نویسنده: حیاتالله رهیاب
در روزگار معاصر که رشد تکنولوژی و فناوری، تعریف بشر از زندگی و هستی را دچار تغییر کرده است و بشر دیگر با ابزارهای سنتی در خصوص جهان و هستی نمیاندیشد، بدیهی است که پدیدهها را نمیتوان با عینک دیروز تعریف کرد و قابل شناخت ساخت. به همین روی، از ادبیات بهمثابهی یک نمودِ برجستهی فرهنگ در طول تاریخ تعریفهای مختلف مستفاد شده است. وظیفهی ادبیات، تاریخ طولانی دارد و در میان اندیشمندان مغربزمین از زمان افلاطون تا کنون این بحث مطرح بوده است. امروزه این مفهوم را چگونه تعریف کنیم؟ ماهیت ادبیات چیست؟ کدام مختصهها و ویژگیها آثار ادبی را از غیر ادبی جدا میسازد؟
طرح چنین پرسشهای فربه و درازدامن که از دیرباز ذهن خیلیها را بهخود معطوف کرده، سهل نیست و نمیتوان بهقطعیت تعریفِ روشنی در این خصوص به دست داد؛ ولی مناقشه در این باره ممکن است. در این یادداشت با استناد بر ابیاتی از سه شاعر معاصر افغانستان در خصوص کارکرد آثار ادبی بحث میکنیم.
نويسندگان کتاب نظریهی ادبی Theory of Literature برای اثر ادبی دو کارکرد را حتمی میپندارند: لذّت و فایده. آنها مینویسند: هنگامیکه اثر ادبی وظیفهاش را بهدرستی انجام میدهد، دو «کیفیت» لذّت و فایده نهتنها همزیستی دارند بلکه درهم آمیخته میشوند. (۱۴۰۰: ۲۲).
امروزه، اثر ادبی _شعر و داستان_ باید این دو ویژگی را داشته باشد؛ یعنی هم لذّتآفرین باشد و هم فایدهمند. در روزگاران پیشین نیز ادبیات از این دو ویژگی برخوردار بوده است و این دو کارکرد منحصر به آثار ادبی تولیدشده در روزگار جدید نیست. در ادبیات فارسی، داستانهای حماسی شاهنامهی فردوسی، حکایات و داستانهای تعلیمی بوستان و گلستان سعدی، داستانهای عرفانی_تعلیمی مثنوی معنوی، غزلیات اعتراضی حافظ، قصاید اعتراضی سنایی و ناصر خسرو، رباعیات انتقادی عمر خیام و بسا گنجینههای ادبی دیگر همه نقشِ لذّتآفرین و فایدهمند داشتهاند و برای مخاطب خویش لذّت و شعف درونی آفریده است. در این یادداشت با تکیه بر ابیات سه شاعر معاصر این دو کارکرد ادبی را بررسی میکنیم.
یکی از وجوه کاربردی شعر معاصر افغانستان بازتابدهی رنج انسانِ افغانستانی است که در شعر بازتاب مییابد و خوانندگانی که با شاعر، تجربهی زیستهی مشترک دارند، وقتی شعر این شاعران را میخوانند، احساس همذاتپنداری میکنند. بهدیگر سخن، بخش وسیعِ شعر معاصر افغانستان توانسته است صدای جمعی و رنجِ جمعی مردم این سرزمین را در خود انتقال دهد و بازنمایی کند. موضوعاتی چون مهاجرت، فقر، جنگ، غربت، تبعیض، خشونت، دوری، دشمنی، نابرابری و غیره در شعر شاعران معاصر افغانستان بسامد و تجلی پررنگ دارد. شعر معاصر افغانستان در امرِ روایت و بازآفرینی این موضوعات و ناهنجاریهای اجتماعی بسیار نقشآفرین بوده است.
بهقطعیت میتوان گفت، وقتی لطیف ناظمی از غربت و مهاجرت اینگونه حکایت میکند، این زبان و این نوعِ بیان برای بسیاری از مهاجران دور از وطن و دیار آبایی، نوعی همسخنی و همنوایی است:
کجاست سرزمين من، امید واپسین من
بهار من، یقین من، هوای کوی و برزنم؟ (۱۳۹۹: ۲2)
جنگهای متوالی در افغانستان خانوادههای بیشماری را بیسرپرست ساخته است و کودکان زیادی را از داشتن پدر محروم. بهگفتهی ارسطو: «شعر فلسفیتر از تاریخ است.» تاریخ فقط روایت میکند ولی شعر با زبان ویژهای که دارد، ویژه روایت میکند. در این شعر، لطیف ناظمی با بیان و لحن داستانی نیامدن پدری را روایت میکند که دخترش سالهاست منتظر اوست:
و زن ز پنجرهاش دید، برف میبارد
به بام کوچه، چه نومید، برف میبارد
نگاه کرد زمین و زمان کفنپوش اند
به دوش سرد دو تا بید برف میبارد
ز دور، دخترک او دوان دوان آمد
کنار مادر و پرسید: برف میبارد؟
بلند کرد سر شانه دخترش را گفت:
ببین به پنجره ناهید، برف میبارد!
تو گفته بودی بابا دوباره میآید
اگر به پنجره دیدید برف میبارد
تو گفته بودی مادر، ولی پدر نامد
ببین! چه خوب، شب عید برف میبارد
و زن دو قطرهی اشکش سترد و هیچ نگفت
ز شیشه دید، چه نومید برف میبارد (۱۳۹۹: ۲۵۲) این اشعار خود تاریخ است و روایتگر تلخیهای روزگار.
شعرِ پرتو نادری نیز در روایتِ تلخیها و تیرگیهای دورههای جنگ در افغانستان مفید است:
شهر کابل بیشهزاران غم است
کوچهکوچه خانهخانه ماتم است
نعش ما افتاده بر روی زمین
چشم کور روزگاران بینَم است (۱۴۰۳: ۶۳)
بخش دیگر شعر پرتو نادری، لذّتآفرین است و باعث ایجاد شعف درونی در وجود مخاطب میشود. میتوان گفت یکی از کارکردهای این شعرها تغییر حال مخاطب است:
آخر گل شراب به ساغر شگفتنیست
پرهیز زاهدانهی لبها شکستنیست
نقشی ز بوسههای شتابان داغ من
بر کوچهباغ لبانت نشستنیست… (همان: ۱۰۵)
«شعر، انتقاد در قالب نمادها را ممکن میسازد.» شاعر بهکمک استفاده از استعارهها و نمادها میتواند با زبان استعاری و پوشیده و کلماتی که معنای ضمنی دارد، از وضعیت ناملایم اجتماعی انتقاد کند و الهامبخش واقع شود. در این شعر، شاعر از استیلا و سیطرهی حاکمان که اسباب رنج مردم را فراهم کردهاند، در زبان استعاری انتقاد میکند:
ای کهنسال درخت!
ثمری نیست در این باغ برازندهترین
برگ و بارت همه چون حنظلِ تلخ
زهر در کام زمین میریزد
به چمن خوب ببین
که غنچهی پژمردهی سرخ
به رهِ سردِ فنا مینگرد
و بر او سایهی گستردهی تو
کرده تا خندهی خورشید حرام
ای کهنسال درخت!
این چنین سایه مینداز به باغ
این چنین سایهی شوم
این چنین سایهی مرگ
که همهی غنچهی بشکفتهی سرخ
دیده بر خندهی خورشید سحر دوختهاند (۱۴۰۳: ۲۱۹)
این شعر همینطور ادامه دارد…
در کنار فایدهمندی، شعر و اثر ادبی بایستی لذتآفرین باشد و در ذهن مخاطب باعث ایجاد التذاذ هنری شود. یکی دیگر از وجوه فایدهمند شعر، بازتاب واقعیت اجتماعی استکه ریشه در تعهد اجتماعی هنر دارد. این موضوع در شعر لطیف ناظمی و پرتو نادری بسیار مطرح است و بخش وسیعِ شعر این دو شاعر را بایستی با در نظرداشت بستر اجتماعی-فرهنگی تحلیل کرد.
سیدرضا محمدی، با بهکارگیری پدیدههای طبیعی، جهانِ دیگری در شعر میآفریند. گویی شی از طبیعت به ذهن شاعر وارد میشود و چیزی از تخیل شاعر بر او افزوده میشود و بهشکل هنری بیان میشود:
آنگاه با لباس گُل از جو درآمدی
شب بود پس به هیأت شببو درآمدی
میخواستی بپیچی گُل کافیات نبود
با باد صبحدم به تکاپو درآمدی
آهویی آمد آب بنوشد ترا گرفت
با عطر خویش در تن آهو درآمدی
پس دشت، دشت، دشت گذشتی و ظهر با
آب از رگان مردهی آمو درآمدی
من سنگ بودم آب که آمد مرا گرفت
با جان من به شکل پرستو درآمدی… (۱۳۹6: ۴۳-۴۴)
توجه و کاوش در بازگشایی رمز و راز متن ادبی و درک و واسازی آرایههای ادبی و ابهامهای هنری اثر ادبی باعث خلق لذّت در وجود خواننده میشود. چنانکه در شعر ذیل هرقدر ژرف نگاه کنیم، بهرهی بیشتر میبریم.
از مرگ عذر خواستهام دیدن تو را
عمری به احتضار برای تو زندهام
ای شاید عشق ای چه نمیدانم ای خیال
ای نقش ای نگار برای تو زندهام
از جنگ از فلاکت از افلاس از اضطراب
شمعی سرِ مزار برای تو زندهام (همان: ۱۰۹)
کتابنامه
ناظمی، لطیف. (۱۳۹۹). من باغ آتشم. کابل: تاک
نادری، پرتو. (۱۴۰۳). آنسوی موجهای بنفش. کابل: نشر جوان.
محمدی، سیدرضا. (۱۳۹۶). شهر غلغله. تهران: نیماژ. ولک، رنه و آوستین وارن. (۱۴۰۰). نظریه ادبیات، ترجمهی ضیای موحد و پرویز مهاجر. چ: ۴. تهران: نیلوفر.

