نویسنده: پروفیسور دکتر نجیبالله قیوم
سخن از عزیزالله عزیزی است، شاعر و سخنسرای خوشقریحه و فصیح بیانی که در مکتب شعر و ادب و تواضع و انسانیتِ سید نادر شاه کیانی درس خوانده، رشد یافته و خوش بالیده است و امروز در پیرانهسر، با عشق جوانی زنده است و شعر میسراید. این شاعر نیک اعتقاد در سال 1314 خورشیدی در دهکدهی «اشتر جنگل» از قرای معروف درهی نیکپی ولسوالی دوشی ولایت بغلان در خانهی عزیزاحمد خان، یکی از بزرگان قوم نیکپی، پا بهگیتی میگذارد تا با شعر و شورِ عشق خود، این قریه و مردمش را روزی به جهان معرفی کند و بشناساند.
پدر بزرگ عزیزالله عزیزی، فیض محمد بیگ، از صاحبرسوخان منطقه به شمار میرفت. تولد عزیزالله برای فیضمحمد بیگ رویداد بزرگی بود. از اینرو در تربیت او اهتمام به خرچ میدهد و از اینکه در آن زمان دهکدهی دور افتادهی اشتر جنگل مثل دیگر دهات از داشتن مکتب محروم بود، برای آموزش نواسهاش عزیزالله، معلم خصوصی استخدام میکند تا با سواد شود. عزیزالله زود با سواد میشود و شامل حلقهی کتابخوانان مکتب کیان میگردد.
با همکاری و تشویق سید نورالدین رونق نادری و دیگر دوستانش به خوشنویسی و شعر روی میآورد و چون در این کار تبحری نشان میدهد، خود به حیث آموزگار فرزندان دیارش کمر میبندد و سالها آموزگاری میکند و نیز با خود مشق شعر. تا این زمان با حافظ و سعدی و اقبال و سید نادرشاه کیانی و سید نورالدین رونق نادری نیک آشنا میشود و هم در منطقه بهنام میرزا و معلم عزیزالله معروف میگردد و با تخلص« محزون» سرودههایی نیز پدید میآورد که بیشتر در قالب مثنوی است و دوبیتی و اندکی هم غزل.
او در آغازِ شباب دلباختهی دختری از منطقه میشود و این جاستکه شعرهای عزیزالله، رنگ و بوی دیگری میگیرد و همانند داستان شورانگیز دلباختگیاش زود در دلها جای باز میکند. عزیزالله از معدود شاعران خوشچانس استکه بالاخره به وصال محبوبش میرسد و خوشبختانه تا این دم در کنارش است.
او بعد از چند سال آموزگاری و کتابتِ نوشتههای سیدنادرشاه الحسینی کیانی، در سال 1342 به کابل رحل اقامت میافگند. مدتی آموزگاری و سالهایی هم کارمند مستوفیت بوده و بعد از گذشت بیست سالی دوباره به زادگاه خود برگشته و زمانی معلم و گاهی دهقان و مدتی هم منشی و مشاور فرهنگی سیدمنصور نادری که منحیث رهبر اسماعیلیان افغانستان تبارز یافته بود، کار نموده است.
در سالهای 1382 در شهر پلخمری متوطن شده و بعد در شهرک خواجهالوان پلخمری سرپناهی برایش میسازد و در آن مسکنگزین میگردد. تا اینکه امنیت در خواجهالوان شکننده شده و عزیزالله که اینک تخلص عزیزی را انتخاب نموده است، به دعوت دختر بزرگش به کانادا پناه میبرد و تا اکنون در آن سرزمین اقامت دارد.
گفتیم که عزیزی شاعر است. بلی و دفتری از اشعار او به همکاری فرزند برومند شاعر، فیروزالدین عزیزی فراهم آمده استکه هنوز به زیور چاپ آراسته نشده است. باید گفت که عزیزالله عزیزی در 20 سالگی به مشق شعر و نظم روی آورد و بعد آنرا به بالندگی رسانید. دوبیتیها، غزلواره و نامههای منظوم باقی مانده از آن سالها گویای آن است:
رخت شمع شب افروز است لیلی
نگاهت نکتهآموز است لیلی
به مکتب خانهی عشــق و محبت
لبانت نکتهآموز است لیلی
***
نکنـد با من دلخسته، نظر، یار چرا؟
هیــچ پرسش نکند از من افگار چرا؟
حالیـــا رخ زمن آن ماهِ منـور پوشد،
پیشــتر داد مرا وعـــدهی دیدار چرا؟
دو نگفتیم یکی را به رُخش ای محزون
بیسبب از من مسکین شده آزار چرا؟
***
ای قیوم ای همدم و همراز ما
یک نوا هسـتی به سوز و ساز ما
توستی همراه و هم آهنگ ما
صحبتـــت از دل زداید زنگ ما
هر کــلامت بهتر از در ثمین
نقش میگردد به قلبم چون نگین
( از نامهی عزیزی به معلم عبدالقیوم حازن)
زبان و بیان سرودهای او ساده است. بعد با نقل مکان به کابل و دسترسی به کتابهای ادبی و دوستان جدید، حال و هوای اشعار او عوض میشود؛ به جای آن دوبیتیها و نامههای ساده و احساساتی 11 و 14 هجایی، غزلهای آرام و سنگین 16 هجایی بحرهای هزج و رجز مثمن سالم و رمل مثمن محذوف قرار میگیرد:
معطّـر میکـند جان را شمیــم تار گیسویت
سرشک از دیده میغلتد به پای قد دلجویت
عـــــذارت از حیـا بگرفته رنگ ارغوانی را
عرق چون شبـنم آمد، دانه دانه، از گل رویت
شــکر میریزد هنــــگام تکلم از لب لعلت
کجا افرشته دارد طرز فکر و خصـلت و خویت
مسیحـــاوار، جان تازه میبخشد عزیزی را
گر آید در مشـامش چون نسیم صبحدم بویت
و یا:
کنــم یاد فراقت، دیدهام خونبـار میگردد
دلم بیروی تو از زندگی بیـــزار میگردد
به حسرت میدهم جان در تکاپویت نمیدانم
مـذاقِ جانِ من کی از لبت سرشار میگردد؟
عزیزی تخم گُل را کاشتـم تا گُل برون آید،
زِ بختِ نا رســای من، گُلِ من خار میگردد.
و گاهی مستانه و همصدا با اقبال لاهوری میسراید:
به امیــد عشقِ رویت ز همـه بریده بودم
رقمِ خیــــال نازت به دلم کشیـده بودم
تو به من به روز اوّل، چه قرار و عهد کردی؟
منِ سـاده لوح بنـگر، سخنت شنیده بودم
به خیـال آن که نخلی زِ قدت به دل نشانم
چه عجب که خاِر غم را به دلم خلیده بودم
و نیز گاهی حافظانه و رندانه و پرشور، شلنگانداز و پایکوبان میسراید:
به دلداری که من دل دادهام، دلبر نمیگیرم
به سودایی که من سر دادهام، از سر نمیگیرم
مکش بیـهوده رنج ای ناصـحا! تا زندهام هرگز،
دل از عشقِ بُتـانِ شوخِ سیمینبر نمیگیـرم
پی کسبِ فضــایل میدهم جــان در طلب اما،
چو واعظ بهر شهـــرت دامن منـبر نمیگیرم
زنم بر دامنِ پیـرِ مغـــــــان دست ارادت را
ولی چون پوچ مغــزان، دامنِ هر خر نمیگیرم
به محـرابِ دو ابرویش عزیزی خورده سوگندش
که دست از دامنــت تا دامن محشـر نمیگیرم
جای دیگر هم با نیش و نوش حافظانه میگوید:
اگر چون ابر گــریانم به کس چه؟
اگر چون غنچه خندانم به کس چه؟
تو ای زاهـــد برو خود را نگهدار،
که من آلوده دامـــانم به کس چه؟
به محشر، جرم کس از کس نگیرند،
اگر من غرق عصیــانم به کس چه؟
خــــــدا داناست از اسرار دلها
مسلمــان، نا مسلمانم به کس چه؟
عــــزیزی راه و رسمِ زندگی را
بـــدانم یا نمی دانم به کـس چه؟
او که سالها معلم بود، داروی دردهای اجتماعی را خوب درک کرده و خطاب به فرزندان وطنش میگوید:
گر عاشقی به شاهد زرّین قبای علم
دیگر هوس مجوی به غیر از هوای علم
بخشــد ترا نجات ز توفان حادثات
از ورطهی هــلاک، مگر نا خدای علم
آزاده و غیور، ســرافراز و نیکنام
در کشــوری بلند بود گر لوای علم
بینا شود به جملهی اســرار کایینات
چشمی که سُرمه میکند از توتیای علم
خواهی شوی سعادتِ هردو جهان نصیب
بنشین به زیر سایهی بالِ همای علم
دردِ جهالت است، عزیزی به این وطن
بخشد خدا زِ لطف شفا از دوای علم
عزیزی با بهرهگیری آگاهانه از گویش محلی، غزلهایش را چاشنی دلپذیر میدهد بیآنکه تصنعی در کار باشد:
بگو بر من تو ای دلبـر چه میگی؟
مـــرا در داده ای، دیگر چه میگی؟
ربودی عقل و صبر و طاقت و هوش
زِ من ای شـوخِ افسونگر، چه میگی؟
نترسی از خــــدا، نه از پَیـَـمبر
نمیدانم که در محشـر، چه میگی؟
عـــزیزی در میــــان آتش دل
شده یک مشتِ خاکستر، چه میگی؟
عزیزی همچون رودکی پدر شاعران فارسی دری، با آلات موسیقی آشنایی داشته و همان طوریکه اشعار مرشد خود، سیدنادرشاه الحسینی کیانی را با نوای غیچک و دنبوره ساز میکرد، سرودههای ناب سید نورالدین رونق نادری و نیز اشعار خودش را که از اعماق وجودش سر بر میآوردند با غیچک و دنبوره، این دو همراه و همنوای همیشگی زندگیاش، در تنهاییهایش میخواند و سردی و تاریکی زندگی را با نور شعر و موسیقی روشن و منور میسازد و پیش میرود.
این استکه غزلیاتش چنان شور و حال مولوی گونه میآفریند:
جمــــالت جـلوهگاه نور یزدان است یا مولا!
دو لعلِ آتشینت آبِ حیــــوان است یا مولا!
فـدای دست و بازویت شوم، دستت علیآسا،
برای خلق عالم مشـــکلآسان است یا مولا!
تلطف کن به سـویم یک نگاه کیــمّیــّایت را،
عـزیزی را به دل، این آه و ارمان است یا مولا!
و یا:
کلان ســـالان شدیم از بخت برخوردار یامولا!
عطـــا کردی زِ لطف خود به ما دیـدار، یا مولا!
بیفشــاندی به روی ما، به دستت آبِ حیوان را،
بکردی بختِ خواب آلودِ ما بیـــــدار، یامولا!
کریمـــا! یا الهی! از عطــایت گر شود روزی،
ببیــنم باز هم این صحنــه را تــکرار، یامولا!
عـزیزی از تو میخواهـد، ببخشی از کرم یارب!
امیـن و صــــدقِ اخلاص و دلِ بیـدار، یا مولا!
عزیزی با نایل شدن به دیدارِ کریم آقا خان، رهبر محبوب اسماعیلیان جهان، حال و هوای دیگری مییابد و طبعاٌ این حالت روحی او در سروده هایش به روشنی منعکس میگردد:
هم جان و هم جانان تویی، یا نور مولانا کریم
هم دین و هم ایمان تویی، یا نور مولانا کریم
اولادهی پیغمبـــری، از بهترینها بهتـــری،
هم رهنمــا، هم رهبـری، یا نور مولانا کریم
ای صاحب جـود و ســخا، یارِ غریب و بینوا
همچون علی، مشکل گشا، یا نور مولانا کریم.
شـاهنشــهی دنیای دل، فـرماندهی یکتای دل،
هم هـــادی و مولای دل، یا نور مولانا کریم.
باشد عــزیزی چاکرت، افتاده بر خاکِ درت،
قــربان شوم دور سـرت، یا نور مولانا کریم.
غزلهای منقبتی عزیزی همه، چنین حال و هوایی دارند و این نشاندهندهی عمق اخلاص و ارادتمندی شاعر است به پیر و مرشد و مولای او.
اما دو بیتی های عزیزی، که تازهگیو شادابی مخصوصی دارند و با علاقه و عشق مفرطی سروده شده، بیشتر عطر و بوی کوهستانها را به خود گرفته است:
بیا که موســـمِ فصلِ بهار است
به راهت، چشمِ نرگس انتظار است
صنوبر، قامتش خــم گشته بیتو
دلِ لاله، زِ هجــــرت داغدار است.
***
به بوستان، چون گلِ رویت نباشد
به سنبُل، عطر گیسویت نباشد
چه کار آید، بگو ســــرو صنوبر؟
گر آنجـــا قدِّ دلجویت نباشد.
چنانکه یاد شد، سرودههای عزیزی از درّهها، چشمهسارها و کوهساران ولسوالی دوشی و درّهی نیکپی سرچشمه گرفته و خود بخود سادهگی و صفای کوهساریان را فرا یاد میآورد:
ما به یاد دوستــان از کار و بار افتـادهایم
همچو صیـد تیر خورده، از قطار افتادهایم
بی خبـر نبْود عـــزیزی از رمـوز زندگی
گرچه دور از شـهر، پای کوهسار افتادهایم.
در سرودههای عزیزی عناصر لازمی شعر، چون: احساس، اندیشه، عاطفه و تخیل را در زبان فشرده و آهنگینکه سبب قوتمندی سرودههای او شدهاند، بهروشنی میبینیم. آنچه اعجابانگیز است کاربرد بحرهای هزج، رمل، رجز، مضارع، خفیف و مجتث با بیش از 17 وزن مختلف آنها و تناسب کامل اوزان و محتوای آن در اشعار عزیزی است و کاربرد قوافی شاذ و موسیقی مناسب که به حسن آن افزوده است.
برایم خیلی خوشآیند استکه شاهد لحظاتی باشم که کتاب عزیزالله عزیزی چاپ شده و به دستش میرسد و او با دیدن کتابِ اشعارش، که بعد از سالها به دیدار آن توفیق یافته است، اشک شوق و شادی بر دیدهگانش جاری میشود.
باور داریم که نشر این اشعار سبب اشتهار بیشتر از پیش عزیزی خواهد شد و او مزد زحماتِ عمر دراز و پربارش را خواهد دید. چنانکه خود گوید:
عــزیزی شـهرهی آفــاق میســازد مرا آخر،
چنین طبع سخندان و سخنزایی که من دارم. و الحق که چنین است. اشعار عزیزی، تصاویر روشن روزگارِ شاعر است، آرزو میکنم که بیشتر از این، تصویرپرداز حکایههای تلخ و شیرین روزگار ما باشد.
