ویدیو: افتتاح انجمن سید کیان

تازه ها

پربیننده ها

در شناخت گُل‌سنگ‌ها| آشنایی با شاعران معاصر افغانستان

نویسنده: حیات‌الله ره‌یاب نقش تخیّل در تصویرسازی، خوانشِ چند شعرِ...

اندیشیدن در فرایندِ آزمون

نویسنده: یعقوب یسنا به برداشتِ من، ما در اندیشیدن و...

زاویه‌ی دید در داستان «عبدل بیتل آمده بود این‌جا بمیرد»

نویسنده: علی‌خان حلیمی زندگی‌نامه محمدحسین محمدی در سال 1354 خورشیدی...

عقب‌نشینی لایتناهی مدلولِ متعالی در غزلی از مولانا

یعقوب یسنا چندی پیش، این غزل مولانا را «آن‌که بی‌باده...

معرفی دیوان غزلیات سید نادرشاه الحسینی کیانی

نویسنده: یعقوب یسنا دیوان غزلیات پیر سید نادرشاه الحسینی کیانی...

جهان‌بینی عرفانی عاشقانه‌ی مولانا و سیستم‌های فلسفی و عقلی

نویسنده: یعقوب یسنا

مقدمه

نگرش عرفانی در جهان‌بینی بشر پیشینه و گذشته‌ی طولانی‌ای دارد، اما امروز عرفان و پیام عرفانی سر از نو در اندیشه‌ی عرفانی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، برای بشریت و عصر حاضر به‌ویژه در اروپا و امریکا جدی گرفته شده است. مولانا عارفی است با دیدگاهی خاص خودش که جهان بینی‌اش با فلسفه و منطق و علم فرق  می‌کند، زیرا مولانا نه در پی استدلال است و نه دنبال بحث عقلانی و نه هم تجربه‌های حسی را جدی می‌گیرد. بنابر این تفاوت او با دیگران، دیدگاه مولانا را هر چه بی‌کرانه‌تر و بزرگ‌تر جلوه می‌دهد که فقط می‌تواند این بی‌کرانگی نگرش مولانا در عرفان بگنجد و فراتر از فلسفه و علم، هستی و جهان را با رمز و راز آن دریابد و معنا کند و این رمز و راز عالم هستی را مولانا نه با عقل، بلکه با عشق می خواهد، بگشاید.

دریافت مولانا از انسان و جهان و درک جهان‌بینی او وسعتی دارد که فراتر از علم، منطق و عقل می‌رود؛ به این معنا که وسعت جهان‌بینی مولانا را با شور و وجد و حال عرفانی عاشقانه می‌توان دنبال کرد. بر این اساس برای درک نگرش مولانا بایستی عواطف عرفانی عاشقانه‌ی را درنظر داشت و تفاوت نگرش علم، فلسفه و منطق را با عرفان ملاحظه کرد. 

در این مقاله تلاش شده به وسعت نگرش عرفانی عاشقانه‌ی مولانا توجه شود و تا اندازه‌ی ممکن با استناد به ابیات مولانا تفاوت وسعت نگرش عرفانی عاشقانه‌ی او با نگرش علمی، منطقی، فلسفی و عقلی نشان داده شود. مهم‌تر از همه به این مورد دقت خواهد شد که نگرش عرفانی عاشقانه‌ی مولانا برای جهان و انسان معاصر چه اهمیتی دارد. شاید اهمیتش در این باشد هر کسی با ظن خود می‌تواند یار او شود، اما اسرارش هم‌چنان وسعت خود را داشته باشد و به وسعت آن اسرار نرسیم. 

چرا؟ برای این‌که انسان هر روزگار و هر نسل، افق انتظارات عرفانی و وجودی خود را دارد و این افق انتظارات به موقعیت و وضعیت وجودی و هرمنوتیکال انسان ارتباط می‌گیرد. این موقعیت هرمنوتیکال به تعبیر مولانا همان «ظن» ما از برداشت اشعار مولانا و از خود مولانا است. به گونه‌ای می‌توانیم این «ظن» را به برداشت وجودی و عرفانی خود مولانا نیز تعمیم بدهیم. 

هرکسی از ظن خود شد یار من                                                           

از درون من نجست اسرار من (استعلامی، 1386: 36)

1- چیستی عرفان

مایه و جوهر اصلی و حقیقی عرفان، عشق است و آن ودیعه یا امانتی است الهی که بر دل عارف و سالک نهاده شده و او را به سیر و سلوک برای رسیدن به سر منزل اصلی وا می‌دارد. بنابراین عرفان و تصوف بدون عشق مفهومی ندارد. این عشق، عشق به خدا و موجودات عالم است. به گفته سعدی : عاشقم به همه عالم که همه عالم از اوست. (آریا، 1381: 148). 

برای همین است که مایه و اساس عرفان عشق‌ورزی معنوی است و همین عشق‌ورزی و محبت است‌که انسان را از دیگر موجودات عالم، حتا فرشتگان، متمایز می‌سازد. هرچه این عشق‌ورزی معنوی در انسان اوج بگیرد، مرتبه‌ی انسان بلندتر می‌رود و انسان را به خداوند نزدیک‌تر می‌کند. اصولاً از دید عرفان، هدف از آفرینش عشق بوده است، طوری که حافظ می‌گوید:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد                         

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت                     

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد (حافظ، 1380: 50)

 آن‌چه سالک را به سر منزل کمال می‌رساند، عشق است. در ادبیات پارسی تا قرن چهار و پنچ هجری، مراد از عشق، عشق طبیعی و انسانی است. باید گفت، این عشق از عشق عرفانی فرق دارد و عشقی که در آثار عرفا پس از قرن پنج هجری بازتاب یافته، جنبه‌ی الهی و ملکوتی دارد، چنان‌که مولانا برای رسیدن به عشق الهی می‌گوید:

عاشقی گر زین سر و گرزان سر است                            

عاقبت ما را بدان شه  رهبر است (آریا، 1381: 148)

به قول شیخ اشراق در رساله «فی حقیق العشق»: وقتی محبت به عنایت رسید آن را عشق گویند. (همان: 148). باید گفت آن‌چه چستیی عرفان را از فلسفه و علم، مشخص می‌کند، نگرش عاشقانه است. عارف با عشق به سراغ رمز و راز هستی می‌رود تا این‌که به مکاشفه و شهود می‌رسد.

شیخ روزبهان فسایی عارف معروف قرن ششم، در کتاب عبهرالعاشقین، که زیباترین مطالب را در زمینه‌ی عشق به زبان پارسی در آن گرد آورده است، عشق را به پنج نوع تقسیم کرده است: الهی، عقلی، روحانی، بهیمی(حیوانی) و طبیعی. عشق الهی مخصوص اهل مشاهده است؛ عشق عقلی آن اهل معرفت؛ عشق روحانی خاص و خواص آدمیان؛ عشق بهیمی مخصوص اراذل و اوباش؛ و عشق طبیعی ویژه عموم مردم. (همان: 149). موضوع عرفان، عشق الهی است و از چشم‌انداز عشق الهی، عشق به انسان و سایر موجودات نیز است. 

2- تفاوت جهان‌بینی عرفانی با جهان‌بینی فلسفی و علمی

 برای این‌که جهان‌بینی مولانا، مشخص شده باشد لازم است، جایگاه جهان‌بینی عرفانی مشخص شود. این تشخیص جایگاه جهان‌بینی عرفانی در صورت امکان پذیر است‌که تمایز جهان‌بینی عرفانی را با فلسفه و علم، دریابیم. با درک تمایز جهان‌بینی عرفان، فلسفه و علم، می‌شود به جهان‌بینی عرفانی مکث کرد و با بررسی جهان‌بینی عرفانی، موقیعت جهان‌بینی مولانا را در عرفان دریافت و اوج جهان‌بینی عرفانی را در شور و حال مولانا نسبتا پی برد.

1-2- عشق، بنیاد جهان‌بینی عرفانی

هر چه گویم عشق را شرح و بیان               

چون به عشق آیم خجل باشم از آن (همان: 149)

 در مورد عشق کتاب بسیار نوشته شده و علوم متفاوتی در این مورد پرداخته است: زیست‌شناسی، فلسفه، روان‌شناسی، تعلیم وتربیه، عرفان و علوم دیگر نیز عشق را مورد بحث قرار داده‌اند. علوم درباره‌ی عشق بحث کرده‌اند، اما عرفان درباره‌ی عشق بحثی ندارد، بلکه عرفان خود را عشق می‌داند.

مساله‌ی عشق نسبت به هر قومی، در اندیشه‌ی قوم یونانی بسیار بازتاب یافته است. رساله‌ی ضیافت (عشق) افلاطون از نخستین کتاب‌های است که به صورت مستقل موضوعش عشق است و سراسر کتاب درباره‌ی چیستی عشق است. در نزد یونانیان آفرودیت Aphordete   رب‌النوع عشق است و رومیان آن را ونوس می نامند.

افلاطون دو نوع آفرودیت را معرفی می‌کند: یکی Aph. Pandemienne  که از اورانوس متولد شده و خدای عشق پاک است و دیگری Aph.Pandemienne آفرودیت عوام است‌که دختر دیونه و رب‌النوع عشق عامیانه است. (افلاطون، 1384: 87)

در ادبیات پارسی نیز از دو نوع عشق نام برده شده است: عشق حقیقی و عشق مجازی. عشق حقیقی همان عشق پاک است‌که از عشق مجازی فرق دارد و کاملاً معنوی است و ارتباط به رابطه‌ی جنسی ندارد، درحالی‌که عشق مجازی، همان موضوع زیست‌شناسی و بیولوژیک از عشق است‌که از نظر عشق حقیقی مورد نکوهش قرار می‌گیرد. عشق مورد نظر عرفان، عشق حقیقی است.

افلاطون که بنام فیلسوف عشق نیز شناخته می‌شود، می‌نویسد: «هرکه را دست عشق نسوده است راهش به ظلمات است.» (دورانت، 1383: 131) ویل دورانت عشق را از شاخصه‌های تکامل و مدنیت می‌داند و از نظر او انسان متمدن، عشق‌ورز است. (همان: 128) 

چنان‌که اشاره شد موقعی‌که موضوع عشق به عرفان می‌رسد، نگرش عاشقانه‌ی عرفان از عشق با نگرش‌های علمی و فلسفی تفاوت می‌کند، زیرا عشق اساس و بنیاد عرفان است. عشق عرفانی در ادبیات فارسی، نخست در جان سنایی می دمد و تا این‌که در جان مولانا به اوج می‌رسد.

سنایی در حدیقه‌الحقیقه فصلی دارد به نام «فی ذکر العشق و فضیله» و در مورد عشق می‌نویسد:

دلبر جان‌ربای عشق آمد                                             

سر بر و سرنمای عشق آمد

عشق گوینده نهان سخن است                                            

عشق پوشیده برهنه تن است (سنایی، 1381: 325) 

مولانا عشق حقیقی را در دیوان شمس در غزلی چنین بیان می‌کند:

عشق جز دولت عنایت نیست          

جز گشاده‌دل و هدایت نیست

عشق را بوحنیفه شرح نکرد                   

شافعی را درو روایت نیست

لایجوز و یجوز را اجل است                    

علم عشاق را نهایت نیسـت

عاشقان غرقه‌اند در شکر آب                   

وزشکر مصر را شکایت نیست

هرکه را پرغم و ترش دیدی                    

نیست عاشق وزآن ولایت نیست

جان مخمور چو نگوید شـکر                     

باده‌ای را که حد وعنایت نیست (آریا، 1381: 135)

عشق عرفانی را می‌توان از این ابیات عرفانی شناخت و تاکید کرد که عرفان عشق است و به نگرش عقلی و علمی درباره‌ی عشق توجه نمی‌کند و عرفان برای درک رمز و راز هستی، عارف را با سلاح عشق مسلح می‌کند. بنابراین عرفان در پی قیل و قال درباره‌ی چیستی عشق نیست، زیرا به تعبیر عارفانه، عارف حقیقت را چنان‌که هست می‌بیند و مشاهده می‌کند و با حقیقت جهان و وجود وصل است. 

2-2- حس، اساس علم

 از نظر دانش‌مندان ساینس (علم)، حس تنهاترین معیاری است برای پی بردن حقیقت. به این معنا که ما چیزی فراتر از حواس خود برای دریافت حقیقت نداریم، چنین دیدگاه حتا نگرش عقل را نیز رد می‌کند و این اختلاف عقل و حس در تاریخ فلسفه، پیشینه‌ی درازی دارد که از دوره‌ی سوفسطاییان آغاز می‌شود. سوفسطاییان جانب‌دار حس بودند و سقراط، افلاطون و ارسطو طرف‌دار عقل. اگر در عصر رنسانس نیز نظر افگنیم، این اختلاف را مشاهده می‌توانیم که دکارت، کانت، هگل، لایپ‌نتز، اسپینواز و… طرف‌دار عقل هستند، اما در مقابل بیکن، جان استوارت میل، جرمی بنتام و… به حس اعتبار بیشتر قایل بودند. بنابراین می‌توان گفت، علم به صورت خاص که همانا ساینس از آن اراده می‌شود، اساسش را بر حواس استوار می‌داند و فراتر از این به عقل یا عشق برای شناخت هستی و جهان اعتبار نمی‌دهند.

دکتر چی.ال.هالر یکی از دانش‌مندان ساینس می‌نویسد: «انسان به عبارتی، تنها کامپیوتری است‌که به وسیله‌ی موتورها ساخته شده است.» (روریک، 1371: 27) بنابراین از نظر علم هر چیزی در زندگی انسانی برای تجربه و پیش‌رفت علم قابل دست‌کاری است، حتا خود انسان؛ چون علم به انسان به عنوان یک ماشین می‌نگرد. اما عقل این امر را ممکن است با استدال بپذیرد یا نپذیرد، ولی عشق عرفانی این کار علم را مخرب و ویران‌کننده می‌داند و تنهاترین پیش‌رفت و واقعی‌ترین پیش‌رفت از نظر عرفان پیش‌رفت انسان در عشق است که انسان را به مبدأ و حقیقتش، ذات خداوندی، می‌رساند و از این زندان مادی و دنیوی نجاتش می‌دهد.

3-2- عقل، اساس جهان‌بینی فلسفه  

  کنفوسیوس می‌گوید: « فرق انسان و حیوان خیلی کم است ولی بعضی از مردم همین چیز خیلی کم را نیز دور می‌اندازند.» (دورانت، 1383: 39) این چیز خیلی کم که باعث فرق انسان و حیوان می‌شود، عقل است و انسان توسط عقل، خوب و بد را فرق می‌کند یا می‌توان گفت با عقل خوب و بد را ایجاد می‌نماید. عقل برای انسان در یک زندگی عادی اجتماعی از ضروریات است، اما عرفان شور دیگری دارد که انسان را از معمولی بودن و حتا از زندگی اجتماعی و روزمرگی فراتر می‌برد و عارف با عشق به همه، تن به مناسبات معمول اجتماعی و روزمره نمی‌دهد.

اگرچه فلسفه به معنای عشق به خرد (عقل) است؛ چنان‌که هلوسیوس می‌گوید: «فلسفه همان‌گونه که معنای لغوی واژه نشان می‌دهد عبارت است از عشق به خرد و جست وجوی حقیقت؛ ولی عشق، خود شور و هیجان است». (اوی زرمان، 1377: 47) اما عقل و فلسفه را نمی‌توان یکی دانست. از واژه‌ی عقل معناهای متفاوتی ارایه شده و معنای عام و خاص دارد، زیرا هم اندیش‌مندان و فیلسوفان از واژه‌ی عقل استفاده می‌کنند و هم مردم. به هرصورت،  عقل را می‌توان به معنای توانایی ترسیم تمایز روشن میان نیکی و بدی، توانایی و ترکیب شناخت وکردار بر پایه‌ی ارزیابی درستِ شواهدِ واقعی مهم یا موقیعت نمونه‌وار دانست. (همان: 50)  بنابراین عقل امری است‌که انسان به صورت عام از آن استفاده می‌کند؛ از این روی نمی‌توان گفت، عقل یعنی فلسفه. اما عقل از موضوع‌های است‌که در فلسفه جدی گرفته شده و فلسفه پرسش‌هایش را با چیستی عقل آغاز می‌کند. استفاده‌ی فلسفه و فیلسوفان از عقل، خاص است. 

بر این اساس می‌توان گفت، اساس فلسفه به ویژه فلسفه‌ی عصر رنسانس، فلسفه‌ای است با ادعای کاملاً عقلانی از خود، حتا عقل مورد پرستش قرار گرفت و پرستش عقل در فلسفه‌ی رنسانس، دین وعقیده‌ای گردید. جنبش روشن‌گری اروپا «ایمان آزاده به کمال بی‌پایان انسانی» بر روی عقیده‌ی عقلانی بنا نهاده شد. (دورانت، 1383: 34) اما در عرفان از عقل ستایش نمی‌شود، حتا عرفان به ادعا و دریافت عقل به دیده‌ی حقارت می‌بیند و آن چنان‌که عقل باوران، راز و رمز هستی و جهان را می خواهند با عقل بشکافند، عرفان به آن باور ندارد؛ مولانا می‌گوید:

  پــای استـــدلالیان چــــو بیـــن بـود                  

پای چـــوبین سخت بی تمکین بود

عقل در شرحش چوخردر گل بخفت                                          

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت (آریا، 1381: 11)

از نظر عرفان اساس و مایه زندگی وهستی وآفرینش نه علم، نه عقل، بلکه عشق است؛ بنابراین برای شناخت هستی و تقرب به اصل خویش که همانا جوهر آفرینش است با شور و حال عشق باید رفت.

3- مولانا، عارف بزرگ

 نام مولانا به اتفاق تذکره‌نویسان، محمد و لقب او جلال الدین است و همه مورخان او را به این نام و لقب شناخته‌اند و او را غیر از جلال‌الدین به لقب خداوندگار نیز می‌خوانده‌اند. خطاب خداوندگار گفته‌ی بهاءولد است و احمد افلاکی در روایتی از بهاءولد نقل می‌کند: «که خداوندگار من از نسل بزرگ است.» (فروزان‌فر، 1390: 3)  از این‌که مانند تذکره‌نویسان و زندگی‌نامه‌نویسان از زندگی مولانا چه روایتی ارایه می‌کنند، می‌گذریم، زیرا مولانا در تذکره‌نویسی و زندگی‌نامه‌نویسی نمی‌گنجد، او عارف است و همه شور است و حال و عشق؛ یعنی انسانی است کامل. 

درست است‌که زندگی مولانا با دیدار شمس دیگرگون می‌شود، پس از این دیدار مولانا با منطق، فلسفه و شریعت حسابش را یک طرفه می‌کند و دو کتاب بزرگ را پس از دیدار شمس به یادگار می‌گذارد که در حقیقت همین دو کتاب مولانا را جاویدانه می‌سازد. این دو کتاب عبارت است از: دیوان شمس و مثنوی معنوی. دیوان شمس بیان‌گر شور و عشق مولانا و مثنوی معنوی نقطه‌ی وصل حدیقه‌الحقیقه‌ی سنایی و منطق‌الطیر عطار است که در حقیقت کامل‌کننده‌ی این دو اثر عرفانی است و عرفان با مثنوی معنوی به اوج می‌رسد و مولانا به عنوان عارف بزرگ با سبک و بیان وجهان‌بینی ویژه عرفانی‌اش، عرفان را برای همیشه چون شناختی مستقل و جدا از منطق، فلسفه و علم، برای بشریت معرفی می‌کند. این شناخت جز با عشق با چیزی دیگری، میسر و ممکن نیست.

1-3- شور عرفانی مولانا

من به هر جمیعتی نالان شدم                                     

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من                                  

 از درون من نجست اسرار من

سرمن از ناله‌ی من دور نیست                                   

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست                       

لیک کس را دید جان دستور نیست (مولانا، 1397: 16)

بنابر برداشت از این ابیات عرفانی مولانا می‌توان گفت که شور مولانا عمق و وسعتی دارد که نمی‌توان اندازه گرفت و غیر از مولانا کسی را در آن یارای رفتن و قدم‌زدن نیست؛ فقط مولانا است‌که عمق و وسعت شور و مستی عرفانی را احساس می‌کند و می‌داند و دیگران  هرچه می‌گویند نه از مولانا، بلکه ظن خود را درباره‌ی مولانا بیان می‌کنند.

بنابراین شور عرفانی مولانا را نمی‌توان از حالات زودگذری که در وجد و هیجان به وجود می‌آید، محسوب نمود. او شور و هیجان‌طلبی «زودگذر» را محکوم کرده می‌گوید: «تو که از سلوک و عرفان مقصدی جز حال و شور نمی‌خواهی، در حقیقت تو حال پرستی نه خدا پرست.» اصالت شور و هیجان مولانا وابسته به ریشه‌های عمیق عرفانی و وجودی است‌که به چگونگی درک او از انسان و جهان و خدا ارتباط دارد. مولانا با وجد و شعف عرفانی ماندگار، شور عرفان را چنین بیان می‌کند که بیرون از توصیف است:

دره‌ها دیدم دهان شان جمله باز                                         

گر بگویم خوردشان گردد دراز

برگ‌ها را برگ از انعــــام او                                       

دایگان را دایه‌ی لطف عـــام او (استعلامی، 1386: 36)

یا

جــان‌های بسته اندر آب و گل                         

چــون رهند از آب و گل‌ها شاد دل

در هوای عشق حق رقصان شود                                   

هم‌چو قرص بدر بی‌نقصان شود (جعفری، 1389: 45-46) 

ویا

باده در جوشش گدای جوش ماست             

چرخ درگردش اسیرهوش ماست (همان: 47) 

دیده می‌شود که شور عرفانی عاشقانه‌ی مولانا بی‌پایان است و فقط در قلمرو عرفانی مولانا می‌گنجد و بس و این گنجایش را نمی ‌وان با فلسفه و منطق و علم محک زد. باید گفت همین شور و وجد ماندگار عرفانی مولانا است‌که به معرفت مولانا جذابیت بیش‌تری بخشیده است؛ جذابیتی که در کلام و بیان هیچ عارف دیگری نمی‌توان یافت.

محمد جعفر تقی در کتاب «مولوی و جهان‌بینی‌ها در مکتب‌های شرق و غرب» عوامل جذابیت گفته‌های مولانا را در عوامل زیر می‌داند:

عامل یکم: وسعت وگسترش اطلاعات ومعلومات مولانا در انسان‌شناسی و جهان‌بینی، احساس این معنا در شخصیت مولانا، جاذبیت خاصی به گفته‌هایش می‌دهد، به طوری‌که مطالعه‌کننده‌ی مثنوی چنین تلقی می‌کند که با گفتار شخصی رو به رو است‌که جهان هستی و انسان، چهره‌های بسیار زیادی  را به آن شخصیت نشان داده است.

عامل دوم: که فوق العاده حایز اهمیت است، این است، مطالبی را که ابراز می‌کند عقل و دل او هم‌آهنگی جدی در طرح آن مطالب نشان می‌دهد. به طوری‌که بررسی‌کننده، معرفت حاصل از آن  مطالب را در درون خود شهود می‌کند و درمی‌یابد.

عامل سوم: احساسی شگفت انگیز است‌که معرفت‌های ابرازشده‌ی مولانا در درون انسان به وجود می‌آورد. این احساس عبارت است از «بازگشت به خود» توضیح این‌که اغلب انسان‌ها حتا آنانی‌که از معلوماتی کم و بیش برخوردارند نمی‌توانند از میعان و گم‌گشتگی خود در پدیده‌ها و جریانات عینی در دو قلمرو انسان و جهان جلوگیری نمایند. (همان: 4)

2-3- عشق، بیناد جهان‌بینی مولانا

در فلسفه، اعتبار بیش‌تری به مغز داده می‌شود، اما در عرفان اعتبار بیش‌تری به دل داده می‌شود، زیرا دل جایگاه عشق است؛ چنان که مولانا بیان می‌دارد:

لطف شیر و انگبین عکس دل است                                 

هر خوشی را آن خوش از دل حاصل است

یا

پس بود دل جوهــر و عالم عرض                                                        

ســـایه‌ی دل کـــی بود دل را غرض ؟! (همان: 39-40)

 روش مولانا برای اثبات یک حقیقت عرفانی، بلکه برای اثبات هر نوعی از واقیعت‌ها پایبند نظم منطقی معمولی نیست که از مقدمات روشن، نتیجه‌ی مطلوبی را به دست آورد. مغز غیر عادی مولانا دایماً درحال بارقه و جهش، فعالیت می‌نماید. بنابراین مطالعه کننده با جذابینی که بیان مولانا دارد، خود را غوطه‌ور در شور و عشق مولانا احساس می‌کند. (همان: 49)

طوری‌که شاره شد عشق بنیاد و اساس عرفان است، اما عقل اساس فلسفه و حس اساس علم. مولانا که عارف بزرگ است و عرفان با مولانا آخرین قعله‌های عشق را می‌پیماید؛ دید مولانا به جهان و هستی یک دید عاشقانه است. مولانا مایه وجوهر هستی را عشق می‌داند. بنابراین فقط با عشق می‌توان به جوهر اصلی هستی پی برد.

با دو علم عشق را بیگانگی اســت                                 

و اندر آن هفتاد ودو دیوانگی است

سخت پنهان است و پیدا حیرتش                                     

جان سلطانان جان در حسرتش

پس چه باشد عشق؟ دریایی عدم                                    

در شکسـته عقل را آن‌جـــا قـــدم

بـندگی و سلطــنت معــلوم شـد                                       

زین دو پرده عاشقی مکتوم شد (همان: 50) 

با برداشت از این ابیات، محمد تقی جعفری، دید مولانا را در باره‌ی هستی چنین بیان می‌کند:

یک: عشق پدیده‌ای است فوق همه‌ی پدیده‌های عالم هستی.

دو: هفتاد ودو ملت با راه‌های مختلف در شور وهیجان عشق الهی هستند.

سه: ماهیت عشق بسیار مخفی است، ولی حیاتی را که بار می‌آورد، یا حیرتی که تفسیرکنندگان عشق را در خود فرو می‌برد، بسیار آشکار است.

چهار: همه آگاهان و خودآشنایان در حسرت عشق غوطه‌ورند.

پنچ: بنابراین عشق، دریایی فوق تعینات وجریانات عالم هستی است، دریایی است‌که قدم عقل در آن‌جا می‌شکند. دو پرده بندگی وآقایی که انسان‌ها را تقسیم می‌کنند، از عشق که یک حقیقت پوشیده است، بر کنار و محروم می‌باشند. (همان: 50). 

بنابراین می‌توان تاکید کرد که مولانا عاشق عالم هستی است و جهان‌بینی‌اش هم بر پایه و اساس عشق استوار است. مولانا  مانند دیگران ناآگاهانه ستایش‌گر عشق نیست، بلکه او ماهیت عشق را دانسته و خود سراپا عشق شده است. در این ابیات مولانا، می‌توان به ماهیت عشق و به جوهر اصلی جهان که عشق است بیش‌تر پی برد.

دور گردون‌ها ز موج عشق دان         

گر نبودی عشق بفسردی جهان

هر چه گویم عشق را شرح و بیان        

چون به عشق آیم، خجل باشم از آن

خود قلم اندر نوشتن می‌شتافت                      

چون به عشق آمد قلـم بر خود شکافت

گرچه تفسیر زبان روشنگر اســــت          

لیــک عشـق بی‌زبـان، روشنتر است

عقل در شرحش چو خر درگل بخـفت           

شرح عشق و عـاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب           

گر دلیلت بایـــد از وی رو متاب

علت عاشق ز علت‌ها جداست         

عشق اسطرلاب اسرار خداست

عاشقی گرزین سر و گرزان سراست        

عاقبت ما را بدان  شه رهبر است

غرق عشقی ام که غرق است اندرین        

عشق‌های اولین و آخرین

جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای        

زنــده معــشوق است و عاشق مرده‌ای

در دل عاشق به جز معشوق نیســت          

در میان‌شان فاروق مفروق نیست

…

عشق‌هایی‌که از پی رنگی بــود                                     

عشق نبود عاقبت ننگی بود

هین رها کن عشق‌های صورتی                                    

تو چرا وابسته‌ی هر صورتی (آریا، 1383: 152)

جهان‌بینی عاشقانه‌ی مولانا، عشق حقیقی است نه عشق مجازی و عشق‌هایی‌که دنبال رنگ و صورت اند، او عاشق حقیقت است. هرچه درباره‌ی عشق بگوییم، آن‌هم درباره‌ی عشقی که مولانا به آن پی برده، نمی‌توانیم ماهیت، گنجایش و وسعت آن را دریابیم، چون دید و احساس ما نسبت به عشق محدود است و ما از عشق همان عشق رنگ و عشق صورت را دیده و احساس می‌توانیم نه آن عشق حقیقی‌ای که مولانا دریافته است.  

3-3- درک مولانا با بحث‌های عقلانی

چاره‌ای نداریم که درباره‌ی معرفت عرفانی عاشقانه‌ی مولانا غیر از بحث عقلانی، طوری دیگر بحث کنیم، زیرا انسان ابزاری که برای بحث درباره‌ی موضوعات و مفاهیم دارد، عقل است. مولانا در کل ضد عقل و ضد علم نیست، اما  عقل و علم را با ادعای که انسان از آن‌ها دارد، نمی‌پذیرد و این عقل و علم را برای درک حقیقت  هستی ناتوان می‌داند. بنابراین هرگاهی‌که مولانا از عقل و علم حرف می‌زند، مرادش از عقل و علم معمولی و ابزاری نیست، عقل و علمی است‌که با ریاضت وعشق تکامل یافته است، یعنی معنویتی است روحی و دست‌یافته به اشراق: 

عقل دو عقل است اول مکسبی                                  

که درآموزی چو در مکتب صبی

از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر                                   

ارمغانی وز علوم خوب بکر

عقل تو افزون شود از دیگران                                  

لیک تو باشی ز حفظ آن گران

لوح حافظ تو شوی دردورگشت                                    

لوح محفوظ است کاو وزین درگذشت

عقل دیگر بخشش یزدان بـود                                   

چشمه‌ی آن در میان جان بود

چون ز سینه آب دانش جـوش کرد                                   

نی شود گنده نه دیرینه نــه زرد

ور ره نبعش بود بسته چه غم                                    

کاو همی جوشد ز خانه دم به دم

عقل تحصیلی مثال جوی‌ها                                     

کان رود در خانه‌ای از کوی‌ها

راه آبش بسته شد، شد بینوا                                   

تشنه ماند و زار با صد ابتلا

  از درون خویشتن جو چشمه را                                 

تا رهی از منت هر ناسزا (جعفری، 1389: 253)

از این ابیات می‌توان استنباط کرد که مولانا به دو نوع عقل اشاره دارد، یک عقلی که ما کسب می‌کنیم با تحصیل آن را می‌آموزیم و یاد می‌گیریم، مانند یادگیری برخی دانش‌های اکادمیک در دانشگاه‌ها. مولانا به این عقل ارزش می‌گذارد و قبول دارد که در زندگی روزمره‌ی بشر به درد می‌خورد، اما این عقل توانایی این را ندارد که با آن رمز و راز هستی شناخته و درک شود. 

مولانا در این ابیات از نوع دوم عقل خبر می‌دهد که مراد مولانا از اراده‌ی عقل در حقیقت همین عقل نوع دوم است‌که قابل اعتماد و بخشش خداوند در جان انسان است و در روح انسان تجلی می‌کند و نابود و فراموش نمی‌شود: 

…

عقل کل و نفس کل مرد خداسـت             

عرش و کرسی را مدان کزوی جداست

جزء تو از کل او کلی شود             

عقل کل بر نفس چون غلی شود

این سخن‌های که از عقل کل است           

بوی آن گل‌زار سرو وسنبل است

هش چه باشد عقل کل ای هـوش‌مند           

عقل جزئی هش بـود اما نژند

چونکه قشر عقل صد برهان دهـد            

عقل کل کی گام بی ایقان نهد

عقل کل را گفـت مازاغ البصر             

عقل جزؤی می‌کند هرسو نظر

پیـش شهر عقل کلی این حواس            

چون خران چشم بسته در خراس

عقل کل را از پس آیینه او            

کی تواند دید وقت گفت و گو!

عقل جزئی گاه چیره گه نگون            

عقل کلی ایمن از ریب المنون

جهد کن تاپیر عقل و دین شوی            

تا چو عقل کل باطن‌بین شوی

جز و عقل این از آن عقل کل ست    

جنبش این سایه زان شاخ کل است (همان: 244) 

در این ابیات مولانا از عقل جز و عقل کل سخن گفته است‌که همانا عقل جز، همین عقل معمولی آدمی است‌که ناپخته و خام است، اما بازهم در ناپختگی وخامی‌اش ادعای بزرگ دارد. عقل کل، عقلی است پخته و رسیده؛ بنابراین این عقل سرچشمه‌ای از عقل خداوندی دارد که بر همه اسرار هستی حاکم است. از نظر مولانا انسان می‌تواند با جهد و کوشش به عقل کل تقرب کند؛ موقعی‌که به عقل کل تقرب کرد، آن‌گاه انسان می‌تواند باطن‌بین شود.

می‌توان گفت مراد مولانا ازعقل، عقل فلسفی و حسی نیست، عقلی است‌که سرچشمه‌اش از حکمت خداوند در جان عارف تجلی کرده است. بنابراین با این تقسیم عقل می‌توان گفت مولانا و جهان‌بینی او را نمی‌توان با دریافت‌های حسی و عقل یا با عقل‌های اکادمیک و کسبی کاملا واگشایی و باز کرد. زیرا   عقل اکادمیک و کسبی، محدود در توانایی‌های حسی ما است و عقلی که مولانا از آن اراده دارد، حواس در برابر آن چون خران چشم بسته است. 

هنگامی‌که نمی‌توان عقل مورد نظر مولانا را با عقل درک کرد، پس چگونه می‌توان نسبتا با عقل مورد نظر مولانا احساس هم‌دلی کرد؟ پاسخ این می‌تواند باشد که عقل مورد نظر مولانا را با عشق می‌توان احساس کرد، زیرا عشق خاست‌گاه عقل مورد نظر مولانا است و هیچ‌چیزی در آرای مولانا بیرون از عشق نیست. 

نتیجه

نتیجه‌ی نوشته‌ی حاضر را می‌توان این گونه خلاصه کرد که اساس عرفان و معرفت عرفانی، معرفتی است عاشقانه و مولانا به عنوان بزرگ‌ترین عارف جهان اسلام و عارف بشر، جهان‌بینی عرفانی عاشقانه را به اوج رسانده است. بنابراین جهان‌بینی عرفانی عاشقانه‌ی مولانا با سیستم‌های عقلانی فلسفی و علمی امروز (دانش‌های اکادمیک) چندان قابل توضیح نیست و نباید جهان‌بینی عرفانی عاشقانه‌ی مولانا را با چنین سیستم‌های  مقایسه کرد، زیرا معرفت مولانا را انسان می‌تواند با ریاضت نفس و عشق روح (احساس، عواطف و هیجان شخصی و خصوصی) تجربه کند. چنین تجربه‌ای، موقعی ممکن می‌شود که به انسان و همه‌چه در جهان دید عاشقانه‌ای داشته باشیم. درکل، جهان‌بینی مولانا را نمی‌توان مانند با سیستم‌های عقلی و فلسفی (سوسیالیسم، لیبرالیسم، اگزیستسیالیسم و…) و علمی، حدود گذاشت، برای این‌که جهان‌بینی او فراتر از ایسم‌ها و حدودها است:

بازآ، بازآ، هرآن‌چه هستی بازآ                                      

گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه‌ی ما درگه‌ی نومیدی نیست                                    

صد بار اگر توبه شکستی بازآ

کتاب‌نامه

– آریا، غلام علی (1381). کلیاتی در مبانی عرفان وتصوف، چاپ سوم. تهران: انتشارات پایا.

– استعلامی، محمد (1386). درس مثنوی، دفتر اول مثنوی، چاپ ششم. تهران: خاشع.

– افلاتون (1384). ضیافت (رساله‌ی عشق)، ترجمه‌ی محمود صناعی، چاپ چهارم. تهران: انتشارات جامی. 

– اوی زرمان، تیودور (1377). مساله‌ی تاریخ فلسفه، ترجمه پرویز بابایی. تهران: انتشارات نگاه. 

– بلخی، مولانا جلال‌الدین محمد (1397). مثنوی معنوی. تهران: نگاه 

– جعفری، محمد تقی (1389). مولوی و جهان‌بینی‌ها در مکتب‌های شرق و غرب. تهران: موسسه‌ی انتشارات بعثت.

– حافظ، شمس الدین محمد (1380). دیوان حافظ، به اهتمام علامه محمد قزوینی و دکتر هاشم غنی. تهران: موسسه انتشارات راهیان سبز.

– دورانت، ویل (1383). لذات فلسفه، ترجمه‌ی عباس زریاب خویی، چاپ نهم. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. 

– روریک، دوید (1371). گام بعدی در تکامل، ترجمه‌ی رضا امیر رحیمی. تهران: انتشارات روشنگران. 

– سنایی، حدیقه‌الحقیقه (1381). تهران: مدرس رضوی. 

– فروزان‌فر، بدیع‌الزمان (1390). زندگی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، چاپ هفتم. تهران: انتشارات زوار.

مدیریت سایت
مدیریت سایتhttps://sayedkayan.org/fa
انجمن فرهنگی سید نادرشاه الحسینی کیانی به عنوان یک نهاد غیر انتفاعی ثبت و راجستر کشور کانادا است. این نهاد در راستای حمایت از فعالیت‌های فرهنگی در میان جوامع مهاجر افغان در کشورهای غربی به شمول کانادا، امریکا، انگلستان، استرالیا و اروپا فعالیت دارد.
spot_imgspot_img