نویسنده:معصومالحق حقجو
مولانا مردِ عارف و ادب بوده و به قول سروش گویا درون او پر از خورشید بوده، بدنش از روشنی نور میجوشیده است و با همان نور توانسته دنیا را روشن سازد. او خویشتن را شمس و قمر دانسته و هدف خود را روشن ساختن دلها میداند. این مرد عرشنشین خورشید روشنیهاست و وظیفهاش را تابیدن به سایهبانها میداند. او خورشیدگونه عمل میکند، به مانند خورشید دلها را روشن میسازد.
عبدالکریم سروش فیلسوف ایرانی، میگوید: «سخنان مولانا نسیمِ از نسیمی بهشت دارد». لذا باید گفت کار مولانا روشنی است، او سخن سنجیده و بیدارکننده میگوید، هدف خود را روشنی و بیداری میداند، بیداری خفتگان، بیداری مردهدلان، هوشیار ساختن دیوانگان. به روایت ساده، بسیاری از انسانها در خواب غفلت زندگی میکردند، مولانا آمد تا ایشان را بیدار سازد. زندگی این شخصیت خم و پیچهای زیادی دارد، زندگی پر از راز، نهفته از معما و مملو از روشنیها، گویا رابطهی رازآلود و اسرارآمیزی با شمس تبریزی داشته و قمار عاشقانهای را همراه او بازی کرده است.
سرگذشت مولانا
جلال الدین محمد بلخی/رومی در سال 604 هجری قمری در بلخ، در یک خانوادهی مذهبی و پارسی زبان چشم به جهان گشود. پدرش بهاءالدین ولد نام داشت. تاریخ نویسان پدر او را یک شخصی واعظ، عارف، صوفی و حنفی مذهب دانستهاند. مولانا دوران کودکی خود را تا دوازده سالگی با پدرش در بلخ گذشتاند. در این مدت دانشآموزِ خوبی برای پدرش محسوب میشد، او عرفان، تصوف و آموزههای دینی را از پدر آموخت. بعد از دوازده سالگی به احتمال زیاد به خاطر حملهی مغولها، همراه با پدر راه مهاجرت را ترجیح داده و از شرق ایران به طرف غرب آن حرکت کرده، بلآخره خود را به قونیه رساند.
مولانا در بیست و چهار سالگی پدر خود را از دست داد و روشنی آن را فراموش کرد. از اینکه پدر مولانا دانشمند بزرگ بود و کش و فش زیاد داشت، شاگرد داشت، اهل فتوا بود و در عین حال مولانا نیز از ذکاوت و دانش، درونش به جوش آمده بود، بر مسند پدر تکیه زد. غیاثی گفته مولانا در این زمان، در فقه، کلام، و فلسفه نبوغ داشت. گویا با فخرالدین رازی پهلو میزده است. او در این زمان یک بار به دمشق سیر علمی داشت و از دانشمندان آن شهر بهره برده است.
او در این مدت از استاد نخبهاش محیّالدین استفاده کرد. شاگردان زیادی نیز داشت، به آنها درس فقه، کلام و فلسفه میداد. گاهی با دیگران مناظره میکرد، زمانی هم مجالس علمی برگزار میکرد. رابطهی رازآلود و عمیقی با کتاب خوانی داشت، همیشه کامش را با خواندن کتاب شیرین میکرد، از کتاب خوانی لذت میبرد، کیف میکرد. به گفتهی افلاکی صاحب مناقبالعارفین، مولانا در سی سالهگی به آثار ادبی و فلسفی بیشتر علاقه نشان میداد. در این هنگام به کتاب احیاءالعلوم از محمد غزالی در بخش عرفان و تصوف شور و مستی میکرد، در بخش فقه از هدایه مرغنانی استفاده میکرد، به نهجالبلاغه امام علی عشق میورزیده است، از کتاب پدر خود به نام معارف بیشتر استفاده میکرده است. به دیوان عطار و دیگر بزرگان ادب پارسی جاندارتر عشق میورزیده است. بلآخره مولانا در سال (672 هجری قمری) در قونیه درگذشت.
شمس و مولانا
در سال 643 هجری قمری شمس با مولانا همسخن شد، گویا این دیدار و سخن نقطهی عطفی در زندگی مولانا بوده و تاثیر عمیقی بر وجود او گذاشته است. این دیدار را بسیاری تولد دوبارهی مولانا دانستهاند. بعد از آن زندگی مولانا رازآلودتر شد، رمز و راز زندگی مولانا را تیره کرد، مولانا چهرهی دیگری به خود گرفت. گویا مولانا از نو تولد یافت.
عبدالکریم سروش فیلسوف ایرانی، میگوید: «انسانها یک مرتبه زاده میشوند، مولانا دو مرتبه تولد یافته است، یک مرتبه از شکم مادر و مرتبهی دوم بعد از دیدار شمس». در حقیقت مولانا دوباره تولد یافت، روح دیگری پیدا کرد، از یک انسان جزماندیش و شریعتاندیش به تجربتاندیش تبدیل شد. دیگر مولانا، مولانای پیشین نبود، تغییر کرده بود، آدم خشک نبود، به یک فرد عاشق تبدیل شده بود، کسیکه در موج عشق غطهور شده بود، در اوج عشق گرفتار بود.
او به فکر مناظره نبود، به فکر جدال نبود، به فکر سرزنش دیگران نبود، نمیخواست آبروی دیگران را خدشهدار سازد. او سینهای پر از شراب داشت، با این شراب عالم را مست میکرد. شمس به مولانا کیمیاگری آموخت، خاک مولانا را به زر تبدیل کرد، او به این کار خود، هم به مولانا و هم به خویشتن، شهرت جهانی بخشید. امروز ما شمس را از برکت مولانا میشناسیم.
در مورد اینکه شمس چگونه به مولانا دست پیدا کرد، تاریخ نویسان، شمس را یک شخص درشتخو دانستهاند که به مناطق و سرزمینها گردش و سیاحت میکرده و در جستوجوی همچو شخصی مانند مولانا بوده است. او بارها مکاتب و مدارس ساخته، تا به اطفال درس دهد؛ اما اطفال از زشتی و درشتی وی مکتب را وداع گفته و مکتب وی ورشکست شده است. گویا این کیمیاگر به پشت خاکی میگشته که ظرفیت و قابلیت زر شدن را داشته باشد. در نزد او صیقلی بوده که میتوانسته زنگ را بدزدد و خاک را به زر تبدیل کند. او عادت داشته به مجرد رسیدن به هر سرزمینی، نخبه و نابغهی آن شهر را ملاقات کرده و گم شدهای خود را دنبال میکرده است، تا اینکه بعد از غربال کردن شهرها و سرزمین های گونهگون بلآخره به شهر مولانا میرسد و گم شدهای خویش را پیدا میکند.
به روایت داستانها و اسطورهها شمس به قونیه میآید، از نبوغ مولانا که اهل مناظره و قلم است، خبر میشود، در پی مولانا دست بر زده و خود را به آن میرساند. بعد از نشست و برخاست همراه مولانا، به نبوغ وی پی میبرد، در این زمان به مولانا پرسشی ایجاد میکند، از وی سوال میکند، مرتبهی پیامبر بلند است، یا از بایزید بسطامی؟ مولانا پاسخ میدهد، پیامبر. شمس میگوید: چگونه منزلت پیامبر بلند است؟ درحالیکه پیامبر اسلام در مورد خداوند متعال، میگوید: «من به درستی شما را نشاختم» و بایزید میگوید:«آه چقدر شان من بلند است» یعنی من خداوند را خیلی خوب درک کردهام. مولانا در پاسخ میگوید: «بایزید از قطرهای از شراب مست شده این سخن را گفته در حالیکه پیامبر بحرهای شراب را نوش کرده و هنوز هم میخواهد بیشتر نوش کند». شمس با شنیدن چنین پاسخی از لب شیرین مولانا، پی میبرد که معشوقه و گم شدهای خویش را یافته است.
قمار عاشقانه
شمس با دیدار مولانا، نبوغ او را درک کرده و بدین موضوع پی برد که میتواند این خاک را به زر تبدیل کند؛ یعنی فهمیده که این خاک حاصل خیز است و ظرفیت زر شدن را دارد. شمس به مولانا قمار عاشقانه را پیشنهاد کرد، قماریکه امید و ترس از آن گریخته بود. عبدالکریم سروش میگوید: «انسانها قمار میزنند، تا برنده شوند و مال بدست بیاورند، اما مولانا فقط عاشق قمار زدن بود، نه برد و باخت آن».
شمس برای مولانا پیشنهاد داد تا تمام داشتنیهای خود را کنار زند، به همه چیز پشت کند. شاگردان خود را ترک کند، کتاب های خود را بدرود بگوید، به دوستانش خدا حافظ بگوید، به خانوادهاش سلام دهد. به جای این همه عشق خداوند متعال را پیشنهاد کرد، او بر مولانا گفت از همه داشتههایت فرار کن و فقط در مسیر حق حرکت کن. بر او گوش زد کرد، دل خویش را به جای مال، به محبت خداوند متعال بسته کند، روحش را در دریای شناخت خداوند متعال غطهور سازد، در امواج معرفت حق آب بازی کند، با روشنیهای حق شور و مستی کند، دلش را لبریز از عشق حق کند، لبش را به شیرینی حق بچسپاند. کوشش کند، سخنان را از لب شیرین حق بگیرد.
گویا شمس میخواست مولانا قلب معرفتیاب، خدا جو و کمال طلب پیدا کند. شمس او را به قماری دعوت کرد که احتمال بردش اندک بود، شکست به پیروزی حکمفرما بود، باخت به برد حکومت میکرد. با آن هم مولانا به شمس پاسخ قبول داد، به قمار زدن آماده شد، پخته تصمیم گرفت، تا وارد این بازی شود. مولانا در این بازی جاندارتر عمل کرد. در نهایت همهچیز خود را از دست داد، اما عشق خدا را به دست آورد، از این بازی موفق و سربلند بیرون رفت. بعد از آن روح مولانا به حق پیوست، روحش الهی شد، قلبش در هوای حق به شنا درآمد.
از برکت مولانا شمس شناخته میشود و از برکت شمس مولانا به کیمیاگر تبدیل شد، به انسان روشنگر تبدیل شد. به کسی تبدیل شد که قیامت میکند، حشر میکند، مست میکند و در نهایت انسانها را بیدار میسازد. پسانتر کتابهای جانبخش نوشته کرد، از میان آثار او مثنوی معنوی شهرت جهانی را به خود گرفت. بعد از آن مولانا آرزوی چنین قماری را بر سر داشت، بارها آرزوی میکرد تا یک مرتبهی دیگر به چنین قماری روبرو شود، چنین قماری بزند، ببازد. پشت برد نبود، پشت قمار زدن بود، برد و باختش بر او معنا نداشت. به قول خود مولانا:
«خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش.
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر»
مولانا سالها و روزها هوس چنین قماری را به سر داشت، علاقه داشت یک بار دیگر قمار بزند، تا ببازد، حاضر بود تمام زندگی خود را بدهد، تا یک بار دیگر در چنین قماری شرکت، کند، لذت آن را ببرد، کیف آن را بکشد.
خلاصهی مطلب، مولانا زندگی پر خم و پیچی را سپری نمود، او با شمس به قمار عاشقانه روی آورد. بعد از آن مولانا از یک مرد شریعت به مرد عارف و طریقت عوض شد. چراغی شد که تا امروز جهان را روشن نگهداشته است. او چهرهای مشهور در ادب پارسی و اهل تجربت گشت.
کتابنامه
-استعلامی، دکتر محمد، مثنوی معنوی. چاپ یازدهم، انتشارات سخن.
-بلخی، جلالالدین(۱۳۸۰). مثنوی معنوی. انتشارات راستین.
-زمانی، کریم(۱۳۸۰). شرح جامع مثنوی معنوی. ناشر: نشر اطلاعات.
-سروش، عبدالکریم(۱۳۸۴). قمار عاشقانه. انتشارات: موسسه فرهنگی صراط.
-افلاکی، شمسالدین(۷۵۴). مناقب العارفین.

