عبدالکریم تابش، سال ۱۳۴۳ در قریهی بندجوی قولِ حصار قولِ خویشِ ولسوالی حصهی اول بهسود ولایت میدان وردک افغانستان در یک خانوادهی روستایی چشم به جهان گشود. در بارهی زادگاهش چنین سروده است:
مرا داد آن حصار قول خویش این شور و شیدایی
وگرنه من به کانادا کجا طبع روان دارم
شاید عجیب به نظر برسد اگر گفته شود او قبل از دانستن الفبا، شعر میخوانده، اما این کار را میکرده است، زیرا همینکهبرادر بزرگش کتابهای شعری را میخوانده، بعضی بیتهای آن را فوراً حفظ میکرده است، در حالیکه سه و یا چهارساله بوده، بیتها را با صدای گیرا و آهنگین میخوانده است. این موضوع در قدم اول توجه پدر و مادرش را جلب میکند و آنها بسیار خوشحال میشوند و او را به حفظ بیشتر شعر و خواندن آن تشویق میکنند و دیری نمیگذرد که از شعرخواندنش مردم دهکده خبر میشوند و نقل مجلس و محافل مردم روستا میشود و همه صدایش را میپسندند و تحسین میکنند. نظر به تشویقهای مستدام پدر و مادر و اهالی شریف دهکده، شوق و علاقهی وافری پیدا میکند، عزمش جزممیشود تا هرچه زود کتابخوان شود وشعرها را مطابق صوت و صدایش حفظ کند و برای مردم بخواند.
نظر به علاقهی بیش از حدی که داشت، سوادآموزی را از پنج سوره شروع و به سرعت قرآن مجید را تمام و به هدفاصلیش که کتاب پنجگنج بود، در سال اول نایل میآید، زیرا پنجگنج کتاب شعر بود. در نصف آن کتاب که میرسد، خودخوان میشود، ولی تحت نظارت برادر بزرگش کتابهای معمول آن زمان که همهاش شعری بود را در خانه میخواند، اما همسالانش هنوز مصروف خواندن قرآن بودند که این امر باعث حسرت والدین آنها میشد که تابش قران را تمام کرده و کتابهای بیشتری را خوانده است. پدر و مادر تابش که خیلی علاقهمند کتاب بودند، او را در مجالس و محافل کتابخوانیمیبردند و مردم هم او را نسبت به اطفال دیگر لایق و با استعداد تعریف میکردند. او با شعر چنان انس گرفته بود که خواندن کتابهای نثر، مجله، اخبار و
غیره را وقتگذرانی میدانست؛ ولی حالا به چنین نتیجه رسیده است که نثر خوب بهتر از نظم سست است و در مواردی حتا با شعرهای بلند برابری میکند.
آقای تابش دوازه ساله بود که از زادگاهش به کابل آمد، اما نتوانست در کابل شامل مکتب شود. برادرش در ولایت تخار کارو وظیفه داشت، تابش را با خود میبرد و در آنجا امتحان صنف ششم را میدهد و تا صنف نهم در لیسهی ذکور شهرتالقان و بعد در لیسهی شیرخان ولایت کندز شبانه درس میخواند و از صنف دوازده فارغ میشود. اگرچه در تخار نزد برادرش بود، اما خانهی والدینش در کابل بود، گاهی از تخار به کابل میآمد، اما وقتی که از تخار به کابل میآمد، جایش درکتابفروشیهای شهر کابل بود و کتابهای مورد علاقهاش را به هر قیمتی که میشد خریداری میکرد.
این رفت و آمد بین تخار و کابل مقارن با افتتاح کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بود، تا اینکه آقای تابش در کابل ساکن شده وکانون جای همیشگیش میشود. مزیت حضور در کانون این بود که هرگونه کتاب برای مطالعهی مجانی مهیا بود و مهمتر از همه اینکه در آن فرهنگسرای بینظیر کابل، جای نشست و برخاست نویسندگان و شاعران نامدار کشور نیز بودکه موضوعات ادبی و شعری در آنجا مطرح میشد و آقای تابش از این گفت وگوهای ادبی بهره میبرد و در گفت وگوها شرکت میکرد. شوق و علاقهایکه
به ادبیات و شعر داشت، تا آنجا به شعر و ادبیات پرداخت که این شوق و علاقه به عشق تبدیل میشود و سپس به سرایش شعر به سبک کلاسیک طبعآزمایی میکند. کتابهای زیادی را دربارهی شعر و وزن شعر خوانده بود، بنابراین در انتخاب وزن شعر مشکلی نداشت و بهخوبی در سبک کلاسیک شعر میسراید و بدون اینکه از قاعدهی فاعلاتن فاعلن استفاده کند،شعر را به هر وزنی روان مینوشت.
مسوول کتابخانه در آن وقت شخص تحصیل یافته و فهیمی بنام سارنوال غلام علی خان بود، مرحومی از دوستانصمیمی آقای تابش بود، او و نوشتههایش را با دانشمندانی که در کتابخانه آمد و شد داشتند، معرفی مینمود و آقای تابش از مصاحبت با ایشان لذت میبرد و استفاده میکرد. سارنوال غلام علی یکروز به تابش میگوید به شما نامهای میدهم به کتابخانهی عامه، نزد جناب حیدری وجودی نجمالعرفا بروید، او عارف، شاعر و صوفی وارستهای است و باجوانانیکه تازه میسراید با مهربانی رهنمایی و کمک میکند. آقای تابش نام حیدری وجودی را شنیده بود و شعرهایش رادر روزنامه و مجلات خوانده بود، مگر از نزدیک ایشان را ندیده بود. بعد از اینکه با حیدری وجودی معرفی میشود، راهشبه کتابخانهی عامه و حضور نجمالعرفا باز میشود که جوانان زیادی در آنجا میآمدند و هر کسی به حد توان خود ازحضور او کسب فیض میکرد.
سرودهی «بهار آمد» از سرودههایش در آن سالها است (در دوران حکومت داکتر نجیبالله، دههی شصت هجریخورشیدی که صاحب نظران آن را دوران طلایی هنر و ادبیات در افغانستان مینامند) و آن را برای نشر در برنامهی جوانههای رادیو میفرستد و نشر میشود. در آن برنامه، شعر و شعرگونههای جوانان را جناب حاجی غوث زلمی ژورنالیست و نطاق ورزیده به خوانش میگرفت و جناب محترم استاد ناصر طهوری شاعر گرانمایه نقد و بررسی میکرد کهرهنمایی ایشان برای علاقهمندان تازهکار کمک شایانی بود. علاوه از آن، این شعر در مجلهی نایاب و مجلهی آشیان درتورنتو و فصلنامهی عقاب آزادی مزارشریف اقبال چاپ یافته است.
آقای تابش در سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ که مزار شریف بود، شعرهای دیگرش در روزنامهی بیدار بلخ چاپ شده است. یکپارچه شعر دیگرش که در وصف حضرت الحاج سید منصور نادری نگاشته شده، در کتاب کیانیها و اسماعیلیانافغانستان چاپ شده و سه هنرمند نیز آن را خوانده که در یوتیوب تا کنون یکصد وبیست هزار نفر شنونده داشته است.
هنگامیکه در سال ۱۹۹۶ در هند مهاجرت میکند، مدت پنج سال مسوول فرهنگی انجمن افغانستانیها و معلم زبانفارسی در اسماعیلی سنتر دهلی برای جوانان مهاجر اسماعیلی افغانستانی ایفای وظیفه مینماید. در آن زمان جنابمسعود خلیلی سفیر افغانستان در دهلی بود و آقای تابش از طریق انجمن با وی معرفی شده بود. ایشان از سرودههای تابش واقف میشود، بنابراین یک جلد کلیات دیوان استاد خلیلی را که در ایران به همت خودش چاپ شده بود به او تحفهمیدهد. آقای تابش در سال ۲۰۰۱ میلادی عازم کانادا میشود و در کانادا نیز اگر فرصتی پیش بیاید در محافل شبشعر و کاروان شعر اشتراک میکند، شعرها و نوشتههایش را میخواند و شعر شاعران را میشنود.
ناگفته نماند که به طور دایمی در حضر و سفر دیوان حافظ، بوستان سعدی، مثنوی مولانا و شاهنامه را با خود دارد و حتا در دوران خدمت عسکری نیز این آثار را با خود داشته است. اگرچه شاعر میگوید جلب اجباری سربازی آن زمان مانعادامهی تحصیلش شد و این بدترین خاطرهی زندگیش است که دیگر جبران نتوانسته است. در ایام جوانی اولین باری کهشاهنامه در دسترش قرار میگیرد آن
قدر برایش جالب و دلچسب استکه شب و روز میخواند تا اینکه از فرط فشار، چشمدرد میشود؛ برای اینکه حماسه،وطنپرستی، جوانمردی، امانتداری و سرگذشت نیاکان خود را میخواند که هشتاد درصد آن وقایع در قلمرو افغانستانکنونی رخ داده است و از جانب دیگر صلابت و صنعت شعری داستانسرای بزرگ جهان، استاد فردوسی او را محو ومبهوت میکند.
از شاعران معاصر شعرهای استاد خلیلالله خلیلی و زندهیاد سید نورالدین رونق نادری بر او تاثیرگذار است. آقای تابش از شاعران خوب و مطرح جماعت اسماعیلی است و تا هنوز شعرهای زیادی سروده است، اما مصلحت ندیده که شعرهایش را در اثری چاپ کند. اگرچه اثری به چاپ نرسانده، خوشبختانه ذهن و روانش سرشار از طبع شعری است و پیهم در کوچهباغ خیالانگیز شاعری قدم میزند و شعر میسراید. به این نظر است برای شعر گفتن انگیزه لازم است و این بیت از شعر حافظ را مثال میدهد:
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته درین معنی گفتیم و همین باشد
و در این باره بیتی از خود را نیز ذکر میکند:
فغان و نالهای تابش فقط انگیزه میخواهد
تو ای انگیزهی این شعر رنگینم کجا هستی
آقای تابش تا اکنون بیشتر از دوهزار بیت سروده است و اشعارش مورد توجه، تشویق و استقبال دوستداران شعر و ادبقرار گرفته است. در محفل باشکوه انجمن فرهنگی و اجتماعی سید نادرشاه الحسینی کیانی که در پنجم نوامبر ۲۰۲۳ درشهر تورنتو برگزار شد، از خوانش شعر تابش حاضرین مجلس به گرمی استقبال نمودند.
آقای تابش، بزرگترین مشوق خود در راستای فعالیت شاعری و فرهنگی، حضرت الحاج سید منصور نادری حامی بزرگفرهنگ کشور و موسس کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی و حضرت الحاج سید شاه ناصر رهنما را میداند که بادعای خیر و ارسال پیامهای معنوی و تحایف از او حمایت کردهاند.
قابل یادآوری است، این یادداشت با همکاری آقای تابش تهیه شده است.
نمونههای شعر:
بهار آمد
سرود تهنیت خوانم که فصل نوبهار آمد
طبیعت چون عروس تازه با نقش و نگار آمد
نه آن باشد که من گفتم اگر دانی حقیقتت را
طبیعت را غلط کردم که لطف کردگار آمد
چو انفاس مسیحا جان به هر بیجان ببخشاید
سحر کز جانب صحرا نسیم خوشگوار آمد
نوای روح نوازِ بلبلِ شکر شکن از باغ
بنفشه عشوهگر شد در کنار جویبار آمد
غبار تیرهگون را میزداید از جهان یکدم
که باران و تکرگ و رعد و برق هم پرشرار آمد
گر از قوس قزح رنگین کمان ایجاد میگردد
تو گویی رستم دستان به نخچیرگاه شکار آمد
چو عطر افشان ز بوی گل چمن با دشت و صحرا شد
فشانم در رهاش جان را که با صد انتظار آمد
منی آواره از میهن شنیدم کاندرین موسم
که مرغان مهاجر باز سوی آن دیار آمد
خدا را بشنوم روزی که عدل و داد و آزادی
به جای جنگ و دهشت نظم و صلح پایدار آمد
به نوروز و گلِ سرخ سخی نازم که انس و جان
سراسر عالم از بهر طواف اندر مزار آمد
شفا یابد فزون افرادِ نابینا و فلج از پا
گرش در بارگاه آن شة دلدل سوار آمد
بود «تابش» یکی از صدهزاران عاشق شیدا
به دور روضهی مولا علی پروانه وار آمد
به مناسبت افتتاح انجمن فرهنگی و اجتماعی سید نادرشاه الحسینی کیانی، در شهر تورنتو، کانادا، پنجم نوامبر ۲۰۲۳
مقام عارف باالله
شناخت از حضرت علامه نادرشاهِ کیانی
نباشد در نگاه عام، چندان سهل و آسانی
مگر اهل شناس و معرفت با یک جهان اخلاص
به خاک آستانش مینهند از صدق پیشانی
برای اینکه اوصاف و مقام عارف باالله
شود تعریف در سیرو سلوک و عشق و عِرفانی
چنان شخصیکه شد وقفِ کتابت عمر پر بارش
بجا مانده ز خود پنجاه و شش آثار و دیوانی
شود زین آشکارا پایگاه دانش و فضلاش
که بود طبع گهربارش چو دریای خروشانی
سخنهایش برای مستجیبان درس و ارشاد است
گشاید هر کلامش ره سوی خورشید تابانی
به نظم آورده آنکه شرح و تفسیر احادیث را
بودی علمش رسا در تأویل از آیات قرآنی
نکرد آن شاعر فرزانه وقتش صرفِ یک مضمون
نظر افگنده در ژرفای هر مضمون و عنوانی
نگردد منحصر آن پند و اندرزش به یک ملت
که بود آموزگارِ مکتب اخلاق انسانی
چنان پیری که اندر مرز و بوم ناصرِ خُسرو
پس از حجت بود او را مریدانش فراوانی
ز هر شب با خدا یک خلوتِ راز و نیازش را
نمیداد آن ولیای حق به صد اورنگ سلطانی
به پاس خدمتش در نثر و شعرِ فارسی باید
به صحن تربتش هر صبحدم گردد گل افشانی
سزد بر نام او گر حالیا این انجمن بر پاست
بود این سعی و کوشش در خورِ تقدیرِ شایانی
دعای صبح و شام من به این فرهنگیان این است
بکن یارب به ایشان اجرت و پاداش ارزانی
ز هر ارزش برای ما مقدم حفظ فرهنگ است
که از فر و شکوهِ آن جهان وا مانده حیرانی
ز شور و شوق و شیدایی گشودم خازن دل را
سرودِ توست ای «تابش» کلیدِ گنج پنهانی
منظر حُسن
دایم به بیداری گذشت بر یاد تو شبهای من
ای عکس فرِ آفتاب ای ماهِ خوش سیمای من
این روزهای فرقتت در تلخ کامی بگذرد
با وصفِ این چاشنی شعر و طبع شکرخای من
در چشم من هر منظرِ زیبا، کریه المنظر است
جز منظر حُسن شما ای دلبر زیبای من
الحق که سبقت جستهای در کار و فن دلبری
از گلرخانِ دیگر ای محبوب بی همتای من
درمانگرِ دردم فقط نیمی نگاهِ ناز توست
دردا که واقف نیستی زین دردِ جانفرسای من
در حیرتم چون وصف حورو سایهی طوبی کنم
طوباست پیشت منفعل، سروِ بلند بالای من
دیگر نوای عندلیب از باغ و گلشن بر نخاست
وقتی شنید این نالهی جانسوز و این آوای من
نبود تو را لطف و نظر بر عاشق خونین جگر
ای سنگدل بنگر دمی بر چشم خون پالای من
دلِ شیدا
(در دام تو دل گشته گرفتار چه میگی
صیدِ تو شدم صیدِ تو ای یار چه میگی)
عاشق که ندارد سرِ مو بخت رهیدن
از پیچ و خمِ زلف تو دلدار چه میگی
سر تا قدمت جلوهی حسن است و ملاحت
باشند همه اجزای تو شهکار چه میگی
رازیکه به خلوتکدهی این دلِ شیداست
گر بر تو کنم شمهای اظهار چه میگی
اسرارِ مگویی که نگویی به حریفان
این گب، گبِ یار است به اغیار چه میگی
میخواستم از غیر نهانی بفرستم
از جمعِ خودی چند طلبگار چه میگی
روی سخنم جانب سر خیلِ بتان است
با این نظرم ای بتِ عیار چه میگی
پرسی اگر از ثروت و از پیشه و کارم
با عشقِ تو دارم که سر و کار چه میگی
ای منشعب از چشمهی خورشیدِ جهانتاب
بر تشنه لب از وصلت و دیدار چه میگی
روشن کنی از مهر اگر سبز چراغی
پروانهی توست شایقِ ایثار چه میگی
لعبتِ بی همتا
ای سروِ روان نازم با این قدو بالایت
شرمنده بود شمشاد زین قامتِ رعنایت
بر صورت و این سیرت چون آیینه حیرانم
عاشق شده سر تا پا مبهوبِ تماشایت
آن عقل و شعور و فهم از من همه رو برتافت
روزی که شدم جانا دیوانه و شیدایت
از بندِ غم و رنجِ دنیای دنی رَستم
در پای دلم افتاد، تا زلف چلیپایت
کرد است غم هجران سر گشته چو مجنونم
آواره و سرگردان در دامنِ صحرایت
از فرطِ جنون مسکن در دشت و دمن دارم
زان ناله کنم ای گل از خارِ ستمهایت
در شهر شدم نیشخند از طعنهای مرد و زن
ای لعبتِ بی همتا از بهر تمنایت
تا مهر تو اندر دل از ناز، نزول فرمود
این قلبِ حزینم شد خوش منزل و مأوایت
ار چند ز مجبوری خود کرده به مهجوری
بگرفته دلم عادت با جور و جفاهایت
تا چند نگهداری لب تشنه و عطشانم
محروم ز مواسات و فیضِ لبِ دریایت
بوس و کنار
از بسکه تو دین و دلربایی جانم
سر دفترِ هر ناز و ادایی جانم
وصل تو برد بهشتم از حورِ بهشت
هجر تو بود روزِ جزایی جانم
دیدم به چمن که سرو آزاد نداشت
مانندِ قدت، قدِ رسایی جانم
مانند رخت ماهِ شبافزون کجاست
تو زهره جبینِ آسایی جانم
دل رفت نه تنها پیی یک جلوة حسن
محجوبهی شرق و با وفایی جانم
تقلید مکن ز خوب رویان فرنگ
زین سیم تنان جور و جفایی جانم
این الفت و مهر و عشق بر باد رود
روزی که شویی غربگرایی جانم
با آن همه درد و سوز و سازِ عاشق
مانوس و به دردم آشنایی جانم
در خرمنِ هستی که شرار افگندی
زان چشمِ فتان و سرمهسایی جانم
پس طفره مرو ز وعدهی بوس و کنار
بنما کرم و بذل و سخایی جانم
مخمس بر غزل زندهیاد سید نورالدین رونق نادری
بدگمان
دلداده با تو دلبرِ نا مهربان شدم
مفتونِ ناز و عشوه و چشم فتان شدم
از فرقتت علیل شدم ناتوان شدم
(دیشب به کویت آمده واپس روان شدم
در منزل تو بود کسی بدگمان شدم)
آگاه ز درد و سوزِ دلم ذاتِ کبریاست
کز من وفا و از تو به من سر بسر جفاست
اندر اصول عشق چنین کار نارواست
(میخواستم که گویمت او کیست از کجاست
از فرطِ کینه لال شدم بی زبان شدم)
اغیار آنکه داشت به ما رشک و بغض و کین
اکنون تو راست محرم و همراز و همنشین
تردید تا شد است به من صد فیصد یقین
(زان بعد غصهای به دلم گشت جاگزین
محزون شدم شکسته شدم ناتوان شدم)
یکباره رفت از سرم بوس و کنارِ شوق
سیرِ طبیعت و چمن و آبشارِ شوق
گلگشت باغ و سایهای سرو چنار شوق
(رفت از دلم طراوت و موجِ بهار شوق
افسرده و فگار به رنگِ خزان شدم)
شهد و شکر بود، به مذاقم شرنگ غم
بیهوده تا اسیر شدم من به چنگ غم
«تابش» شد است طعمهای کامِ نهنگ غم
(«رونق» نشست در دلم آخر خَذنگ غم
بیجا به تیرِ محنت و حسرت نشان شدم)
سرود و صراحی
بده ساقیا زان میی خالصات
یکی جام پر مایه بر مخلصات
که دنیا دو روز است و بی اعتبار
تو ساز و سرود و صراحی بیار
تو آن کن که این عمر خوش بگذرد
دمی زندگانی به نوش بگذرد
بده دمبدم همچو پیمانه را
کزان پس نیابم رهی خانه را
مرا آنچنان ده که در نشه غرق
شوم ایستاده ز مستی به فرق
که رنگش بود چون گل ارغوان
به بویش همه رازِ هستی نهان
بینداز بر من شرابِ کهن
نه هرگونه نوشابهای مستهجن
نیاشامم هر بادهای مبتذل
کند مر، مرا گر مریض و کسل
میی سالخورده کند کار دل
برد از میان رنج و زنگار دل
بده زان نبید و میی خوشگوار
کند تا قشون غم از دل فرار
بیاور میی صافِ دیرینه را
که از بیخ و بن بر کند کینه را
ازان می که باشد خصومت شکن
محبت به هر قطرهاش موج زن
بده زان میی روشن و تابناک
که باشد ز دختِ رز و خونِ تاک
تعارف کن آنگونه گلگون قدح
که جان را ببخشد نشاط و فرح
میی ده که زایل کند عقل و هوش
جهان آید از عشق در جنب و جوش
کزین عقل پیوسته روی و ریاست
ولی عاشقان محوی عشق خداست
نباشد ز زهد و ورع حاصلی
خوشا بزم رندانِ صاحبدلی
بده زانکه دیگر نیفتد نیاز
مرا بعد ازان با شرابِ مجاز
ازان می که در عرش اعلا برد
مرا از ثری تا ثریا برد
بده زان میی خاص روحانیان
که باشد فقط ویژهای قدسیان
تدبیر پیران
اگر یکجا شود تدبیر پیران
به نیروی توانمندِ جوانان
ز عقلِ پیر و از نیروی برنا
شود هر مشکلی لاینحل آسان
مثال از شهر مقدونی بیارم
جوانش آنچه کرد با پیرِ یونان
سکندر با سپاهِ چُست و جرار
نمود عزم سفر بی پیرِ رهدان
گهی پرسان نکرد از موسفیدی
که بنماید رهی مقصد به سلطان
به چندین سال بی پیر معاشر
جهان پیمایی میکرد آن جهان بان
اگر پیری به استقبالش آمد
به او هم اعتنا ننمود چندان
غرورش از جوانی و زر و زور
کراهت داشت از پیران بدینسان
خلای پیر را با زورِ لشکر
نبود کشور گشا قادر به جبران
سر انجام از سفر لب تشنه بر گشت
که او بی پیر می جُست آب حیوان
در آخر پیر مردی بر حذر داشت
مر او را زانکه بود بیهوده پویان
چو اسکندر ز نقش پیرِ دانا
مشو غافل که میگردی پشیمان
که پیران گرم و سردِ زندگی را
نموده تجربه چون پُتک و سندان
بود اندرز و پند پیرِ افخم
حیاتی بخش همچون ابرِ نیسان
نصیحت گر کند پیرِ خردمند
بود نطق و زبانش گرهر افشان
اگر پیری شود آزرده خاطر
شود زان پایههای عرش لرزان
خدا از آن جوان خوشنود گردد
که حرمت مینهد بر سالمندان
صفاتِ پیرِ روحانی جدا است
که تابد از جمالش نورِ یزدان
بیا «تابش» که این طبع روانت
روان است از دعای این بزرگان
لعلِ عناب
خرام ای نازنین چون آفتاب آهسته آهسته
بکن بیدار بختم را ز خواب آهسته آهسته
همین دلداده و آشفته و مجنون و شیدا را
ز بی مهری مکن ای گل خراب آهسته آهسته
شنو فریادِ این قلبِ حزین و خون چکانم را
که شد در آتش هجرت کباب آهسته آهسته
دو ابروی کمان و چشمِ شهر آشوب و شهلایت
فگنده در وجودم انقلاب آهسته آهسته
بیا جانا رهایم کن ز قید و بندِ محرومی
بکن واپس ز رخسارت حجاب آهسته آهسته
من از سودای وصل و شوقِ دیدارت شدم شاعر
سرایم از طفیلت شعرِ ناب آهسته آهسته
نمیدانم چه کم گردد ازان لبهای میگونت
دهی گر بوسه زان لعلِ عناب آهسته آهسته
اگر از وصلتت ای شاهِ خوبان مطمین گردم
شفا یابم ز درد و التهاب آهسته آهسته
ز ابرازِ محبت، گر تو پنداری که مجرمم
مکُش اینگونه با زجر و عذاب آهسته آهسته
مکن هر روز رنگین هر دو دستِ نازنینات را
به خونِ عاشقت سرخ و خِضاب آهسته آهسته
همان بهتر که فیالفوراً بر آری حکم اعدامم
بریدم جانب دار و طناب آهسته آهسته
بکن در روزِ مرگم محفلِ بزم و طرب بر پا
بگو مطرب زند چنگ و رباب آهسته آهسته
هدایت ده که غسالان دهد غسل آخرین بارم
به جای آبِ معمول، با شراب آهسته آهسته
به جای شمع بردن شامگاهان در مزارِ من
بریز آنجا می از بهر ثواب آهسته آهسته
نخواهد از عزیزِ گل نگارش خونبها «تابش»
گر آید روز پرسان و حساب آهسته آهسته

