نویسنده: دکتر نورمحمد نورنیا
جهان شعرهای انور عالمی جهانیست فروپاشیده، آکنده از نفرت، جنگ، مرگ، تباهی، تنهایی و پوچی. این جهان از همان نخستین سطرهای دفتر شعر آشکار میشود. آنجا که شاعر، وطن خود را «مسلخ تباهی انسانها» مینامد: «جغرافیای وحشت و تاریکی! ای مسلخِ تباهی انسانها!» این تعبیر، بیانگر نوعی جهانستیزی و «بیپناهی هستیشناختی» است. همانچیزی که اگزیستانسیالیستها از آن سخن میگویند: جهان پناهگاهی برای انسان نیست؛ بلکه میدان خشونت و بیمعنایی است. این بیمعنایی بنیادی، منجر به تجربهای میشود که آن را «پوچی» مینامند (ر.ک. کامو، 1349: 69). وقتی شاعر میگوید: «تف به این ماجرای تلخی که داستانش همیشه پوچ بود» دقیقاً به همان وضعیتی اشاره میکند که در فلسفهی اگزیستانسیالیسم، اساس مسألهی وجود است. از این نظر، جهان نه منطقی دارد، نه هدفی و نه قابلیتی برای توجیه رنج.
جهانی که انور عالمی ترسیم میکند، جهانیست که انسان را در آن افکندهاند (ر.ک. هایدگر، 1388: 59)؛ جهانی دشمنخو، خاموش و بیرحم که انسان در آن باید بیآنکه اختیاری داشته باشد، بارِ بودن را تحمل کند. این تصویر در سطرهایی مانند: «همین که زندهای اینجا، تو حلقآویزی» به صورت روشن تجسم مییابد. در نتیجه، پرسش بنیادین اگزیستانسیالیستی (چرا بودن؟) به صورت مکرر در شعرها بازتاب پیدا میکند.
او هیچگاه پاسخی نمییابد و بیپاسخی به عمیقشدن تنهایی او منجر میشود. این تنهایی، یک تنهایی عاطفی نیست؛ تنهایی وجودی (اگزیستانشیال) است: تجربهی بودن در جهانی که «دیگری» در آن یا وجود ندارد یا قادر به درک انسان نیست. این تنهایی اساساً برآمده از جدال انسان با خودش و با هستی است. همان حالتی که سارتر آن را «محکومبودن به آزادی» میخواند که هر موجودی، از ضعف، مشغول ادامهدادن خودش است (سارتر، 1365: 49) و کییرکگور آن را اضطراب ناشی از آزادی میداند: «در اعماق وجود هر فردی، این اضطراب نهفته است که شاید در این دنیا رها شده؛ خدا او را از یاد برده و در میان مخلوقاتش به دست فراموشی سپرده شده باشد» (استراترن، 1385: 63).
در تمام مجموعه، این تنهایی در تصاویر خشونتبار و تلخ نمود پیدا میکند: «افتادهام مثل سگی در لای بارانها»، «غریب و خسته و تنها کنار پنجرهام» و…. این تنهایی بارانی و افتادن حیوانوار، یادآور صحنههایی است که در ادبیات اگزیستانسیالیستی معمولاً نماد طردشدگی انسان است. پیکری که جان دارد؛ اما شأن ندارد. موجودی که نه در طبیعت و نه در جامعه خانه دارد.
در جایی دیگر، شاعر این تنهایی را به سوءفهم و بیگانگی با جمع نسبت میدهد: «مردم ترا اصلاً نمیفهمند، میفهمی؟/از این جهت، در لاک خود هر روز پنهانی». این بیگانگی (الیناسیون) یکی از بنیادیترین مؤلفههای اگزیستانسیالیسم است: انسان با جامعه، خودش را ناهمخوان مییابد (Howie, 2014: 57). شاعر حتا از خود نیز بیگانه شده است: «دیوانهای هستی، به خود هرگز نمیآیی». حاصل، چیست؟ اضطراب دایمی: «دمیده در رخ خود، اضطراب میبینی». در این لحظه، شاعر به همان نقطهای میرسد که هایدگر آن را اضطرابِ رو به نیستی مینامید: اضطرابی که از حادثهای بیرونی ناشی نشده؛ بلکه از مواجههی انسان با هستیِ پوچ برمیخیزد.
بر این اساس، مرگ از حاشیه در مرکز میآید. در شعرهای عالمی، مرگ یک وضعیت وجودی است. او، «آن را پایان زندگی نمیشناسد» (اسلامنژاد و دیگران، 1403: 89)؛ بلکه آن را ماهیت هستی میداند. «پرندهای که سراسر به فکر مردن بود» تصویری از انسانیست که قفس دارد، اما آشیانه ندارد؛ یعنی بودن دارد، اما جایِ بودن ندارد؛ نهایتاً زندگی دارد، اما امید ندارد. این، آگاهی دردناک از پوچی است.
مرگ در شعرهای دیگری به شکلی تراژیک حضور دارد: «برای قتل خودت هیچگاه فکر نکن/همین که زندهای اینجا، تو حلقآویزی». این سخن، واکاوی تنش اگزیستانسیالیستی است که انسان میخواهد آزاد باشد، اما شرایطِ زندگی چنان است که آزادی به نابودی میانجامد. زندهبودن مساوی با آویختهبودن است. این مفهوم، بیواسطه با فهم اگزیستانسیالیستی مرگ ارتباط دارد.
در سطحی گستردهتر، تاریخ نیز در این شعرها یک تاریخ شکستخورده است. این تاریخ در چرخهی مکررِ رنجدار تولید میشود. شاعر در مورد وطنش مینویسد: «از تو چگونه ساخته زندانها!» در اینجا وطن و تاریخ، هر دو به موقعیتهای محدودگر بدل شدهاند.
در اگزیستانسیالیسم، عشق در مناسبتی با «دیگری» مطرح است که او تهدیدی برای آزادی شناخته میشود؛ اما با آن هم، آخرین امید انسان برای رهایی از پوچی است (محمدی بایزیدی، 1395: 38). در جهان انور عالمی، عشق نیز نجاتبخش نیست. هرجا عشق ظاهر میشود، یا «دیر آمده»، یا «رفته»، یا در جهانی میآید که دیگر چیزی برای نجاتدادن ندارد: «بعد از تو آسمان دلم بیستاره شد»، «رفتی و لحظههای مرا غم گرفته است».
این شکست عشق، تأکیدی بر شکست هستی ارائه میدهد. جهان، چنان تیره است که حتی عشق نیز رنگ میبازد. عشق رد میشود؛ محو میشود و شاعر، دوباره با جهان خاموش و بیمعنا روبهرو میماند: «زندگی مانند گربه، چنگ و دندانکندن است». این تصویر خشونتبار، نشان میدهد که شاعر امیدی به معنا ندارد. حتی حضور معشوق نیز نمیتواند ابهام و تاریکی را برطرف کند. عشق در این شعرها، یادآوری «فقدان معنا» است؛ یعنی نشانهی پوچی.
از سویی دیگر، طبیعتِ بیرون از انسان که معمولاً در شعر، نقش تسکیندهنده دارد (توسی سعیدی، 1395: 143)، در این مجموعه، خشکیده، سوخته و مرده است: «سبزهها بعد تو نمیرویند»، «لالهها رخت مرگ پوشیدند»، «مزرعه خالی است، باران نیست». این طبیعت سوگوار، چیزی بیش از صحنهآرایی است: تصویری از جهان بیخانمان انسان معاصر. جهانی که دیگر به خودِ انسان نیز پاسخ نمیدهد.
با توجه به مجموع این تصاویر، میتوان گفت جهان شعرهای انور عالمی، یک جهان کاملاً اگزیستانسیالیستی است که در آن:
- انسان در جهانی بیمعنا زنده است؛
- رنج یک تجربهی بیتوجیه و همیشگی است؛
- مرگ حضوری دایمی و همراهِ زندگی دارد؛
- تنهایی، هراس، اضطراب و بیگانگی، ساختار حیات را تشکیل میدهند؛
- تاریخ، آموزنده نیست و به مثابهی «تکرارِ رنج» است؛
- عشق و طبیعت نیز تاب تحملِ بودن (Being) را ندارند؛
- انسان موجودی افتاده، شکستخورده و بیپناه در برابر هستی است.
در چنین جهانی، شعر، تنها «شاهدبودن» است و راهی برای ثبت این حقیقت که: انسان «در مبارزه میان خواستنِ معنا و نداشتنِ آن» گرفتار است.
کتابنامه
استراترن، پل. (1385). آشنایی با فلسفهی کییرکگور «ترجمهی جوادزاده». تهران: مرکز.
اسلامنژاد و دیگران. (1403). «فلسفهی مرگ از دیدگاه فلاسفۀ اگزیستانسیالیست و بازتاب آن در نقاشی مدرن دورهی معاصر» در مطالعات هنر اسلامی. پیاپی 54.
توسی سعیدی، مسعود. (1395). «طبیعتگرایی خوشبینانه و معناداری زندگی» در پژوهشنامهی فلسفهی دین (نامهی حکمت)، سال 4، شمارۀ 1، پیاپی 27.
سارتر، ژان پل. (1365). تهوع «ترجمهی اعلم». تهران: نیلوفر.
کامو، آلبرت. (1349). فلسفهی پوچی «ترجمهی غیاثی». تهران: پیام.
محمدی بایزیدی، مجید و دیگران. (1395). «عشق اگزیستانسياليستي در رمانهای «جيل القدر» و «ثائر محترف» اثر مطاع صفدی» در مجلة الجمعية الايرانية للغة العربية وآدابها، فصلية علمية محكمة. شمارهی 41.
هایگر. (1388). هستی و زمان «ترجمهی جمادی». تهران: ققنوس.
Howie, Gillian. (2014). Alienation and Therapy in Existentialism. [Link]

