نویسنده: دکتر نجیبالله قیوم
روانشاد استاد عبدالقیوم «حازن» در سال 1300 هجری خورشیدی در قریهی آهنگران ولسوالی دوشی ولایت بغلان چشم به جهان گشود، پدرش مولاداد آهنگر روشن ضمیری بود.
حازن تحصیلات خویشرا تا صنف چهار ابتدایی در زادگاهش ادامه داده و نیز از محضر پدر خویش مبادی دین و خوانش دیوان حافظ و بیدل را فرا گرفت و در همین آوان با روی آوردن به کسبِ پدری،آهنگری؛ همکار و مددگار پدر خود بهخاطر گرداندن چرخ زندگی خانوادهی کثیرالاولاد پدر میگردد. او با تبحریکه در تدریس قرآن و دیوان حافظ کسب نموده بود، قبل از رفتن به خدمت زیر بیرق به (ملاقیوم) معروف بود.
حازن در بحبوحهی جوانی بهخدمت سربازی میشتابد و این دوره را موفقانه در فرقهی 18 دهدادی بلخ بهسر میرساند. او بعد از خدمت عسکری با علاقهایکه به تدریس و آموزش داشت بهصفت معلم در مکاتب کندهسنگ، کلانگذر، بیک شهر و گلدرهی ولسوالی دوشی و مکتب وادو ولسوالی تاله و برفک توظیف میگردد و مدت 17 سال تمام با شور و علاقهی عجیبی به آموزش و پرورش فرزندان محروم و فقیر آن دیار میپردازد. اکثریت قلم بهدستان و افراد مطرح امروزی مناطق مذبور محصول تلاشهای خستگیناپذیر زمان معلمی وی اند.
یکی از شاگردان قدیمی او که امروز دارای نام و نشان است، روزی میگفت: « وقتیکه من سالها پس از تکمیل دورهی ثانوی و لیسانس، کتاب (اولین معلم) نویسنده معروف قرغز، چنگیز آیتماتوف را مطالعه کردم، هیروی داستان (دیوشن) به استادم حازن صاحب شباهت داشت. با خود گفتم که چنگیز اصلاً زندگی پر مرارت اما پر افتخار استاد حازن را در این داستان به تصویر کشیده است. با کمی تفاوت که استاد حازن علاوه برداشتن آرمانهای عالی انسانی، پیداگوگ ورزیده و شاعر خوش قریحهای نیز بود، ولی دیوشن، تنها مبارزی بود با آرمانهای عالی انسانی ولی سواد ناکافی…»
در همین دوران آموزگاری، پیشوند قبلی «ملا» از نام او حذف شد و بهعوض آن «استاد» جای گرفت: «استاد عبدالقیوم حازن».
حازن در سال 1347 بهاجبار شغل رسمی آموزگاری را ترک نموده و بهحیث مامور پروژهی سرکسازی شبرغان-میمنه مربوط وزارت فواید عامه شامل خدمت میشود و الی سال 1365 به ترتیب در پروژهی سرکسازی شبرغان-میمنه، انتقال گاز شمال و ریاست ذغال سنگ شمال خدمت مینماید. در این سالها آگاهانه با سرودههای خود به دفاع از حقوق انسانی کارگران، دهقانان و زحمتکشان کشور میپردازد. او از سال 1365 الی اسد 1377 مدتی در کانون نویسندگان و شعرای بغلان و بعد در ریاست مطبعهی دولتی بغلان کار مینماید.
استاد حازن با داشتن قریحهی خوب در سرایش شعر، در زمان آموزگاری، در مکتب کیان، در کنار سیدنادرشاه کیانی و سید نورالدین رونق، بهپرورش استعداد خود پرداخت و بعد طی سالهای ماموریت در شبرغان آن را به بالندگی رسانید.
سرودههای حازن در نشریات جوزجانان، بیدار، اتحاد و انیس بارها بهچاپ رسیده است.
استاد عبدالقیوم حازن در آوانیکه اکثریت اقارب و بستگان و دوستانش از بدِ حادثه، به خارج فرار نمودند، او دوزخِ وطن را بر بهشت بیگانگان ترجیع داده و شاهد تمام نامردمیها و نامردیهای اورنگنشینان و حامیان لجام گسیخته و بیشرم خارجی آن در قبال مردم افغانستان گردید و همهی آن وقایع تلخ و دردآور را در سرودههای خود بهتصویر کشیده است؛ و هم از این غم بزرگ (آوارگی، بیپناهی و بیدفاعی مردم) در دهم اسد 1379 چشم از جهان فروبست.
متن کامل سرودههای او در سال 1376 به مناسبت تجلیل از زادروز حکیم ناصرخسرو بلخی، طی یک نسخه به خط نستعلیق خطاطی و تذهیب گردیده و به هیأت داوران آثار ادبی سپرده شده بود. وقتیکه در نتیجهی ارزیابی هیأت داوران، حکم آنان مبنی بر تعلق گرفتن جایزهی ادبی به آن مجموعه شعر و نیز وعدهی چاپ اثر اعلام میگردد، در آن آشفتهبازار روزگار، از بین حدود 65 اثر ادبی کاندید و برندهی جوایز تنها همین مجموعه شعر بهطور شگفتیانگیز از ریاست اطلاعات و فرهنگ بغلان غیب!؟ میشود و جایزهی هم نصیب سراینده نمیگردد.
تاسف در اینجاستکه نسخهی اصلی (بنابر عجله که از ریاست اطلاعات و فرهنگ در جمعآوری آثار ادبی وجود داشت) کاپی نشده بود. بههر حال کار جمعآوری و ترتیب مجدد اشعار در حیات شاعر، پی گرفته میشود ولی معلوم شد که از آن مجموع 202 پارچه شعر 75 عنوان غزل آن بار دیگر بهدست نیامد که در شعر «دزدان ربود حاصل چندین بهار من» با تلخی به آن اشاره شده است.
در آوانیکه فرهنگ و معنویات اصیل و گران سنگ کشور ما، دستخوش شبخون فرهنگی فرنگی میگردد و تمام هم و غم بیشترینه اهل این وطن برای فراگیری چند لغت و اصــطلاح و ادا و اطوار فرنگی و امریکایی مصروف میشود تا به نان روغندار و معاش دالری دست یابند و با تاسف این را نمیدانند یا نمیخواهند بدانند که: «مردمی که نتوانند به زبان مادری خود بیندیشند و ناچار مایههای شگوفاییبخش فرهنگی و تغذیهی مغزی و روحی خود را، پیوسته باید در زبانی بیگانه جستوجو نمایند همواره نیز با احـساس حقارت و عـدم اعــتماد بهنفس دستخــوش عقبماندگیهای شدید فرهنگی خواهند گردید.» در روزگاریکه اکثریت قلم بهدستان ما به برج عاجنشینان (دست بهقلم) مبدل شدهاند و بهدستور آمران ماورای ابحار شان، با وقاحت و پر رویی زندگی دوزخی مردم کشور را بهشتی تصویر میکنند؛ هر حرف، هر واژه، جمله، مصراع و بیت نویسندگان و شاعران متعهد و رسالتمند وطن ارزش و بهای ویژهای مییابند و سرودههای حازن از این دست میتواند باشد.
بهراستیکه سخن مردمان زحمتکش و خودساخته که از دانشگاه اجتماع فارغتحصیل شده و عمری را با صفا و صداقت طی کردهاند، چقدر جالب و دلنشین است. هریک از اشعار حازن، مبین آن همه صفا و صمیمیت و صــداقت و زحمتی استکه وی سالیان دراز عمر پر برکتش را مصروف آن ساخته بود.
بهطور کلی اشعار این شاعر خودساخته و از میان تودههای زحمتکش مردم برخاسته، و انسان نیکبین و خوش اعتقاد، همانطوریکه از دل برآمده لاجرم بردل نشیند.
ربابِ اقتدار
آمد بهــارِ خشـک، بپژمُرد کِشت و کار در جوزجـــان و میــــمنه و بلخ تا مزار
دشت و دمن زِ قلتِ باران قبــــای زرد پوشیــــد لاله، سر به قبــــا قلب داغدار
دهقان زِ یأس سر به فرو مانده از تعب بیچـــــاره را زدوده زِ کف نقــد اعتـبار
دهقـــان ز رویۀ خشــنِ مالـــکان فسرد باید گرفت در نظـر اعمــــال سودخوار
از مســکنانِ فــاقــهی نان نهـــار و شب واقف کجاست والیِ مسـت شــرابخوار
ســــرمایه دار، مالکِ انبـــار غلهجـات باید شود جلوگـیری از سـود و احتــکار
قومی به شــاهــــراه تمــــدن رسیدهاند خلقی حزین و خسته دل و چشمِ اشکبـار
در گیر ودار میلهی عیش و طرب همه مستغــرق تنعـــــم و گلگشتِ سبـزه زار
رحمی به حال مردم بیچــــاره کی کنند نادیـــــــده رنـــج، زمـرۀ ارباب اقتـــدار
از قرنهـــاست شیــرهی جانهای ما مکیـد ددخصلتان ارازل بیننگ و شـرم وعار
تادید حـــال ابتـــــرِ اربابِ احتــــــــیاج
از غصه سوخت حازن برگشته روزگار
جهان انسانى
خوشــــــــم که سر نهنهـادم بر آستان کسى طمع نمىکنم از مهــــــر خـــــاوران کسى
اگر به فرق من از آسمـــــان ببــــارد سنگ نمى نهـــــم به ســرم چـتر و سايه بان کسى
اگر به فاقـــــگى مىميــرم افتخار من است به قرن، ديده نهدوزم، به دست و خوان کسى
به نان خشــــک همى سازم هيچگاه شاکى نبوده در نظــــرم جود و ارمغــــــــان کسى
به تارِ عقـــــــل، پر و بـــال آز را بستــــــم نـدارم آرزوى قلــب مهــــــــــــربان کسى
ولـو که درپى نقـص و زیــان من باشنـــــد منــــم که دورى همى جويم از زيان کسى
بپــــــــاى قبر شهيــدان چو شمع مى سوزم از آنکه مى شنـــوم ناله و فغـــــــان کسى
به عمـــــــر در پى آزارِ کس نيـــــــم، نبود اميــــد و بيـــــم من از دوزخ و جنان کسى
از آنکه گــردن فرعــــون نفس بشــــکستم به خويش مى نگرم عرش و لا مکـان کسى
خـوش اســـت زندهگى بى تکـلــف و آزاد شنيـــــدم اين ســخن نغـــــز از زبان کسى
همه زهمـــــــــت والای عشـق انسانيست که پاى دل نهنهــــــادم به نردبــــــان کسى
رسيــــــده ام به مقـــــــام جهـــــان انسانى مرا چـــه بر فلـــک و اوج کـهکشان کسى؟
همه ز پاکى وجــدان بيغش و صاف است نه از مــکالمهی نظـــم و داستــــــان کسى
نه میروم به درِ کس که قاش نان دهـــــدم خوشــــم از آنکه شوم يار و ميـــزبان کسى
به هست و بود کسى ديده دوختن کفر است که نارواست تعــــرض به مال و جــان کسى
بيـــــــا زکشتـــنِ همنــــوع دسـت برداريم ترحمى به دل و چشـــم خـون فشـان کسى
همــــه برادر و خويش و تبــار يکديگريم چــــرا به تيشـه بکوبيــــم استــخوان کسى
بيـــــــا به روشنــــى صلــح اتحــــاد کنيم ز کیــــنه تيـــــره نسـازيم آسمــــان کسى
اگر به رفــــع عقب مانى دست و پا نهکنيم کجاست رفعــت و بهــروزى از توان کسى؟
بيــــــــا به آرزوى فارغ از ستـــــم کوشيم به شغـــل کار زن و مرد و نوجــــوان کسى
بيا به دست خود عمران کنيم کشورخویش خـطــاسـت آرزو بردن ز نـاودان کــــــسى
١٣٣٠ – دوشی
به حافظ
آرامگاه حضرت حافظ کجاستى؟
تا خاکِ تو به ديدۀ خود توتياکنم
برگنبد مطهرت اى مرشد جهان
خوانم درود گرم، بهروحت دعاکنم
هستى اجازه مى ندهد بر مزار تو
آيم طوافِ مرقد عز و علا کنم
برروى مشکلات و حوادث به زهرخند
بخت سياه حواله به قلب صفا کنم
رنجيکه از کدورت دوران کشيدهام
سرتا به پا حکايت آن ماجرا کنم
روحيکه از شدايد انواع حادثات
پژمرده بود يک دو نفس تا حيا کنم
قلب شکسته، بال و پر رنجديده را
از خاکبوس روضهی تو موميا کنم
عمريکه در تلاطم محبت سپردهام
پايان شام زنده گى ام را صبا کنم
من شمع بر مزار تو افروزم اى جناب
گريم ز ذات اقدس تو التجا کنم
تا از گزند مستبدان وارهد مرا
عذرآورم به شاه نجف اقتدا کنم
١٣٣٥- دوشى
دهر دون
ز دهر دون وفا جستن خطا بودهست، دانستم
جهان و اهل اين دون بى وفا بودهست، دانستم
جهانى را اگر از صدق گيرى درکنار خود
زند زخم پياپى اژدها بودهست، دانستم
کسى را گر رفيق و همنوا و آشناگيرى
به ظاهر دوست در باطن بلا بودهست، دانستم
ندارد دوستى و آشنايى اين زمان هرگز
تلطف هاى شان يکسر جفا بودهست، دانستم
محبت گر نمايند صد حلاوت درميان باشد
ولى از صدق دل نبود، ريا بودهست، دانستم
مبند! اى بنده دل بى آزمايش باکسى اصلاً
بنى نوع بشر نا آشنا بودهست، دانستم
به اوشان از طريق دوستى اظهار بنمايى
کجا باورکندخلق دغا بودهست، دانستم
١٣٤٠ – دوشى
متاع عشق
اى اشک! اى زبان دل، اى ترجمان دل
افشاء مدار گوهر راز نهان دل
اسرار پرده از کس و ناکس نهفته به
پوشيده دار زمزمه و داستان دل
دل خازن محبت و سر و معانى است
عقل است خادم در و هم پاسبان دل
غيراز متاع عشق و محبت نچيده ام
درچار سوى معرفت اندر دکان دل
يک قطعه گوشت پاره که دل نام مى برند
زان گوشت پاره نيست مگر سازمان دل
سرى درين سراچه، بنهفته ما از او
واقف کجاستيم ز گنج نهان دل
ما فرق روح و عشق و سر و جان نکرده ايم
امکان پذير نيست ز وصف و بيان دل
از درد و داغ وادى دل گشت لاله زار
روئيده لاله درچمن و بوستان دل
وا حسرتا که بيدل و مجنون فسانه ام
هرگز مخواه از من بيدل نشان دل
بيرون نهد ز دايرۀ عقل پا از آن
نگسسته تيغ ابروى شوخى عنان دل
چون شمع با کباب جگرسوز و اشک ريز
پرسان مکن ز چشم و دل خون چکان دل
خواهى ز درد و سوز دل حازنت خبر
گردى اگر تو يک شبکى مهمان دل
1346 – دوشی
يارب …
يارب! مرا يقين صفا ارمغان بده
در راه عشق، سوزش و تاب وتوان بده
اخلاص و اعتقاد و محبت مراببخش
جذب و جنون و شوق، شها رایگان بده
گرچه من از صفات تو، نتوان بيان کنم
در وصف خويش پیرم و طبع جوان بده
در اضطراب و غصه و رنجم تمام عمر
يارب زلطف خويش دل شادمان بده
سهو و خطاى من به عذر نايد اى کريم!
بى کبر و کينه سينهی آئينه سان بده
راهيکه عارفان تو پيموده، رفته اند
از رحمت عديد مرا هم عنان بده
مرغ ضعيف بى پرو بى بال عاجزم
درسايه حمايت خود آشيان بده
در هر کنار دام بهراهم نهاده اند
خلقى، مرا ز شر حسودان امان بده
ازگرمى حسادت خلقان بسوختم
ازمهربانیت به سرم سایبان بده
از ظلم ظالمان تو در سينه داغهاست
مرحم به ریش سينۀ آزردگان بده
اين حازن شکسته زحمت کشيده را
آزاده گى زنالهی روز و شبان بده
1347 – خواجه دوکوه شبرغان
خطاب به دل
بيچاره دل تو کشتهی مژگان کيستى؟
مجروحِ نازِ تيرِ دوچشمانِ کيستى؟
درتنگناى حادثه و ورطة هلاک
افتاده باز غرقهی طوفان کيستى؟
صبر و قرار از تو چرا پا گرفته اند
بىخورد و خواب زار و پريشان کيستى؟
قطع علايق از همهگان کرده اى چرا
محنت قرين کلبۀ احزان کيستى؟
ازفکر و راى و هوش و خرد دور گشتهاى
آواره دل تو واله و حيران کيستى؟
در کنج عزلت از چه نشینى چو زاهدان
چون شمع زار سوخته، گريانِ کيستى؟
بيتاب دل، خراب دل، اى گشته آب دل
عاشق به حسن و لعل سخندان کيستى؟
سوزنده دل، کباب دل، همچون حباب دل
پا مالِ ناز صحنة ميدان کيستى؟
خونبار دل، فگار دل، اى بی قرار دل
پرکاروار نقطۀ دوران کيستى؟
آشفته دل، فريفته دل، ناشگفته دل
اينجا تو گوى عرصۀ چوگان کيستى؟
خونپاره دل، آواره دل، اى سنگپاره دل
بيکاره دل تو سلسله جنبان کيستى؟
سيماب دل، عذاب دل،اى لاجواب دل
مرهون لطف و بندۀ فرمان کيستى؟
پرمژده دل، فسرده دل، آزرده دل هنوز
محو عذار گلبن بوستان کيستى؟
حازن بگو بگوش دل اى آبگون صدف
در انتظار قطرۀ نيسان کيستى؟
1347- شبرغان
نگاه تغافلى
پيداست در جماهرِ نوع بشر بشر
گل چهره، قد نهالِ سیمين، لبشکر شکر
آهو وشی، ستمگری، نازک خیالکى
افتاد تا به عارض او يک نظرنظر
دل برد از برم به نگاه تغافلى
ناگه نمودم از گذر او گذر گذر
چشم جهان نديده نهزاده به دهرکس
اينگونه سرو قامت زيبا دگر دگر
ابرو هلال، لعل لب، بدر عارضى
دندان گهر، عذارحمر، رخ قمر قمر
ميخواستم به عرض رسانم کوايفِ
احوالِ زارِ مردم آشفته سر بسر
همواره عمرِ مردمِ شيدا مخوف است
نتوان زشام عمر، اميد سحر سحر
از روزگار تيرۀ مردان روزگار
واقف کجاستند گهى بى خبر خبر
عمريست رنج و زحمت نازش کشيده ايم
مجموع رنج و زحمت ما شد هدر هدر
با زخم نازِ تير دوچشمانِ مهوشان
دلهاى زار اهل وفا شد سپرسپر
هر باغبان به خون جگر پروريد و رفت
لیکن نچيد از برنخلش ثمرثمر
اصلاً زبسملان قتيل نگاه خود
کى پرسد حيف تيره دل، دل حجر حجر
مفتون ناز و عشوة خوبان شدن خطاست
باشيد از مصاحبتش در حذر حذر
امروز عيش و نعمت دنيا ميسر است
با مردمان خيره سر بى بصربصر
حازن به خط و عارض و خال تو مبتلا ست
بينی بسوى من ز ترحم اگر اگر
1347- شبرغان
عزم رحيل
من مستِ جام و ساقى و ميناى ديگرم
عاشق به زلف و عارض رعناى ديگرم
خوش نايدم طراوت بزم جهانيان
خوش دار بزم و سير وتماشاى ديگرم
دل بر گرفتم از کف انواع گل رخان
مجنون و مست، واله و شيداى ديگرم
از سروقامتان جهان برده ام پناه
مشتاق سرو قامت و بالاى ديگرم
گل هاى اين زمان همه بى رنگ و بو ستند
عاطر زعطر سنبل گلهاى ديگرم
از دوستان دونى دنیاى دون نهاد
گشتم کنار،دل به تمناى ديگرم
از ناز و غمز و عشوه و ايما جهيده ام
درانتظارغمزه و ايماى ديگرم
مردانه پاى برسر دنیا نهاده ام
خواهان قرب و مسکن و ماواى ديگرم
عنقاستم، مکان من اين خاکدان کجاست
سيمرغ آشيانة دنياى ديگرم
سفلی مقام سفله و نا اهل و بذله گوست
شمع طراز و معرکه آراى ديگرم
عزم رحيل دارم ازين تنگناى تار
من کاروان باديه پيماى ديگرم
کنج وکنار دهر بسى گشته ام کنون
درجستجوى کنج و زواياى ديگرم
شوريده حال بىسر و پا غرق حيرتم
درآرزوى فکر و سر و پاى ديگرم
افتاده را به چشم تحقرخطاست ديد
افتاده گیست منشى معناى ديگرم
ما را نه فکر جنت و فردوس و دوزخ است
موسى صفت غريق تجلاى ديگرم
سينا کجا و (حازن) بى خانمان کجا
روشنگر است اشعة سیناى ديگرم
1348- شبرغان
خواب خرگوش
بيا به نهضت و عمران خاک خود کوشيم
غرور و زهد و ريا را به هيچ بفروشيم
بشر به همت سعى و عمل فلک سيرند
چرا ز واقعيت امر چشم مى پوشيم؟
جهان ما عقب افتادۀ خرافاتى است
از آن به آتش افلاس و قحط مى جوشیم
جمود و از حرکت مانده، خفته ايم همه
چرا فسرده دل و مرده، بار بر دوشيم
سرسجود به درگاه خواجهی زر و زور
نهاده فاقد احساس و درک، مدهوشيم
همه ز سوز گدازندۀ غم افروزان
به گريه سوخته چون شمع زار خاموشیم
چنان ز خوى غلامى ذليل و خوار تريم
زپست همتى از يادها فراموشيم
نمردهايم که از رنج وارهيم مگر
ز فرط درد و الم مردة سيه پوشيم
چنان ز پنجۀ بيداد گشته ايم زبون
شکسته خاطر و پژمرده، غم در آغوشيم
جهانيان همه سرمست جام و بادۀ ناب
من و تو خون جگر جاى باده مى نوشيم
نه عشق مردمى و نه علاقه سرشار
همه زمسوولیت ها چرا سبکدوشيم
جهان به اوج تعالى رسيده اند، اما
هنوز ما به خرافات و خواب خرگوشيم
١٣٤٨ – شبرغان
ناوک دلدوز
سرها تهى ز معضله بى شور تا بهکى؟
جسمى بسان دخمۀ تيمور تا بهکى؟
از زخمهاى ناوکِ دلدوزِ ارتجاع
قلبی بهسان خانة زنبور تا بهکی؟
تحت فشار یوغ ستم پیشه گان قوم
زار و زبون و مضطر و مقهور تا بهکى؟
در آستان خان و خدايان شهر و ده
خدمت گذار و چاکر و مزدور تا بهکى؟
تحت الشعاع تاجر و ملاک سودخوار
چون پاسبان و بندۀ منفور تا بهکى؟
تاکى اسیر پنجۀ درنده گان شدن
يا میخزى به گوشۀ چون مور تا بهکى؟
از ظلم بيکرانة يک مشت مفتخوار
روز تمام چون شب ديجور تا بهکى؟
غارتگران تشنه به خونهاى ما چوگرگ
اندر قباى بره یی مستور تا بهکى؟
آنانکه ضد نهضت مردم قيام کرد
در قصرو کاخ و بنگله معمورتا بهکى؟
از حاصل د هاقین و بازوى کارگر
مست از شراب و بادۀ انگور تا بهکى؟
کو خورد و نوش و زندهگى و ملک و جای ما
ما از حقوق آدميت دور تا بهکى؟
برخيز قلب و ديدۀ خوابيده برگشا
قلب فگار و ديدۀ بى نور تا بهکى؟
عمرى به احتياج و غرابت بسربريم
خوار و مريض و حازن و رنجور تا بهکى؟
حمل 1352 بلخ
یادگار بلخ
رفتم که تا طواف نمايم مزار بلخ
ياد آمدم ز عظمت شهر و ديار بلخ
چون پیره زال کهنه و فرسوده و غريب
معلوم مىشود اثر و يادگار بلخ
چون لاله داغهاى نهان خفته در نهاد
داغم نمود داغ دل داغدار بلخ
از تيرهگى حال پريشان اين عجوز
قلبم فسرد ظلمت ليل و نهار بلخ
از رنج و سختى هاى طبيعت به حال نزع
واحسرتا ز نالة شب هاى تار بلخ
گرديدم و به غور نمودم مطالعه
مخروبه ايست گوشه و کنج و کنار بلخ
ديدم علايم و اثر و يادگار او
يکسان بخاک نقشة دور حصار بلخ
جز نام از نشانى مرا در نظر نخورد
نى قصر و کاخ و منزل و برج و مناربلخ
آن دشت هاى سبز و وسيع زمردين
کو باغ و راغ و سرو و گل و گلعذار بلخ؟
آن بوستان و ساية نخل کنار جو
کو آبشار و شلشل بيد و چنار بلخ؟
رشک بهار موسم فصل بهار تو
کوآن گل و شگوفه و فصل بهار بلخ؟
آن گلستان و ناله و پرواز بلبلان
کو نغمۀ عنادل و صوت هزار بلخ؟
کوآن مقام و منزلت و عز و جایگاه
آن يادبود و همهمه و اقتدار بلخ؟
بازارگرم، جوش و خروش و سرور و عيش
کو آن شکوه و دبدبه و گير و دار بلخ؟
مردان مهدپرور ام البلاد کو؟
بنيان گذار عائله و مستشار بلخ
تو مسکن فلاحت و اسايش همه
بودى چه شد طراوت گوهر نثار بلخ؟
تو مهد مردپرور مردان روزگار
بودى چرا خراب بود روزگار بلخ؟
جز تپه هاى خاکه و بنياد خاکريز
نبود دگر علايم و شهر و عمار بلخ
درقلب خود نهفتة تو گوهران خويش
آرامگاه مردم شب زنده دار بلخ
آن شهر و بلدۀ که در او آريايى هاست
باشدتمام منفعل و شرمسار بلخ
آرامگاه بلخى و شمس و قمر همه
کردم طواف تربت مردان کار بلخ
بعد از طواف شمع بر افروختم گريست
شمع مزار و حازن بى غمگسار بلخ
1353- شبرغان
صعود نرخ
سرما رسيد منقل و چوب و ذغال نيست
آرد و برنج و تيل و نمک لا محال نيست
از قيمت خريد و فروش لوازمات
هرگز به شهر جرئت پرس و سوال نيست
پرسان نرخ، قيمت اشياء کجا مجاز
آرى، به کشوريکه در آن اعتدال نيست
من از صعود نرخ چهاديده ديده ام
الحق ريس منطقۀ ما فعال نيست
درجستجوى دانه و آبيم، همچو ما
در دام مرغ بسمل بشکسته بال نيست
درآسمان خاطر ما تیره ابرها ست
پیک صباح عطرنسيم شمال نيست
گمگشتهگان وادی یاسیم حسرتا
چون ما به گیتی رنجبر افسرده حال نیست
ايدوستان به ديدۀ تحقيق بنگرید
آيا حقوق مردم ما پايمال نيست؟
فقدان کار مصدر بيچارهگى ماست
در مرز فقر پرور ما اشتغال نيست
از زجر فقر زاويه گيران عزلتیم
اينجا به قدر آه کشيدن مجال نيست
از فرط احتياج و تبه روزگارى ها
اعصاب فرد هموطنان نورمال نيست
درخانه هاى همچو من افتاده روزگار
جز فرش بوريا و ظروف کلال نيست
محروم هر کجا به سرا شيب زندهگيست
جز خاطر فسرده و مفلس ملال نيست
قاچاق و سود و رشوه ستانى مروج است
دراين ديار فرق حرام و حلال نيست
بيچارهگان به فاقه و افلاس جان دهند
حاجت به قيد محبس و قتل و قتال نيست
خلق نيکو مظاهر رحم و عطوفت است
بازشت جز عواقب بد در قبال نيست.
١٣٥٦- جوزجان
قامت دوتا
بيا به مردم خود يار و همنوا باشيم
تمام، يکدل و يکصوت و يکصدا باشيم
به زخم يکديگر خويش مرحمى بهنهيم
به درد يکديگر خویشتن دوا باشيم
ز پافتادة خود را ز خاک برداريم
نه خاک راه فرومايه، نقش پا باشيم
به سيل چشم يتيمان پا برهنة خويش
غريق موج حوادث، چرا، چرا باشيم؟
ز خون پاک جوانان انتقام طلب
چو لاله داغ به دل ديده در قفا باشيم
چرا به درگة ارباب خواجة زر و زور
غلام و بنده و مزدور اغنيا باشيم؟
چرا گرسنه و محتاج قاش نان جوى
تمام عمر تهى کاسه و گدا باشيم
چرا ز پنجۀ بيداد ظلم مى ناليم
ز چه به رنج و غم و غصه مبتلا باشيم؟
چرا به بازوى بشکسته بار بر دوشيم
ز چه خميده قد و قامت دو تا باشيم؟
چرا به دشمن خود اعتماد بايدکرد
زياد رفته، فراموش دهخدا باشيم
چرا اسير ستمگستران عصر شدن
ز چه مدام گرفتار اشتباه باشيم؟
رۀ نجات خود و خلق را نمى جوئيم
ستمکشيدۀ بدبخت هرکجا باشيم
قتيل تفرقه و کشته نفاق شديم
چرا ز يار و رفيقان خود جدا باشيم؟
همه شريک غم و درد و رنج يکديگريم
به يکديگر همه سرباز جان فدا باشيم
به اتحاد عمل صادقانه کارکنيم
رفيق و همسفر و يار و آشنا باشيم
چرا فريفتۀ وعدۀ هاى پوچ شويم
براى چه همه محکوم افتراء باشيم
بيا به يکدل و تصميم آهنين خيزيم
به محو ظلم، بهم يار بی ريا باشيم
١٣٥٨- شبرغان
گلبرگهاى آرزو
فصل بهار آرزوى ما رسيدنى است
جان نوى به پيکر ملت دميدنى است
گلبرگهاى آرزوها در شگوفه است
آخرنسيم نرم ، ملايم وزيدنى است
باند سياه جانى آدمکُش «امين»
روى سیاه بخاک سیه آرميدنى است
خاريکه کاشت در ره مردم امينيان
بر چشم نور دیدة آنان خلیدنی است
آدم کشان دورهی ظلم و فساد را
مردم به دادگاه عدالت کشيدنى است
غمگستران تفرقه انداز بذله گو
نفرين خلق و مردم ما را شنیدنى است
پاشيد تخم جبر و همه بى عدالتى
زان خوشه هاى کیفر اعمال چيدنى است
دزد نقاب دار فریينده هر کجا ست
آن پرده سياه ز رويش دریدنى است
آنانکه در برابر ما رنج آفريد
با وی زمانه رنج و الم آفريدنى است
هرکس به مال و حيثيت مردم نجيب
کرده جفا ورا بهکمند آوريدنى است
از رنج بيکرانهی آدمکشان عصر
خلق نجیب ميهن ما وارهيدنى است
آنانکه در برابر ما کرده ناروا
آنرا بخود به دیدة بینور دیدنی است
آنانکه قلب و ديدۀ ما خون چکان نمود
خون سيه ز ديده و قلبش چکيدنى است
آنانکه در شکنجه گه بگزيد خلق را
درتنگناى تهلکه حتمى خزيدنى است
طوطى طبع حازن محبوس بى گناه
درقله هاى اوج سعادت پريدنى است
دلو١٣٦٦ – پلخمرى
پیکارجوی صفشکن
ايدل مترس از بيم جان، گرمست اين صهباستى
باکاروان پيوسته رو، گرکهکشان پيماستى
گرعهد بستى هيچگاه، با عهدخود سستى مکن
چون کوهکن ايستاده شو، گرعاشق شيداستى
درقلب اگرمىپرورى، آن گوهر ناياب را
امواج رستاخيز شو، گر بحر بى پهناستى
از خويشتن بيگانه شو، رو شمع هر کاشانه شو
گرهمچو ماه و مشترى، روشنگر شبهاستى
گر همرۀ مردان شوى، بادرد ها درمان شوى
باخلق هم پيمان شوى، گر مونس دلهاستى
گربال و پر مىگسترى، بر فرق محرومان زار
شاهين آذر پيکرى، سيمرغ يا عنقاستى
اى شاعر هنگامه ساز، پيکار جوى آتشين
دنياى نو مى آفرين، با ما اگرهمراستى
با تيغ و شمشير سخن، برهم بزن نظم کهن
مشعل بر افروز زمان، تا از زمين برخاستى
اى شاعر آتش بيان، ناقوس دار کاروان
رمز آشناى کاردان، جام جهان پيماستى
سيلاب توفان خيزشو، توفان موج انگيزشو
چون جام مى لبريزشو، گر قلزم و درياستى
از توده ها برخاستى، بانور هنگام سحر
شب را برى تا از ميان، چون سرو قدآراستى
از گمرهان کاروان، از ناقهی افسرده جان
يارى مجو يارى مجو، گرمصلحت آراستى
اى رهنورد پیشتاز، سلطان عشق و امتياز
روئين تن روز نبرد، چون کوه پا برجاستى
مهرتو اندرسينه ها، روشنتر از شمع کليم
از ديدۀ بى دانشان، پنهان مگر پيداستى
پيکارجوى صف شکن، اى شمع بزم انجمن

