهصورت مشخص به گروهی خاص اشاره نکرده، اما گویا تبیین اورتنر (زن/مرد، طبیعت/فرهنگ)، پیوند نزدیک به این موارد دارد. طوریکه جریدی. مور به نقل از اورتنر مینویسد: «تبیین ارایه شده توسط اورتنر این استکه هر فرهنگی در پی آن است تا از مرز وجود طبیعی بگذرد. گروهای اجتماعی بهطور عمومی و فراگیر قلمرو انسانی را از قلمرو طبیعی تفکیک مینمایند، و معمولاً اعتبار بیشتر را به فرهنگ میدهند. زنان با طبیعت مرتبط دانسته میشوند و به همین دلیل هم در سطح جهانی و به طور عمومی سلب ارزش میشوند. زنان از سه بٌعد به طبیعت نزدیک قلمداد میشوند: نخست، آنکه بدن زنان بیشتر طبیعی تلقی میگردند. دوم، اینکه نقشهای اجتماعی زنان نزدیکتر به طبیعت تلقی میشوند. بالاخره بٌعد سوم اینکه تلقیهای اجتماعی از روان یا شخصیت زنان، آنها را به عنوان افرادی ترسیم مینمایند که بیشتر با طبیعت قرابت و نزدیکی دارند (جریدی. مور، 1389: 340؛ 41-38: a1996، Ortner). مور به نقل از اورتنر اضافه میکند که این «ساختهای فرهنگی» هستند که زنان را نزدیکتر به طبیعت قلمداد مینمایند و همچنان این «نقش واسطهای» است که زنان همواره در موضع و موقعیت فروتر قرار میگیرند. از این موارد به راحتی میتوان نتیجه گرفتکه استدلال اورتنر متأثر از اندیشههای دبوار و تحلیل ساختاری لویاشتراوس میباشد. ساختارهای اجتماعی و فرهنگی، زنان را در یک چنین حالت و موقعیتی قرار میدهند.
گرچند این استدلال اورتنر از سوی برخی انسانشناسان مورد اشکال قرار گرفتهاند و خود اورتنر هم بعد از آن اندیشهی خود را مورد ارزیابی قرار داده است. فلهذا به ذکر چند نکته در پیوند به اندیشه و استدلال (زن/طبیعت، مرد/فرهنگ)، اورتنر میپردازیم:
- در اینکه فرهنگ بر طبیعت برتری دارد، تمایز وجود دارد. چون طبیعت ممکن است جایی برای آرامش روحی و زیبایی باشد و فرهنگ حیطهای برای اضطراب و ناپاکی (مور، 1387: 341). یعنی این مقایسه و تقسیمبندی طوری ساختاربندی نشده که فرهنگ حتماً بر طبیعت برتری دارد. ممکن استکه در فرهنگها تناقضات وجود داشته باشند، اما در طبیعت نه.
- گفته شد که انسانها به خصوص آنهاییکه متأثر از ایدیولوژی تطورگرایی بوده، تلاش کرده تا از طبیعت فاصله بگیرند و به فرهنگ نزدیک شوند. در این مورد هم تناقض وجود دارد چون به همان میزان که مردان از جوامع بدوی فاصله گرفته و به جوامع مدرن نزدیک شده، زنان هم از جوامع ابتدایی فاصله گرفته و به جوامع جدید نزدیک شدهاند.
- ممکن استکه بین قلمرو انسانی و طبیعی تفکیک وجود داشته باشد، اما کلیت ندارد که زن را نزدیک به قلمرو طبیعی و مرد را نزدیک به قلمرو فرهنگی بدانیم چون هردو دو روی یک سکه هستند؛ به همان میزان که زن نزدیک به قلمرو طبیعی باشد، مرد نیز است.
- شکی نیستکه بین زن و مرد بعضی تفاوتها وجود دارند، اما واقعیت این استکه زن و مرد مکمل هم اند. وجود یکی بدون دیگری، قابل تصور نیست.
نتیجه
ممکن استکه زنان در جوامع و فرهنگهای گوناگون در موقعیت پایینتر از مردان قرار داشته باشند، چون در طول تاریخ زندگی بشریت زنان تحتِ ظلم و ستم قرار گرفته و بر آنها انواع تبعیض از قبیل تبعیض جنسیتی، روانی، زبانی، جسمی، جنسی وغیره روا داشته شدهاند. اما در اینجا آقای اورتنر با تکیه بر وضعیت نابرابر زنان و موقعیت فروتر آنها با مردان در جوامع و فرهنگهای گوناگون به یک استدلال کلی رسیده است. او زن را به طبیعت و مرد را به فرهنگ نسبت داده و نزدیک دانسته است. این استدلال مورد اشکال قرار گرفته و در آن برخی از تناقضات دیده میشود.
شکی نیستکه زنان در موضع و موقعیت فروتر از مردان وجود داشته و دایم مورد تبعیض قرار گرفتهاند، اما این ظلم و ستم و تبعیض ناشی از عوامل مختلف اند. یکی از آن عوامل، ساختارهای اجتماعی و فرهنگی هستند که حتا در بعضی از جوامع به فرهنگ و عادت تبدیل شدهاند؛ طوریکه اکثر فمینیستها بر همین ساختارها تأکید میکنند. از طرفی جالب نخواهد بود که موضع و موقعیت زنان را به طبیعت نسبت بدهیم، چون به همان میزان که زن به طبیعت نزدیک است، مرد نیز است.
کتابنامه
- فکوهی، ناصر. (1400)، مبانی انسانشناسی. چاپ نهم، تهران: نی.
- گوردن، رابرت و دیگران (1393)، انسانشناسان بزرگ. ترجمه گروه مترجمان زیر نظر ناصر فکوهی، تهران: گل آذین.
مور، جریدی. (1389)، زندگی و اندیشهی بزرگان انسانشناسی. مترجمان هاشم آقا بیگ پوری و جعفر احمدی، تهران: جامعهشناسان.

خیلی عالی…!!!
موفق باشید! برای اعضای انجمن آرزوی سلامتی و موفقیت دارم….