نویسنده: محمدایوب ایوبزاد
سیاست و فلسفه از جمله مهمترین و بنیادیترین حوزههای فکری و عملی در زندگی بشر به شمار میروند. این دو، از همان آغاز تمدن انسانی، در ارتباطی تنگاتنگ و تأثیرگذار بر یکدیگر بودهاند؛ گاه در همسویی و همافزایی و گاه در تعارض و کشمکش. فلسفه بهمثابه اندیشهایکه در پی حقیقت، معنا و شناخت ماهیت امور است، همواره کوشیده است تا سیاست را به مسیر عقلانی و اخلاقی هدایت کند، به نقد عملکرد قدرت بپردازد و اصولی متکی بر خرد و عدالت برای سامانبخشی به امور اجتماعی و سیاسی ارایه دهد.
دکتر طباطایی در کتاب «فلسفه در سیاست» مینویسد:
«سیاست اگر از اندیشهی فلسفی بیبهره باشد، به ابزاری صرف برای تأمین قدرت بدل میشود و فلسفه نیز اگر از سیاست و واقعیت اجتماعی جدا شود، به تیوریهای انتزاعی و بیثمر تبدیل میگردد.»
در واقع سیاست بهعنوان عرصهی حاکمیت، مدیریت جامعه و برقراری نظم اجتماعی، همواره از فلسفه بهره گرفته است؛ گاه برای مشروعیتبخشی به قدرت، گاه برای شکلدهی به افکار عمومی، و گاه متأسفانه برای سرکوب اندیشههای انتقادی و معترض. از اینرو، نسبت سیاست و فلسفه همواره رابطهای دوسویه، پیچیده و تأثیرگذار بوده استکه در طول تاریخ، پیامدهای مثبت و منفی متعددی بر حیات جمعی انسانها بر جای گذاشته است.
در این نوشتار، تلاش میکنم تا این رابطهی تاریخی، نظری و انتقادی را بررسی کنم و نشان دهم که چگونه این دو حوزه در طول تاریخ در شکلدهی به یکدیگر نقش داشتهاند؛ فلسفه در جهتدادن به سیاست و سیاست در بهکارگیری یا محدود کردن فلسفه.
از دوران یونان باستان، فلسفه سیاسی در پی آن بوده استکه مفاهیم بنیادینی چون عدالت، آزادی، قدرت، دولت و حقوق شهروندی را تبیین و روشن کند. در این میان، افلاطون از نخستین فیلسوفانی بود که نظریهای جامع دربارهی دولت آرمانی ارایه داد. او در اثر مشهور خود «جمهور»، الگویی از جامعه ایدهآل ترسیم میکند که در آن اداره امور به دست فیلسوفان سپرده میشود. افلاطون بر این باور بود که فیلسوفان، به سبب شناختیکه از حقیقت و خیر مطلق دارند، میتوانند منافع عمومی را از منافع شخصی و گروهی تفکیک کنند و جامعه را بر مدار عدالت و حکمت سامان دهند. او معتقد بود، فقط افرادی که در جستوجوی حقیقتاند و از منافع شخصی دوری جستهاند، قادر به ایجاد و حفظ عدالت در جامعه خواهد ماند.
ارسطو، شاگرد افلاطون، رویکردی واقعگرایانهتر داشت. او سیاست را شاخهای از علم اخلاق میدانست و هدف غایی آن را فراهم آوردن زمینهای برای زندگی نیک و شکوفایی فضیلت در میان شهروندان معرفی میکرد. ارسطو در آثار خود به تفصیل به بررسی انواع حکومتها، وظایف قانون، فضایل شهروندی و ویژگیهای حکومت شایسته پرداخت. وی معتقد بود که حکومت باید در خدمت تعالی فضیلت انسانی و تأمین خیر عمومی باشد. برخلاف افلاطون، ارسطو نقش نهادهای اجتماعی و قانون را در ساختن جامعهای متعادل و عادلانه بسیار پراهمیت میدانست. او به حکومتهای مختلف و ویژگیهای آنها در راستای خیر عمومی پرداخته و از حکومتهای دستوری دوری جست.
در دوران مدرن، با تغییرات گسترده در تفکر اجتماعی و سیاسی، فلسفه نیز دچار دگرگونی شد. توماس هابز، فیلسوف انگلیسی، در اثر مهم خود «لویاتان»، با نگاهی بدبینانه به سرشت انسان، سیاست را ضرورتی گریزناپذیر برای جلوگیری از هرجومرج و برقراری امنیت و نظم اجتماعی دانست. هابز بر این باور بود که انسانها در وضعیت طبیعی، به دلیل خودخواهی و رقابت، در جنگ دایمی با یکدیگر بهسر میبرند و تنها وجود قدرت مطلق میتواند این وضعیت را کنترل و مهار کند. این نگرش به سیاست، زمینهساز تأسیس دولتهای قدرتمند و مطلقه شد که در آنها قدرت مرکزی بیش از پیش مورد تأکید قرار گرفت. هابز میخواست از این طریق خشونت و جنگ داخلی را مهار کند تا جامعه به سمت نظم و امنیت حرکت کند.
اما در نقطهای مقابل، ژان ژاک روسو، متفکر فرانسوی، نظریهای متفاوت و آرمانگرایانه ارایه داد. او انسان را در سرشت خود پاک، آزاد و نیکسرشت میدانست و جامعه را عامل تباهی و فساد او معرفی میکرد. روسو در اثر معروف خود «قرارداد اجتماعی»، نظریهی واگذاری قدرت به اراده عمومی را مطرح کرد. از نگاه او، مشروعیت حکومت زمانی تحقق مییابد که قدرت سیاسی برخاسته از اراده جمعی مردم و در راستای منافع عمومی باشد، نه در خدمت منافع گروهی یا شخصی. روسو تأکید میکند که جامعه باید مبتنی بر برابری و آزادی باشد و سیاست باید بازتاب ارادهی مشترک شهروندان برای ساختن جامعهای عادلانهتر باشد. همینطور او به تحلیل ساختارهای اجتماعی پرداخت که مانع از شکلگیری آزادی و برابری واقعی در جوامع میشود.
در قرن نوزدهم، هگل، فیلسوف آلمانی، نگرشی تازه درباره نسبت فلسفه و سیاست مطرح کرد. او دولت را تجلی عقل در تاریخ میدانست و سیاست را عرصهی ظهور روح جمعی و تحقق آزادی در جامعه میدانست. از نگاه هگل، دولت صرفاً یک نهاد اجرایی نیست، بلکه نهادی استکه تاریخ را بهسوی کمال عقلانی و اخلاقی هدایت میکند و بستر تحقق آزادی حقیقی را فراهم میآورد. هگل بر این باور بود که تاریخ در مسیر تکامل خود به سوی آزادی پیش میرود و دولت تنها بهعنوان یک نهاد سازماندهیکننده جامعه میتواند به تحقق این آزادی کمک کند. برای هگل، دولت نماینده روح عمومی یا «روح ملی» است که از طریق آن آزادی فردی به تحقق میرسد.
در دوران معاصر، رابطه میان فلسفه و سیاست همچنان پیچیده و گاهی متناقض باقی مانده است. کریستیان دلاکامپانی در کتاب «سیاست و اندیشه در جهان معاصر» نوشته است:
«فلسفه در پی آن استکه سیاست را از سطح مناسبات قدرت به ساحت حقیقت و معنا رهنمون سازد؛ چرا که سیاست بدون فلسفه، گرفتار روزمرگی و استبداد خواهد شد.»
در دنیای امروز، که روابط اجتماعی و سیاسی پیچیدهتر از همیشه شده است، فلسفه سیاسی نقش بیبدیلی در نقد قدرتها و ارایه الگویی از دولت و جامعه عادلانهتر ایفا میکند. نظریات معاصر همچون نظریهی عدالت جان رالز، نقدهای میشل فوکو به ساختارهای قدرت و تجدیدنظر در نظریههای مارکسیستی، همگی نشاندهندهی تلاشهای پیوسته برای درک بهتر رابطه میان آزادی، عدالت و قدرت هستند. جان رالز در کتاب «نظریهای در باب عدالت» نظریهای ارایه داد که در آن بر اصل انصاف و عدالت تأکید میکند و معتقد استکه باید شرایطی فراهم شود که همه افراد به طور برابر از منابع اجتماعی بهرهمند شوند. در واقع میشل فوکو با نقد قدرتهای اجرایی، نهادهای اجتماعی و سیستمهای نظارتی به تحلیل نحوه شکلگیری قدرت در جوامع مدرن میپردازد و چگونگی تبدیل اندیشه به ابزار سلطه را شرح میدهد.

