نویسنده: دکتر نورمحمد نورنیا
نظریهی حافظهی فرهنگی که یان آسمن در دههی نود میلادی مطرح کرد، بر این باور استوار است که جوامع بشری، گذشتهی خود را تنها از طریق اسناد تاریخی یا خاطرات فردی به یاد نمیآورند، بلکه این یادآوری در قالب شبکهای از آیینها، نمادها، اسطورهها و روایتها به طور جمعی بازتولید میشود. حافظهی فرهنگی در واقع همان نظامی است که به جامعه هویت میبخشد و پیوند نسلها را برقرار میکند. در این چارچوب، حافظهی فردی تنها تا جایی معنا دارد که بتواند با حافظهی فرهنگی جامعه همپوشانی یابد. به بیان دیگر، فرد وقتی خاطراتش را معتبر و زنده مییابد که آنها در روایت جمعی نیز جایگاهی داشته باشند؛ اما اگر چنین همپوشانیای رخ ندهد، فرد دچار آوارهگی حافظه میشود: وضعیتی که در آن خاطرات شخصی در خلأ معلق میمانند؛ نه در حافظهی جمعی وطن جای میگیرند و نه در حافظهی سرزمین میزبان (نک: ژدانوف، 1400: 216). این نظریه برای فهم رمان بیخبری (Ignorance) میلان کوندرا میتواند سودمند باشد، زیرا در این رمان، شخصیتهای اصلی درگیر همین شکاف میان حافظهی فردی و حافظهی فرهنگیاند.
میلان کوندرا در رمان بیخبری، باری دیگر دغدغهی اصلی آثارش (رابطهی فرد با تاریخ، حافظه و فراموشی) را در داستان آورده است. این رمان که در سالهای پس از فروپاشی بلوک شرق نوشته شده، با تمرکز بر دو شخصیت مهاجر (ایرنا و یوزف) تجربهی «بازگشت به وطن» را کاوش میکند. آنچه این اثر را ممتاز میسازد، نگاهش به تضاد میان حافظهی فردی مهاجر و حافظهی جمعی جامعهای استکه او را میپذیرد.
برای تحلیل این اثر، نظریهی حافظهی فرهنگی یان آسمن، چارچوبی مفید به دست میدهد. آسمن معتقد است که حافظهی فرهنگی از طریق روایتها، آیینها و نمادها در زمان حال بازتولید میشود. این حافظه در تضاد یا تعامل با حافظهی فردی شکل میگیرد. در بیخبری، کوندرا این تضاد را در سطحی اگزیستانسیالیستی و تراژیک به تصویر میکشد. زمانی که ایرنا (خانمی از چک که سالهای زیادی، زندگی را در فرانسه تجربه کرده) به وطنش بازمیگردد، میبیند که فاصلهای میان او، زندگی و انسانهایی که آنجا هستند وجود دارد. او وقتی با خانمهای دیگر در یک جمع قرار میگیرد به این پندار استکه «او را اینطور که هست، بپذیرند. هنگامی که اینجا را ترک کرده بود، زنی جوان و بیتجربه بود. اکنون پخته و جاافتاده برگشته و زندگیای را پشت سر دارد؛ زندگی دشواری که به آن میبالد.» (کوندرا، 1400: 32).
رمان با ارجاع به اسطورهی بازگشت اولیس (قهرمان اودیسه) آغاز میشود. کوندرا از همان ابتدا مخاطب را به یاد داستانی میاندازد که در حافظهی فرهنگی اروپا ریشهای عمیق دارد: قهرمان سرگردان، پس از سالها به خانه بازمیگردد و با استقبال شکوهمند مواجه میشود، اما این الگو در دنیای مدرن فرومیپاشد. کوندرا مینویسد که اولیس، بیست سال دور از خانه بود و وقتی بازگشت، همه در انتظارش بودند و او را به یاد داشتند. در دنیای امروز، مهاجرانیاند که سی سال از وطن دور ماندهاند و وقتی برمیگردند کسی در انتظارشان نیست. در این مقایسه، تفاوت میان حافظهی فرهنگی که بازگشت را جشن میگیرد و حافظهی فردی مهاجر که بازگشت را با گسست و بیجایگاهی درمییابد، به روشنی آشکار میشود (نک: همان). یک مشابهت نیز در میان هست و آن اینکه، هم در اودیسه و هم در رمان بیخبری، قهرمان پیوسته و به تکرار، خود را به لحاظ ذهنی در دنیای مهاجرتکردهاش درمییابد. در مقابل، وجود فاصلهای ناشی از تغییر در تجارب و خلقوخوی را میان خود و دیگران حس میکند. اولیس با یادآوری به شماری از خاطرات پی میبرند؛ اما قهرمانهای «بیخبری» که تجربهی زندگی در دنیای کنونی دارند، حتا با روایت دیگران هم رویدادها را به یاد نمیآورند.
ایرنا پس از سالها اقامت در فرانسه، به پراگ بازمیگردد. او انتظار دارد بازگشت، فرصتی برای بازسازی پیوندها باشد، اما مواجههاش با دوستان قدیمی چیزی جز سرخوردگی به همراه ندارد. در بخشی از رمان درمییابد که دوستانش تمایل دارند داستان تبعید او را مطابق با تصورات خودشان بشنوند و نه آنچه او زیسته است. این موقعیت نشان میدهد که حافظهی جمعی جامعه، نوعی روایت رسمی از مهاجرت دارد که انتظار میرود مهاجر نیز آن را بازگو کند، اما حافظهی فردی مهاجر با این روایت همخوان نیست (همان: 134). نظریهی آسمن به ما میگوید که حافظهی فرهنگی همواره انتخابگر است: بخشهایی از گذشته را پررنگ میکند و بخشهایی را به فراموشی میسپارد. ایرنا در مواجهه با این انتخابگری درمییابد که تجربهی شخصیاش در حافظهی فرهنگی وطن جایی ندارد. «ایرنا سعی میکند با ظرافت، موضوع صحبت را به آن چیزی بکشاند که میخواهد، اما موفق نمیشود. به محض این که حرفهایش از دغدغههای زنها فاصله میگیرد، هیچ کس گوش نمیدهد.» (همان: 33).
یوزف، مهاجر دیگری است که پس از سالها به پراگ بازمیگردد. او برخلاف ایرنا، در جستوجوی عشق گذشتهی خود است، اما بازگشت برای او نیز چیزی جز ناکامی به همراه ندارد. در صحنهای تأثیرگذار، او متوجه میشود که خاطرات عاشقانهاش در ذهن معشوق قدیمی هیچ جایگاهی ندارد و آنچه او در دل دیگری باقیمانده میپنداشت، تنها در ذهن خودش زنده مانده بود. این تجربه نشاندهندهی فروپاشی حافظهی مشترک است. حافظهی فردی یوزف که انتظار داشت با حافظهی دیگری همپوشانی داشته باشد، تنها میماند.
این همان چیزی است که آسمن آن را گسست حافظهی فرهنگی مینامد: وقتی روایتهای مشترک تداوم نمییابند، خاطرات فردی به جزایری منفک تبدیل میشوند. یوزف وقتی با معشوق قدیمیاش پس از سالها ملاقات کرد «گفتوگویشان به هیچ صورت نمیتوانست ادامه یابد. یوزف اول فکر کرد که او سوال را نامعقول تلقی کرده. بعد، اشتباهش را تصحیح کرد. سوال، بیش از آن که نسنجیده و نامعقول باشد، از رواج افتاده و فراموششده بود.» (همان: 133).
یکی از مضامین مهم رمان، مسألهی فراموشی است. کوندرا در آثار پیشین خود، بهویژه در کتاب «خنده و فراموشی» بارها نشان داده که فراموشی، بخشی جداییناپذیر از حافظه است. در «بیخبری»، فراموشی در سطح جمعی نیز حضور دارد. جامعهی پراگ، تمایلی ندارد خاطرات تلخ مهاجرت را بازگو کند؛ مهاجر نیز برای سازگاری با وطن جدیدش ناچار بخشی از گذشته را فراموش کرده است، اما بازگشت، این تعادل شکننده را بر هم میزند. ایرنا و یوزف درمییابند که به بازسازی گذشته و نیز به گریز از آن، قادر نیستند.
این وضعیت را میتوان با مفاهیم آسمن دربارهی حافظهی ارتباطی توضیح داد: حافظهای که تا وقتی روابط میان افراد تداوم دارد، زنده میماند. با قطع روابط به دلیل مهاجرت یا فاصلهی زمانی طولانی، این حافظه محو میشود. مهاجر وقتی بازمیگردد، میبیند که رشتههای ارتباطی از هم گسستهاند، بنابراین حافظهی فردی او در خلأ معلق میماند.
کوندرا در روایتش تنها به سطح اجتماعی و فرهنگی بسنده نمیکند؛ او بیگانگی اگزیستانسیالیستی را نیز وارد میکند. مهاجران، تنها از وطن و فرهنگ نه، بلکه از خود نیز بیگانه میشوند. ایرنا بارها احساس میکند که زندگی گذشتهاش به شخص دیگری تعلق دارد. یوزف نیز درمییابد که خاطرات عاشقانهاش تنها در خیال او معنا داشتهاند. این تجربهی آوارهگی حافظه در سطح فردی نوعی بحران هویت ایجاد میکند. از منظر فلسفهی اگزیستانسیالیسم، انسان در مواجهه با زمان و فراموشی، خود را بیپناه مییابد. در بیخبری، بازگشت به وطن به مثابهی رویارویی با زمان ازدسترفته است: گذشته بازنمیگردد و آنچه باقی میماند، خلأ میان حافظه و فراموشی است.
رمان بهطور مداوم به اودیسهی هومر ارجاع میدهد. این ارجاعات تزیینی نیستند و نشان میدهند که چگونه حافظهی فرهنگی از طریق متون کلاسیک بازتولید میشود. اسطورهی اودیسه در ذهن اروپاییان، الگویی از بازگشت موفق و قهرمانانه ساخته است، اما کوندرا با قراردادن ایرنا و یوزف در برابر این الگو، نشان میدهد که در دنیای معاصر، این حافظهی فرهنگی دیگر کارآمد نیست. مهاجر مدرن، قهرمان بازگشت نیست؛ او حاملِ فراموشی و سرخوردگی است.
کوندرا رمان بیخبری را به زبان فرانسوی نوشته است. این انتخاب زبانی نیز خود بخشی از مضمون رمان است. زبان مهاجر به دوپارگی حافظه دامن میزند: زبان وطن، زبان خاطرات و نوستالژی است، اما زبان تبعید، زبان زندگی جاری. ایرنا و یوزف هر دو در موقعیتیاند که باید میان این زبانها و حافظهها جابهجا شوند. این جابهجایی به آوارهگی حافظه شدت میبخشد. ایرنا از پراگ مهاجرت میکند و زبان چکی را پس از بیست سال، درست نمیتواند صحبت کند؛ در مقابل، بعدها به زبان فرانسهای فخر میکند. این ازدستدادن یا تغییر زبان به معنای گسست حافظه نیز است.
رمان بیخبری، تصویری تراژیک از وضعیت مهاجران ارایه میدهد. آنها نه در حافظهی فرهنگی وطن جایی دارند و نه در حافظهی جمعی سرزمین میزبان. حافظهی فردیشان نیز در غیاب حافظهی مشترک به انزوای کامل کشیده میشود. بازگشت هم احیاکنندهی گذشته نیست، بلکه پردهبرداری از فراموشی است. براساس نظریهی یان آسمن، این رمان را میتوان روایت آوارهگی حافظه دانست. فرد میان دو جهان (بیآنکه در هیچکدام ریشه بدواند) گرفتار میشود. کوندرا با ظرافتی خاص نشان میدهد که مهاجرت صرفاً جغرافیایی نیست؛ حافظهای هم است. مهاجر همواره در مرز میان یادآوری و فراموشی زندگی میکند. به همین دلیل، بیخبری را میتوان یکی از ژرفترین کاوشها در باب نسبت فرد، حافظه و وطن دانست.
کتابنامه
ژدانوف، ولادیمیر و. (1400). «مفهوم حافظهی فرهنگی یان آسمن و بحران چندفرهنگگرایی» در مجموعهمقالات کنفرانس بینالمللی ۲۰۲۰ دربارهی زبان، ارتباطات و مطالعات فرهنگی (ICLCCS 2020)، شمارهی ۵۳۷، انتشارات آتلانتیس. کوندرا، میلان. (1400). بیخبری «ترجمهی فروغ پوریاوری». تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.